ام موضوع چنل رمان هستش و اینکه بعضی از رمان ها برگرفته از یه سری سریال ها هستن حالا ساخته شده از هر کشوری. سعی میکنم تغییر بدم که خیلی شبیه خود سریال نباشه💁🏻♀
یکسری از داستان ها هم نوشته ی خودم هستش:»
https://harfeto.timefriend.net/17690186528563
https://abzarek.ir/service-p/msg/2466744
این دوتا سکرت های چنل هستن اگر حرفی چیزی بود توی هر کدوم تونستین پیام بدید چک میکنم و آخر هفته ها جواب پیاماتون رو میدم. اگر نظر یا ایده ای هم داشتید خوشحال میشم بخونم💞
«شبدر چهاربرگ🍀~»
#پارت1
«جه می»
فردا شب ، شب عروسیم با او هونگ بود. خیلی براش ذوق داشتم، بلاخره تونستم بعد از مدت ها یه زندگی خوبی رو شروع کنم، ولی یه مشکلی بود...،اگر مادر او هونگ میفهمید که من حاملم از خونه پرتم میکرد بیرون.
فلش بک به چند روز پیش
او هونگ: برات نوبت دکتر گرفتم که از سلامت جسمانی خودت و سالم بودن بچه باخبر بشیم. در واقع یه چکاپ.
جه می: امم... باشه ممنون. فقط چیزه. خودم می م نیاز نیست باهام بیای. بجاش حالا که من نیستم تو کمک مامانت کن.
او هونگ: باشه مراقب خودت باش.
توی مطب دکتر
- منظورتون چیه خانم دکتر که من دچار یائسگی زودرس شدم. پس... بچه چی؟! (با بغض)
+چیزیه که شده عزیزم حداقل خودت سالمی. این موضوع معمولا پیش میاد. میتونین یه بچه از پرورشگاه بیارید، اینجوری اون بچه هم خوشحال میشه
«جه می»
شک بهم وارد شده بود. یعنی چی که هیچوقت قرار نیست یه بچه از خون و جون خودم منو مامان صدا کنه....
«هه جو»
کاری: اون دختره که اون رو اومد اینجارو یادته؟
هه جو: خب
-امروز عروسیشه، رو قولت حساب کرده ولی خواهشا گند نزن
+خودم میدونم دارم چیکار میکنم لازم نیست نگران باشی......
«شبدر چهاربرگ🍀~»
#پارت2
«هه جو»
هماهنگی لازم رو انجام دادم، موتورم رو برداشت و حرکت کردم به سمت مراسم.تا رسیدم مراسم شروع شده بود. با همون موتورم وارد مجلس شدم و یه سری خرابکاری هایی کردم که تقریبا حواس بقیه پرت بشه تا دختره سوار موتور بشه و بریم. تا رفتم سمت دختره ، کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه جلوی من رو گرفت و از موتور پرتم کرد پایین و شروع کرد به کتک زدنم. منم کم نیاوردم و یه مشت محکم زدم تو دهنش و با یه چیز شیشه ای که کنار بود زدم تو سرش. بعد از این ضربه برای چند ثانیه افتاد زمین و گیج بلند شد ولی تا قبل از اینکه کسی دستش بهم برسه دختره رو سوار کردم و فرار کردیم.
+وای ممنونمممم نمیدونی چه کمک بزرگی بهم کردی. از شرش خلاص شدم
- حالا الان میخوای چیکار کنی
+ اول باید پولارو برداریم بعدش هم بلیط گرفتم که از کشور خارج بشم. اینجوری دیگه دستش بهم نمیرسه.
-آها
+راستی یه زنگ بزن به همین دوستت ببین آدمام اومدن چمدون پولارو ببرن یا نه.
-حله.... الو کاری، کسی اومد چمدون پولارو بگیره؟! خیل خب باشه. چی؟ دردسر؟ نه بابا کاری نکردم خیالت تخت
بعد از قطع کردن تلفن به فکر فرو رفتم که یدفعه با صدای بوق کامیون از فکر دراومدم و دیدم توی لاین مخالف دارن رانندگی میکنم ، یه کامیون همینجوری داره نزدیک میشه و بوق میزنه ، اون دختره هم فقط جیغ میزد. تا اومدم بپیچم سمت لاین اصلی دیگه دیر شده بود. کامیون با موتور برخورد کرد و ما شوت شدیم پایین. دیگه چشمام غیر از سیاهی چیزی رو نمیدید.
بیدار که شدم دیدم رو تخت بیمارستانم. از شدت درد سرم داشت منفجر میشد و چیزی دقیق یادم نمیومدو بلند شدم و خواستم برم که پرستار جلومو گرفت.
+تنها هستید؟ همراه ندارید؟
-نه. چطور؟!
+آقای دکتر با شما کار داره.
رفتم توی اتاق دکتر و با چیزی که برام تعریف کرد از تعجب خشکم زده بود.....
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«شبدر چهاربرگ~🍀»
برگرفته از سریال Mr.Plankton🌨
ورق های بی صدا~✨
«شبدر چهاربرگ~🍀» برگرفته از سریال Mr.Plankton🌨
قرار نیست که دقیقا شبیه به خود سریال باشه و قرار نیست هم که فقط خود سریال باشه یا یه چیزی فراتر از اون. در واقع به صورت خلاصه یه چیزهایی هم شاید اضافه بشه شاید هم کم بشه^^💓
رمان هایی هم هستن که خودم مینویسم ولی خب از یکسری سریال های مورد علاقم به اینصورت رمان میزارم و امیدوارم شماهم خوشتون بیاد:»»
«شبدر چهاربرگ🍀~»
#پارت3
دکتر: شما توی مغزتون یه سری توده وجود داره که مثل بمب ساعتی عمل میکنه و هر لحظه میتونه منفجر بشه و شما جونتون رو از دست بدید. پس باید خیلی مراقب باشید....، البته با چیزی که من میبینم شما حدودا سه ماه شاید کمتر شاید هم بیشتر میتونید زنده بمونید چون متاسفانه هیچ راه درمانی نیست، اگر مجدد دچار سرگیجه و سردرد شدید این دارو رو مصرف کنید.
همینجوری خشکم زده بود به سمت مانیتور که عکسی از داخل سرم رو نشون میداد.
از اتاق دکتر که خارج شدم صدای گریه ی بلندی به گوشم خورد که برام آشنا بود. هرچی بیشتر به سمت سالن انتظارات میرفتم صدا بیشتر و بلندتر میشد.
+آخه چرا من....... چرا الان...... گناه من چیه
صبر کن.... اون صدا شبیه صدای جه می بود.
یکم که جلوتر رفتم دیدم واقعا خودش بود.
میخواستم برم سمتش ولی پشیمون شدم پس همینجوری نشستم و از دور نگاهش میکردم. فهمیدم که مشکلش چیه از اونجایی که گیر داده بود به بچه های بقیه. بعد یکم بلند شد و رفت و منم دنبالش رفتم. از بیمارستان که خارج شدم بارون شدیدی گرفت. جه می ناامید و همچنان با گریه توی بارون راه میرفت و اصلا براش مهم نبود که الان بارونه.
رفتم سمت نزدیک ترین مغازه و چتری گرفتم و یه صورت ناشناس دادم دستش ، از اونجا رد شدم و رفتم.
«جه می»
ناامید از بیمارستان خارج شدم و همین که یه چند قدم از پله اومدم پایین و توی فکر بودم بارون شدیدی گرفت. نه چتری داشتم نه وسیله ای که بگیرم روی سرم. دیگه برام مهم نبود. همینجوری زیر بارون به قدمام ادامه دادم و دوباره بغضم شکسته شد و شروع کردم به گریه. بقیه با تعجب نگاه میکردن و اصلا برام مهم نبود که چی فکر میکنن فقط میخواستم خالی بشم.
همینجوری که درحال راه رفتن بودم دست گرمی رو روی دستام احساس کردم که چتری توی دستم گذاشت و رفت. نتونستم چهرشو ببینم یا حتی فرصت نکردم که ازش تشکر کنم ، ولی از پشت یکمی آشنا میزد....البته من که کسی رو ندارم پس چرا انقدر آشنا بود؟!
وقتی رسیدم خونه دیگه شب شده بود رفتم سمت اتاقم که استراحت کنم و دوباره فکرم رفت سمت مشکلم که چشمام رفت روهم.
بعد از یکم با کابوسی که دیدم از خواب پریدم. فکر کردم هرچی بیشتر مشکلم رو پنهون کنم مامان او هونگ و حتی خود او هونگ و بقیه بیشتر از دستم عصبانی میشدن.
تصمیم گرفتم خیلی بی صدا چمدونم رو ببندم و از اونجا برم. میخواستم برم ولی خب دلم هنوز اونجا گیر بود و از ته دل نمیخواستم برم.
دوباره بغضم ترکید و با صدای در به خودم اومدم.......
«شبدر چهاربرگ🍀~»
#پارت4
اتفاقایی که افتاده بود همینجوری مدام توی ذهنم مرور میشد که باعث شد دوباره بغضم بترکه که با صدای در به خودم اومدم. او هونگ بود. تا صورتم رو دیدم فهمیدم که گریه کردم و نگران اومد سمتم.
-چیشده چرا گریه میکنی؟! نکنه بچه چیزیش شده؟!
+نه نگران نباش چیزی نیست فقط یکم احساساتی شدم.
-باشه فکر کردم چیزی شده ترسوندیم. چیزی لازم نداری؟
+نه ممنون خیلی خستم میخوام استراحت کنم.
-خیل خب باشه من میرم بیرون تا تو راحت استراحت کنی. شب بخیر.
+مرسی شب توهم بخیر.
رخت خوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم. فکرم دوباره مشغول شد تا اینکه خوابم برد.
صبح روز بعد:(روز عروسی)
صبح زود پاشدم و اتاق رو جمع و جور کردم اومدم برم بیرون صبحانه بخورم که با شدت زیاد در باز شد.
-لباسامونو دیدییی؟! خیلی خوشگلن
+وای آرعو خیلی ذوق دارممم.
-مامانم و بقیه دارن کارای جشن رو انجام میدن. بیا بریم صبحانه بخوریم که بعد آماده بشیم تا دیر نشده.
+باشه بریم
صبحانه خوردیم و بعد از صبحانه هرکدوممون رفتیم توی اتاق خودمون تا آماده بشیم. لباسامو پوشیدم و خدمتکارا هم اومدن تا موهامو درست کنم بعد از درست کردن موهام که تنها شد یکم با لباسم جلوی آینه ور رفتم و استرس زیادی داشتم و این باعث شد توی کل اتاق تند تند دور بزنم تا شاید بتونم یکم آروم تر بشم و استرسم رو کنترل کنم. یدفعه در باز شد.
+لباسمو دیدییی؟ چطور شد.....ه
با صحنه ای که دیدم خشکم زد و حرفمو خوردم.
«شبدر چهاربرگ🍀~»
#پارت5
با صحنه ای که دیدم خشکم زد و حرفمو خوردم.
+تـ....تـ...تو اینجا چیکار میکنی؟!
اون هه جو بود.
-اومدم تورو ببرم
+کجا
-هرجا
+من نمیام
-میبرمت
+قرار نیست بیام. دست از سرم بردار چرا نمیفهمی مگه نمیبینی من دارم ازدواج میکنم و زندگی جدیدی رو شروع میکنم؟!!
-پس به همین زودی یادت رفت آره؟
+آره یادم رفت! همونجوری که تو به راحتی یه شبه منو گذاشتی کنار و فراموشم کردی. اینهمه مدت سراغم نیومده چیشد که الان پیدات شد!
فلش بک به چندسال قبل:
+خیلی آدم عوضی هستییی! فقط بمیررررر. مگه الکیه بعد از سه سال راحت میگی دیگه نمیخوامت ازت خسته شدم؟!
-خب خسته شدم ازت دیگه نمیخوام باهات باشم حوصلتو ندارم مگه زوره؟
+آرزو میکنم یه جایی کنار همین خیابون توی تنهایی خودت بمیری. لیاقتت همینه.
-اتفاقا از خدامه. دوست دارم آخرین صحنه ای که قبل از مرگم میبینم آسمون آبی باشه. البته اینم بگم توهم هیچوقت نمیتونی یه مامان خوب و یه زن خوب برای یکی دیگه بشی. تا آخر عمرت تنها میمونی.
+برو به درکککک
-باشه میرم. از همون اولم میخواستم برم. به سلامت.
«او هونگ»
وارد اتاق شدم و با صحنه ای که دیدم خشکم زد و خنده روی لبم محو شد...
«شبدر چهاربرگ🍀~»
#پارت6
«او هونگ»
با لبخند وارد اتاق شدم ولی با صحنه ای که دیدم لبخند روی لبم محو شد و خشکم زد. یه پسر دیگه دست جه می رو گرفته بود. اون کی بود؟!
•تو کی هستی؟؟؟
+عه عزیزم اومدی؟
•آره. دارم میگم این کیه؟
+هیچ....
-سلام من هه جو ام دوست دوران بچگی جه می توی پرورشگاه باهم بودیم از بچگی. شنیدم امروز عروسیشه اومدم ببینمش ولی چون کار دارم زود میرم.
•سلام منم او هونگم خوشبختم. جه می نگفته بود توی پرورشگاه دوست هم داشته.
+خاطره پرورشگاه باعث میشد یادم بیاد مادر پدر ندارم ناراحت میشدم..... خب دیگه چیزه هه جو مگه نگفتی کار داری؟؟ برو دیگه
-الان؟
+آره دیگه خودت گفتی. دیرتر میشه بدو برو. من بدرقه اش میکنم. بریم
جه می دست هه جو رو گرفت و کشید با خودش برد. وسط حیاط بود که دادم زدم: وایسا و دویدم سمت هه جو و محکم بغلش کردم و در گوشش گفتم..
•هیچوقت اذیت و ترکش نمیکنم. قول میدم به خوبی ازش مراقبت کنم
-آها باش خیلیم برام مهم نیست دارم خفه میشم دیگه.
•او ببخشید
+خیل خب بریم. بیا دیگه هه جو
- اومدم
«جه می»
دست هه جو رو گرفتم و کشیدم تا سمت در.
+دیگه اینورا پیدات نشه نمیخوا.....
-باشه من دیگه اینورا پیدام نمیشه چون تو با من میای.