eitaa logo
Nickness: [در حال به ‌روزرسانی]
235 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
40 ویدیو
9 فایل
سلام. چطوری. خوش اومدی. من نیک هستم.🤝✨️ یک عدد intp که نقاشی میکشد. سامانه‌ی پیامکی: https://daigo.ir/secret/119377197 ویترین نقاشیام: @Nickness_0_0 مکانی ‌فاقد حرف اضافه 👺☝️ ‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nickness/10514 حرفای خوب... میتونم برات از زیبایی ها بگم. از امیدها از آرزوها. از پیچیدگی ها و از سادگی ها. یا میتونم یه تصور آرامش بخش برات توصیف کنم. دریا رو تصور کن. یه ساحل تمیز. اونقدر تمیز که شن ها مثل طلا میدرخشن. خروش آب رو با تمام وجود حس میکنی. باد سرکشانه در جهت مخالف آب میوزه ولی نمیتونه آزادی جریان زندگی بخشش رو ازش بگیره. طلوع نزدیکه و کم کم سرمای شب رو پس میزنه. پرتو های خوشید رو تصور کن که روی آب در تلاطم شناورن. فکر کن در این لحظه حضور داری. انگار که زمان متوقف شده. چه حسی داری؟ (کمی وراجی صرفا برای کم حرف نبودن)
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nickness/10518 یکی دیگه؟ این رو تصور کن. شب. ماه مدام پشت ابرها پنهان میشه و پرتوهای کم جانش دیگه توان عبور از این سپر خاکستری رو نداره. آسمون از همیشه تاریک تره. تصور کن تو یه ایستگاه اتوبوس روی یه نیمکت فلزی نشستی. باران به سقف ایستگاه میکوبه. طنین ضربات یکنواخت باران در کل وجودت میپیچه و ریتم منظم قلبت رو به تسخیر پریشانی یکنواخت و بی پایان خودش در میاره. چراغی که در مرز بین خیابان و ایستگاه قد علم کرده تنها منبع نوره و زمین زیر همین نور اندک، از تازیانه های باران میدرخشه. سرمای هوا بر گرمای وجودت قالب شده و پوستت به نشانه ی اعتراض سرخ شده و بخار نفس هات بی درنگ از هم گسسته و محو میشه. حسش میکنی؟
📪 پیام جدید خب.. اینو تصور کن. (تو یه پیام جا نشد) تو یه کلبه ی چوبی، لب پنجره نشستی. چشم هاتو باز میکنی. با اولین چیزی که میبینی، حس میکنی میان مرز بین دو مکان نشستی. پیشونیت یخ کرده و صورتت بی حس شده. با هر نفس، انگار دنیایی که در آن سو قرار داره، در ابری سفید و یکدست، محو میشه. سرت رو از این تکیه گاه سرد و شیشه ای دور میکنی. صدای ناله ها و سوختن چوب توی شومینه بر صدای بادی که به پنجره فشار میاره و به ورود و ربودن گرمای داخل اصرار داره، غالبه. هرچند که باد یه هرحال راه نفوذش رو به کلبه ی امنت پیدا کرده بود و پوستت را به سردی نوازش میکرد. آن طرف مانع شیشه ای، در بیرون از کلبه، درخت ها در مهی خاکستری غرق شدن. پرتو های کم جان خورشید سعی در نجات آن ها دارد ولی خود نیز در حال غرق شدن است. از منظره ی سرد بیرون چشم بر میداری و به گرمای دلچسب خانه ی خودت پناه میبری. از کنار پنجره بلند میشی. قهوه ای برای خودت توی لیوان موردعلاقت میریزی، با کتابی جدید کنار شومینه میشینی و با اولین موج گرمایی که به وجودت میخزه، شروع به خواندن میکنی.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nickness/10539 یا خدا نویسنده که نیستم... ببینم چیکار میکنم... البته برای این چالش اونقدری که باید شناختی ندارم اگه زدم جاده خاکی معذرت میخوام
تو میتونی ببینم چه میکنی
📪 پیام جدید خب... ببینم چی میشه.. (تو یه پیام جا نشد) بزار یه اتاق رو برات توصیف کنم. یه اتاق کار متعلق به یه ایده پرداز. دیوار خاکستری زیر طرح ها و قاب عکس های انبوه، به زحمت پیدا بود. زیر پنجره ای که شاخه های درختی خشک را نمایان میکرد، میزی چوبی قرار داشت. در گوشه ای بر این میز آشفته و غرق شده میان کاغذ ها که به ندرت رنگ نظم را به خود میدید، کامپیوتر و قلم های طراحی به چشم میخورد. پیراهن و لباس ها بر روی فرش سرخ کف اتاق، پخش بودند. در تمام اتاق، طرح های خلاقانه ای از شخصیت ها، مکان ها، ابزار و اشیا خلاقانه و خاص و لباس ها، پراکنده بودند.
📪 پیام جدید در قاب ها، عکس هایی سیاه و سفید از مردان و زنان قرن 19 انگلستان، با لباس هایی فاخر و اشرافی نقش بسته بود. در گوشه ای از اتاق، کتابخانه ای چوبی قرار داشت. کتابخانه ای که نیمی از آن را دفتر های طراحی جلد سخت و نیمی دیگر را کتاب هایی با موضوعات مختلف، پر کرده بودند. دفتر هایی که برگه های آن از انبوه طرح ها و نقاشی ها تاب برداشته. (شرمنده. گفته بودم نمیتونم خوب در بیارم)
تو به این میگی خوب؟