از روی مبل با وقارم به مردم بی ارزش نگاه میکردم
چقدر مسخره بودن، چقدر حوصله سربر، شاید یه قتـل خیلی کوچک باید انجام میدادم
تفـنگ را از روی دسته مبل برداشتم و سمت یه ادم رندم نشـونه گرفته و به قلبش زدم تمام کسایی که انجا بودند جیغ زدند و دست و پایشان را گم کردند بعضی زیر دست و پا لـه میشدند و عده ای دیگر بدو بدو با جیغ فرار میکردند آه چه صحنه زیبایی
قهقههای تاریک زدم"آفرین، آفرین بهتون برای جونتون فرار کنید هاهاها" تیـر را همنجوری یک جا زدم و به سر یکی خورد و خـون شره کرد و جـسدش روی زمین افتاد
به مجله نگاه میکردم توی مجله پر از آدم هایی زیبا و بی نقص بود، دندان سفید و مرتب، پوست صاف، بینی خوش فرم و پول!
هرچند خودم هم زیبا بودم، و یک همسر زیبا تر هم داشتم که قلبم برای او بود
به گردنبندی که برایم خریده بود نگاه کردم دورش از نقره بود و وسطش یک یاقوت سرخ و زیبا که دورش با الماس های کوچک تزیین شده بود
گردنبند بشدت زیبا بود از هر چیز دیگری که دیده بودم زیبا تر بود ولی به پای زیبایی کسی که ان را برایم خریده بود نمیرسید
روی تخت اتاقم نشسته بودم و به طلوع افتاب نگاه میکردم
کمی خورشید را میدیدم، نور نارنجی زبیای کنار خیلی آسمان را زیبا میکرد ابر ها از حالت طبیعیشان در آمده بودند بود و جان دیگری به آسمان میدادن
هیچ منظره ای زیبا تر از این نبود
ادم های که طلوع خورشید را ندیدن زندگشان را تباه کردهاند
هرچند خودم چند دقیقه دیگر باید برم بخوابم!
در جنگل قدم میزدم ، ساعت ۷ صبح بود و جنگل نور زیادی داشت
عطر و بوی طبیعت، صدای رود جاری و پرندگان خیلی آرامش بخش بود
پروانه ای بنفش را نزدیکم دیدم و انگشتم را به سمتش بردم و ان روی انگشتم نشست، خیلی ذوق زده شدم
همشه دوست داشتم پروانه باشم، یک پروانه بنفشو صورتی
تا آزادانه همه جا بروم و پرواز کنم
روی چمن دراز کشیدم و پروانه هایی زیبا با رنگ ها مختلف روی درختان و در حال پرواز میدیدم خیلی زیبا بود...