𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت در راه رو های مافیا قدم بر میداشتم همه چیز از دیدم تیره و خاکستری بود در اتاق شکـنجه ام
#اتاق_وحشت
بوی خـون و وحشت کل اتاق را پر کرده بود
بوی خـون را استشمام کردم،هممم بوی خـون...چقدر زیبا
انگشت های یک دست مرد کامل قـطع شد
"حیف، دلم سوخت بذار کمکت کنم"
چـاقو را گرفتم و یا یک ضربه محکم یک انگشتش را قطـع کردم، صدای جیغ و چاقـو در اتاق کوچک پیچید
قهقهه زدم نه یک قهقهه عادی یک قهقهه سرد و سادیسـمی!
مرد داشت گریه میکرد و التماس میکرد
اینها باعث میشد بیشتر دلم بخواهد که عـذابش بدهم، اصلا مگر میشد کسی از این چیز ها بدش بیاید؟
چـاقو را کنار انداختم و شـوکر را برداشتم و روی پایین ترین درجه گذاشتم
"هر ثانیه را بشمار و یادت باشد که هر ثانیه را نشماری یک درجه ان را بالا میبرم"
مرد در حال التماس کردن بود که کم شـوکر را روی بازویش گذاشتم
"بشمار!"
مرد:یـ یک آییییی
جیغ بلندی زد که اتاق را پر کرده بودم
مرد: د- - دو
او دیگر نمیتوانست ادامه بدهد، دیگر نمیتوانست تحمل کند
مرد:....
شـوکر را برداشتم، چند ثانیه بعد در حالی که مرد داشت نفسی بکشد
شـوکر را یک درجه بالاتر روی او گذاشتم
ثانیه بعد کمی بالاتر و این روند ادامه داشت وقتی به درجه یکی مانده به اخر رسید شـوکر را برداشتم تا نمیرد
مرد نفس نفس میزد و اشک و خـون صورتش را پر کرده بود
خـون روی بدنش لباس هایش را لک کرده بود
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشم_های_ترسیده او هنوز به زندگی فلاکت بار خود امید داشت و فکر میکرد میتواند زنده بماند اما غافل از
#چشم_های_ترسیده
چطور است از دست هایت شروع کنم ؟
یا هر عضو دیگری از بدنت که خواستی
میدانی انتخاب با خودت است
با صدایی پر از ترس و نا امیدی گفت : لل..لطفا با من کاری نداشته باش »
ترس او مرا قلقلک میداد و خوشحالم میکرد لبخندی زدم و گفتم : باشه پس از دست هایت شروع میکنم »
اول دست هایش بعد هم پایش ، ارام ارام و سر حوصله جدایشان کردم و لذت میبردم
حالا فکر کنم نوبت به قلب او رسیده بود که باید از سینه ی ان درمیامد
نگاهی به او انداختم او با این وجود که مرده بود هنوز هم میشد حس ترس را در صورتش دید ،
قلبش دیگر نمیزد اما هنوز ارزش داشت
زیبا بود
خون سر و صورتم را پوشانده بود و من قرقه در لذت بودم .
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت بوی خـون و وحشت کل اتاق را پر کرده بود بوی خـون را استشمام کردم،هممم بوی خـون...چقدر
#اتاق_وحشت
چند دقیقه بعد جان داد، جـنازه اش را برداشتم و ان را کف زمین مافیا پرت کردم
به زیر دستم دستور دادم که جـنازه اش را بسوزاند
در اتاقم رفتم دستم و چـاقو را شستم
خـون قرمز تمام سینک را پر کرده بود
چـاقویم را در جیبم گذاشتم و رفتم روی پشت بام
روی سکوی پرتگاه پشت بام نشستم و سیگام را روشن کردم و یک پک زدم
با حالتی بی احساس به پایین نگاه میکردم، عظمت ساختمان بلند مافیا زمین را تار نشان میداد هرچند چشمان من بشدت قوی بود
به پایین نگاه میکردم ذهنم یک چیز میخواست و قلبم یک چیز دیگه
قلبم؟ اون مهم نیست زیادی گوه میخوره
زیر دستم امد امد و باعث شد رشته افکارم پاره شود"آقا، رییس خواست شما به دفترش بروید"
گفتم"یکم دیگه میام تو برو"
یک پک دیگر به سیگارم زدم
چند دقیقه بعد به دفتر رییسم رفتم
رییس:خب میبینم که تازگیا اون احمق هایی که باید شکـنجه بدی و ازشون اطـلاعات بگیری رو میـکشی
چه دلیلی برای این کار داری؟
"خب، شاید باید یسری تغییرات توی مافیا ایجاد کنیم"
چاقـویم را زیر گلو رییس گذاشتم"مثلا من الان چـاقو را کمی فشار بدم و بعد..بوم"
رییس:جراتش را نداری من خودم از وقتی بچه بودی اوردمت توی مافیا
قهقهه تاریکی زدم"من جراتشو ندارم؟ جفتمون میدونیم تو میترسیدی همین کار را بکنم"
رییس:تو این کار رو نمیکنی من بهت دستور میدم
چـاقو را فشار دادم و گلشویش زخمی شد و خـون از گردنش سرا زیر شد
#کیک_تولد
تولدش بود .
کیک سفارش داده بود و نمیدانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد،
در زدم
در را با خوشحالی و لبخند باز کرد و تشکر کرد ، کیک را گرفت
در ، درحال بسته شدن بود . در را گرفتم و خود را به داخل خانه کشاندم او ترسیده بود و میگفت : ا از من چه میخواهی ؟ هاا م..من چیز با ارزش و گران قیمتی ندارم .
نگاهی به او انداختم و گفتم جانت با ارزش ترین چیز است و امده ام که ان را از تو بگیرم
زیادی ترسیده بود اما خب حس ترس او به من قدرت میداد
صحنه برایش تیره و تار شد زیرا با گلدانی که در خانه اش بود به سرش زدم
بیهوش بود ان را به خانه ای متروکه بیرون از شهر و به دور از هر کس و چیزی بردم و روی صندلی ای در اتاقی از ان خانه نشاندم
خون تمام چهره اش را پوشانده بود با تیغ کف پایش را تکه تکه کردم ، خون همه جا را فرا گرفته بود دست و پایش را نبسته بودم چون وقتی به هوش میامد نمیتوانست راه برود دگر پایی برایش نمانده بود
کم کم داشت به هوش می امد
از درد نمیدانست چه کار کند و حیران مانده بود و با نگاهی پر از ترس به من خیره شده بود زبانش قفل شده بود و نمیتوانست چیزی بگوید سکوت همه جا را فرا گرفته بود و بوی خون پیچیده بود
چـاقو را روی سینه اش گذاشتم و ارام ارام داخل میبردم
هنوز چاقو حتی به قلب او هم نرسیده بود که با خودم گفتم
نه ! برای مرگش زیادی زود است بهترست که بیشتر زجر بکشد
چــاقو را در همان حالت رها کردم
نیمه شب بود
نگاهی به صورت قرقه به خونش انداختم ،
لبخندی زدم و زیر لب گفتم : تولدت مبارک !
لبخند عجیبی زد ،
فکری به سرم زد
دندان هایش ...
از انها شروع میکنم .
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت بوی خـون و وحشت کل اتاق را پر کرده بود بوی خـون را استشمام کردم،هممم بوی خـون...چقدر
#اتاق_وحشت
خـون مثل آب از گلویش پایین میریخت و یقه لباسش را لکه دار میکرد
جـنازه اش را با وزنه در رود خانه ای انداختم
حالا من رییس بودم
با قهقهه وارد ساختمان مافیا شدم
با صدای بلند گفتم"من رییس را کشـتم و طبق قانون من رییسم
میخوام برای شـکنجه ها وسیله های بهتر اضافه کنیم و یک اتاق که هواکش داشته باشه تا جـنازه بندازیم توش و وقتی تعداد جـنازه به ۲۰ تا رسید آنها را اتیش بزنیم"
در حالی که همه توی شک بودن من رفتم با لگد در سازمان دشمن را زدم
یکی از اعضای آن گروه در را باز کرد او را گرفتم و بیهوشش کردم
بدو بدو او را با خودم بردم به مافیا
او را روی صندلی شکـنجه بستم و موندم تا به هوش بیاید
یک ساعت بعد به هوش آمد
"بالاخره بیدار شدی؟"
چـاقو را پرت کردم و خورد به بازویش
او جیغ زد"د-داری چیکار میکنی؟ولم کن"
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت خـون مثل آب از گلویش پایین میریخت و یقه لباسش را لکه دار میکرد جـنازه اش را با وزنه در
#اتاق_وحشت
"من دارم چیکار میکنم؟ کاری که دلم میخواد رو انجام میدم و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی"
چـاقو را از بازویش در آوردم و خـون شُره کرد
با مشت دماغـش را شکسـتم و قهقهه زدم
با لحنی نمایشی و معصوم گفتم"چی شده؟چرا گریه میکنی؟ هیچی نشده"
مرد با گریه گفت"هیچی نشده؟دماغمو شـکوندی و با چـاقو بدنم را زخـم کردی"
با لحنی تاریک گفتم"چی؟اعتراض میکنی؟کی بهت حق اعتراض داده؟"
مرد"ب-ببخشید"
با چـاقو روی پیشانی اش نوشتم: اعتراض به معنیه مـرگ است
او بیشتر گریه کرد و با صدایی که اشـک و درد ازش میچکید گفت"ب-بذار برم"
"اوه چقدر بامزه، بذارم بری؟اینقدر زود؟اینجوری دیگه حال نمیده"
چیزی برداشت و در دستم پنهانش کردم و سمت او آوردم "بگو آآآآ"
صدای مرد پر از تـرس بود"او-اون چیه"
"مثل یه بـرده خوب بگو آآآ"
مرد دهانش را باز کرد و ان را در دهانش گذاشتم او حس کرد چیزی کوچک در دهانش ولول میخورد
و آن را قورت داد چون راه دیگری نداشت
"آفرین، حالا که اینقدر بچه خوبی بودی بهت میگم اون چی بود"
...
...
...
"کرم میلورم بود"
مرد احساس حالت تهو کرد کاملا چندشش شده بود
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک_تولد تولدش بود . کیک سفارش داده بود و نمیدانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد، در زدم در را
#کیکــتولد
او تقلا میکرد که رهایش کنم اما باید میمرد
جان او در دست های من بود و مرگ او حتمی
انبردست را برداشتم و به او گفتم لبخند بزن ،
گفت : چ چی چرا باید این کار را بکنم؟
گفتم زود باش لبخند بزن وگرنه کاری میکنم که اروزو کنی کاش کاری که میگویم را میکردی .
از ترس لبخندی پر از نا امیدی زد
سرش پایین بود
چونه اش رو گرفتم و سرش را بالا اوردم خندیدم و یکی از دندان هایش را با انبردست گرفتم و اروم اروم میکشیدم دستم را گرفته بود و تقلا میکرد
محکم دندانش رو کشیدم
داد بلندی کشید و کمک میخواست اما اهمیت ندادم
چه میخاست بکند؟
کاری از دستش بر نمی امد
حالا دیگر چند تا دندان نداشت
دهانش پر از خون بود
هفت تیر را برداشتم و روی شقیقه اش گذاشتم و ارام حرکت میدادم به سمت گلویش بعد هم سمت قلبش گرفتم اما تیر را به دست او شلیک کردم
تفنگ را کنار گذاشتم و چکش را برداشتم
ارام ارام روی پایش میکوبیدم ، یک ضربه ی محکم با همان چکش به زانویش زدم
و یه ضربه ی محکم تر به ان دستش که تیر نخورده بود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاشید بیاید پی نقطه بفرستید با اکانتتون سناریو بنویسم
پرایوتم: @Satoru124
𝗝𝗼𝗶𝗻>>> @Noctaraaa
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کویر؟شرک ها کویر میکنن🤣🤡
جوین نباشی سناریو نمینویسم
در این دنیا باید چیزی را داشت که آخرین تکه وجودت را به دنیای فعلی وصل کند و امیدی بهت بدهد
بعضی سرشان را با دیدن ریلز گرم میکردند، اما تهش چه؟هیچی!من نمیخواستم مثل اکثر مردم دنیا باشم، میخواستم هدف داشته باشم میخواستم موفق شوم، تنها چیزی که در آخر مال من میموند خود من هستم، پس باید برای خودم تلاش کنم نه دیگری
هر شب بعد برگشتن از سرکار به باشگاه میرفتی، باشگاه یکی از بهترن چیز هایی بود که میشناختم، سرگرمم میکرد، ذهنم را آرام میکرد و مهم تر از همه قوی ام میکرد
بعد کلی تمرین از پنجره بزرگ باشگاه به بیرون نگاه میکردم
مردمی که حرف میزدند و میخندیدند و بعضی دیگر تازه از سرکار برگشته بودند و بعضی دیگر بی دلیل راه میرفتن
از نظرم خیلی پوچ بودن!
بعضی وقتا ناراحت میشدم و بعضی وقتا خندان
تنها ربط این دو این بود که بهترن دوستم همیشه کنارم بود وقتایی که گریه میکردم دلیل لبخند هایم میشد و وقتی خوشحال بودم دلیلش اون بود
همیشه برایش کلی فیلم میفرستادم و از روزم تعریف میکردم و او با دقت بهم گوش میداد و حتی سر مسخره ترین موضوع ها هم ساعت ها حرف میزدیم
وقتی بیرون میرفتیم دلقک بازی هایی انجام میدادیم که ادم عادی انها را انجام نمیداد و خب، زندگی اش حتما کسل بود، ما با کارهای مسخرهمان خوش بودیم و اگر کسی مسخره بازی در نمی اورد زندگی اش تباه بود چون ما خوش بودیم و او؟زندگی اش افتضاح بود
از پله های قصر آرام آرام بالا میرفتم
شیشه های قرمز که نور را از خود به درون قصر آورده بود کل قصر را قرمز نشان میداد، لباس تیره ام در آن نور زیبایی بینظیر داشت
به طبقه بالا رسیدم، زن با التماس عقب میرفت و من لبخندی نمایشی زدم و اروم بهش نزدیک شدم، این ارامش از همه چیز برای او ترسناک تر بود
چـاقویم را در اوردم و با لبخندی زیبا به خـونی که نوک چاقو بود نگاه کردم
بعد چشمام رو به سمت زن بردم اما سرم را تکان ندادم
چـاقو را پایین اوردم و لبخندم به پوزخندی خطرناک تبدیل شد
چـاقو را به جمجمه اش زدم و جمجمه اش شـکست، خـون تمام سرش را پر کرد و چند قطره روی زمین ریخت"حیف چاقوی من!"
از روی مبل با وقارم به مردم بی ارزش نگاه میکردم
چقدر مسخره بودن، چقدر حوصله سربر، شاید یه قتـل خیلی کوچک باید انجام میدادم
تفـنگ را از روی دسته مبل برداشتم و سمت یه ادم رندم نشـونه گرفته و به قلبش زدم تمام کسایی که انجا بودند جیغ زدند و دست و پایشان را گم کردند بعضی زیر دست و پا لـه میشدند و عده ای دیگر بدو بدو با جیغ فرار میکردند آه چه صحنه زیبایی
قهقههای تاریک زدم"آفرین، آفرین بهتون برای جونتون فرار کنید هاهاها" تیـر را همنجوری یک جا زدم و به سر یکی خورد و خـون شره کرد و جـسدش روی زمین افتاد