𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#عمارت_سرخ ماریا سردرگم و گیج بود. قطره های عرق سرد از پیشونی از چکه میکرد. ترس و اظطراب در چشامنش
#عمارت_سرخ
اشک هایش سرریز شده بود و گریه اش از کنترل خارج. به موهای بلند و قهوه ای مادرش چنگ میزد. شاید باز بیدار شود ولی هیچ وقت فرار نبود این اتفاق بیفتد.
خو/ن هنوز تازه و روشن بود و بویش در فضای کتابخانه عمارت پیچیده بود.
پس از چند دقیقه کم کم غم او تبدیل به خشم و عصبانیت شد.
مغزش به جای مرور خاطرات خوب پر از سوال شد. چرا چطور کِی کی و...
صدای چند نفر از انتهای راهروی منتهی به کتابخانه که با شتاب به انجا نزدیک میشدند باعث توقف گریه و افکار داخل ذهن ماریا شد.
یه لحظه فقط یک چیز در سرش میپیچید:فرار کن! اگر دستگیر شوی فرصت پیدا کردن جواب هات از بین میره! فرار!
ماریا بدون لحظه ای درنگ دامن پفی اشرافی اش را که اغشته به خو/ن شده بود در دست گرفت با تمام سرعت از درب پشتی عمارت خارج شد و به سمت جنگل دویید.
جنگل سرد و تاریک بود و سوز سرما از هر سو می امد.ماریا به سختی در ان تاریکی حتی جلوی پایش را میدید. به خاطر گریه زیاد و این شک سرش انگار میخواست هر لحظه م/نفجر شود.سرما توانش را کم کرده بود دیگر نمی توانست بدوید لنگ لنگان و بی پناه در میان صد ها درخت سر فلک کشیده گم شده بود.نمیدانست شب را چگونه دووم بیاورد.
چشمانش سنگین شده بودنند و ناگهان دیگر چیزی حس نکرد و روی زمین بیهو/ش افتاد...
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#عمارت_سرخ اشک هایش سرریز شده بود و گریه اش از کنترل خارج. به موهای بلند و قهوه ای مادرش چنگ میزد. ش
#عمارت_سرخ
چشانش را ارام و به سختی باز کرد با دستش جلو ورود نور به چشمش را گرفت تا بتواند چشمانش را کامل باز کند کمی که از تاری دیدش کم شد و محیط اطراف را توانست ببیند تازه ماجرای دیشب را به یاد اورد.
ناخداگاه سریع از جایش خواست بلند شود اما مچ پایش تیر کشید و موج بی حالی شدیدی در بدنش حس کرد و در جایش افتاد.
پیراهن بلند سفیدی باگلدوزی و تور های زیبا و اشرافی ای بر تن داشت. گوشه پایینش را بالا گرفت تا نقطه ای که تیر کشیده بود را ببیند.
مچ پایش تا زانو باند پیچی شده بود. یادش نمی امد چ اتفاقی افتاده ولی هرچه بود نمتوانست راه برود.
اطرافش را نگاه کرد هیچ چیز انجا اشنا نبود.نمیدانست کجاس ولی قطعا یک عمارت یا قصر باشکوه بود.هر چه فکر میکرد فقط صحنه ج/سد مادرش و سرما و خفتناکی جنگل و فرار را به یاد میاورد و بس.
در افکار خالی اش غرق شده بود. داشت فکر میکرد ولی به چی نمیدانست مغزش خلا ای شده بود از داخل داشت اونارا میبلعید.
در اتاق باز شد و پیشخدمتی با سینی غذا وارد شد و پشت سرش مردی با لباس های اشرافی و مرد کهنسالی وارد شدند.
ماریا هیچ از ورود انها متوجه نشده بود و همچنان در لاک خودش غرق در دنیای مغزش بود.
پیشخدمت سینی را جلوی او گذاشت و این اورا به خودش اورد. نگاهی به سینی و بعد به سه نفر انداخت.
چهره ی مرد جوان برایش خیلی اشنا بود اما اورا به یاد نمی اورد.همانطور که زل زده بود به او مرد کهنسال احوالش را پرسید.
اما ذهن ماریا درگیر به یاد اوردن مرد اشرافی بود و متوجه نشد تا خود ان مرد با لحنی کمی تنه امیز ولی در عین حال مشتاق گفت:"انتظار نداشتم بعد مدت ها اینگونه پیدایت کنم بانو ماریا؛ فکر کنم متوجه نشدین پزشک احوالاتان را پرسیدنند..."