𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#عمارت_سرخ اشک هایش سرریز شده بود و گریه اش از کنترل خارج. به موهای بلند و قهوه ای مادرش چنگ میزد. ش
#عمارت_سرخ
چشانش را ارام و به سختی باز کرد با دستش جلو ورود نور به چشمش را گرفت تا بتواند چشمانش را کامل باز کند کمی که از تاری دیدش کم شد و محیط اطراف را توانست ببیند تازه ماجرای دیشب را به یاد اورد.
ناخداگاه سریع از جایش خواست بلند شود اما مچ پایش تیر کشید و موج بی حالی شدیدی در بدنش حس کرد و در جایش افتاد.
پیراهن بلند سفیدی باگلدوزی و تور های زیبا و اشرافی ای بر تن داشت. گوشه پایینش را بالا گرفت تا نقطه ای که تیر کشیده بود را ببیند.
مچ پایش تا زانو باند پیچی شده بود. یادش نمی امد چ اتفاقی افتاده ولی هرچه بود نمتوانست راه برود.
اطرافش را نگاه کرد هیچ چیز انجا اشنا نبود.نمیدانست کجاس ولی قطعا یک عمارت یا قصر باشکوه بود.هر چه فکر میکرد فقط صحنه ج/سد مادرش و سرما و خفتناکی جنگل و فرار را به یاد میاورد و بس.
در افکار خالی اش غرق شده بود. داشت فکر میکرد ولی به چی نمیدانست مغزش خلا ای شده بود از داخل داشت اونارا میبلعید.
در اتاق باز شد و پیشخدمتی با سینی غذا وارد شد و پشت سرش مردی با لباس های اشرافی و مرد کهنسالی وارد شدند.
ماریا هیچ از ورود انها متوجه نشده بود و همچنان در لاک خودش غرق در دنیای مغزش بود.
پیشخدمت سینی را جلوی او گذاشت و این اورا به خودش اورد. نگاهی به سینی و بعد به سه نفر انداخت.
چهره ی مرد جوان برایش خیلی اشنا بود اما اورا به یاد نمی اورد.همانطور که زل زده بود به او مرد کهنسال احوالش را پرسید.
اما ذهن ماریا درگیر به یاد اوردن مرد اشرافی بود و متوجه نشد تا خود ان مرد با لحنی کمی تنه امیز ولی در عین حال مشتاق گفت:"انتظار نداشتم بعد مدت ها اینگونه پیدایت کنم بانو ماریا؛ فکر کنم متوجه نشدین پزشک احوالاتان را پرسیدنند..."
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت اینقدر بالا آورد که بیهوش شد منم اون جنـازه نحسش را پرت کردم در رودخانه، برام اهمیتی ند
#اتاق_وحشت
بچه با صدایی که از اشک میچکید گفت:بابام منو از خونه پرت کرد بیرون هقهق
یاد گذشته خودم افتادم....
فلش بک*
خیلی عادی داشتم روی یک تکه دستمال کاغذی با ذغالی که از شومینه برداشته بودم نقاشی میکشیدم
پدر این صحنه را دید و عصبی شد کـمربندش را در آورد و محکم بخ بازوی من ضـربه زد
پدر:برای چی دستمال را حروم میکنی؟نکنه یادت رفته لیاقت هیچی را نداری؟بی مصرف
شروع کرد به زدن من، یک ربع مرا زد، تمام بدنم خـونی و کبـود بود و چشمام پر از گریه بود
پدرم یقه مرا گرفت و بلند کرد"با خـونت داری اینجا رو کثیف میکنی"
مرا پرت کرد بیرون و من یک گوشه روی برف نشستم
سرد بود خیلی سردم بود
همه اش تقصیر من بود اینقدر احمق بودم که فکر کردم لیاقت دارم، بهتر بود به دنیا نمی آمدم
زمستون بود و من یه بچه سه ساله احمق بودم.....
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیکــتولد او تقلا میکرد که رهایش کنم اما باید میمرد جان او در دست های من بود و مرگ او حتمی انبرد
#کیکــتولد
به سختی نفس میکشید
کنارش روی صندلی ای نشستم و سیگارم را روشن کردم
سکوت حکم فرما شده بود
در حدی ساکت بود که صدای قلبم را میشنیدم
سیگارم را روی پوستش کشیدم و خاموش کردم
دیگر توان تقلا نداشت فقط با چشم هایی پر از خون و اشک به من خیره شده بود
لبخندی بی احساس زدم و سرش را بالا اوردم
احساس ترسش را دوست داشتم
به صورت پر خون او زل زده بودم که ناگهان صدایی حواسم را به خودش جمع کرد
انگار کسی تمام مدت شاهد کار های من بود
اما کی؟
نمیدانم
ولی ان صدا از اتاق بغلی میامد
ارام ارام و بی صدا وارد اتاق شدم
کسی را ندیدم
اما من مطمئن بودم که ان صدا ، صدای درون مغزم و خیالات نبود
از ان اتاق بیرون امدم و تظاهر کردم کارم به اتمام رسیده و از انجا رفتهام
گوشه ای در سکوت و سایه ایستاده بودم طوری که کسی حتی فکرش را نمیکرد انجا باشم
چند دقیقه گذشت
یک دختر..!
او شاهد کار های لذت بخش من بود اما انگار ترسیده بود