𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون دختر با لحنی ترسیده التماس کرد:<<خ.. خ.. خواهش میکنم بزار برم>> مرد لبخندی زد و ض
#چشمان_تشنه_به_خون
بعد این حرف دختر وح.شت کرد خواست خواهش کنه که بیخیالش شه اما مرد با چ.اقویش روی دست دختر خراشی ایجاد کرد دختر ج.یغ زد ولی مرد چاق.ویش را تا استخوان دختر فرو کرد و گفت:<< ساکت باش وگرنه بار دیگر زبانت را ق.طع میکنم>>
دختر که از شدت د.رد گریه اش گرفته بود سرش را تکان داد و با صدای آرامی که انگار نفسش بالا نمی آمد گفت:<< خواهش میکنم ... خواهش میکنم انقدر منو زج.ر نده>>
*صدای گریه*
مرد هول شد و یک کاسه یه چوبی دیگر بر داشت و زیر زخ.م دختر گذاشت و بعد که کاسه پر شد یه باند برداشت و زخ.مش رو بست
گفت:<< فعلا .. فعلا نباید از شدت خ.ونریزی بم.یری>>
و کاسه را سر کشید و خ.ونش رو خورد، بعد از خانه بیرون رفت و گفت :<< سعی نکن فرار کنی>>
#فنجان_خاص
روی صندلی نشسته بودم
یک پایم را روی پای دیگرم انداختم و جرعهای از فنجان خـون نوشیدن
"خب،بگو"
مرد:م-من کاری نکردم!
به چشمان حقیر و دروغ گویش نگاه کردم
فنجان را روی میز گذاشتم و دستکش های سفیدم را در آوردم
بلند شدم و جلوی مرد ایستادم
انگشت اشاره ام را زیر فک او گذاشتم و سرش را بالا آوردم و به چشمانش زل زدم این دفعه تـ رس در چشمانش واضح بود
یک لـگد به معـده اش زدم و خـون بالا آوردم
مرد: تروخدا و-ولم کن التماست میکنم
"زانـو بزن!"
مرد:سرفه و نفس نفس زد* چ-چی؟
"زانـو بزن!"
او به زانـو در آمد
به بدنش که به حالت تـعظیم در آمده بود نگاه کردم، چقدر کوچک، چقدر حقیر بود
خنده سادیـسمی کرد
با لـگد به سرش زدم و دمـاغش شکـست و شروع به گریه کرد
مرد که صدایش پر از التماس بود و گریه میکرد: غلط کردم، بذار برم التماست میکنم
کُـلت را برداشتم و به سرش زدم
خـون از سرش پایین ریخت و جان داد
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون بعد این حرف دختر وح.شت کرد خواست خواهش کنه که بیخیالش شه اما مرد با چ.اقویش روی د
#چشمان_تشنه_به_خون
بعد از چندی مرد با دستان پر از اس.لحه وارد شد،قیچی،چاق.وی قصابی، تبر و کلی چیز دیگه
دختر وحشت کرد و شروع به سروصدا کرد مرد به سمت دختر رفت دستش را در دهان دختر فرو برد زبانش را بیرون آورد بعد قیچی را برداشت و زبانش را قطع کرد،خ.ون همه جا پخش شده بود دختر گریه میکرد و زبان او دیگر یک تکه گوشت بود.
مرد خنده ی سادیسمی کرد و زبان دختر را تکه تکه کرد، دختر ترسیده بود ولی مرد دنبال همین بود و زخم دختر را فشار میداد،میتوانست درد را در چهره ی دختر حس کند بعد چ.اقو را برداشت و در شکم دختر فرو کرد دختر از شدت درد ج.یغ میکشید و گریه میکرد مرد به سر دختر ض.ربه میزد و دختر نصفه جون شد
بعد دست در شکاف شکم دختر برد و روده اش را در آورد و با روده اش اشکال درست میکرد و بعد جسدش را در خانه اش نگه میداشت و هر روز خ.ون خودش را وارد دهانش میکرد
#پایان
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیکــتولد به سختی نفس میکشید کنارش روی صندلی ای نشستم و سیگارم را روشن کردم سکوت حکم فرما شده
#کیکــتولد
به ارامی و بی سر و صدا نزدیک ان فردی شد که من شکنجه اش میدادم
میخواست کمکش کند؟
واقعا هیچ نظری نداشتم و نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیوفتد
ان مرد را از روی صندلی بلند کرد
با خودم گفتم او مرا دیده است
دیگر نباید زنده بماند
تصمیم گرفتم هم ان دختر و هم ان مرد را بکشم
اما تا امدم حرکت کنم و به سمتشان بروم ...
باور نکردنی بود
او، او چاقو را برداشت مرد را به زمین انداخت و تقریبا ده بار چاقو را در بدن او فرو کرد
شگفت زده شده بودم
اما داشتم لذت میبردم
ان مرد مرده بود و او هم بالای سرش به او زل زده بود
نگاهی به بدن پر خون خود انداخت و متوجه حضور من شد
با خنده از زیر سایه بیرون امدم و نگاهی به جنازه انداختم
گفتم : خب!؟ حالا میخواهی با این جنازه چه کنی ؟
تو او را کشته ای
گفت: نمیدانم... شاید تکه تکه اش کنم یا شاید هم ان را در اسید بیاندازم
با خودم گفتم شاید این دختر ...
نه
امکان ندارد
اما یک راه بود که به این پی ببرم که او خواهرم نیست
همان خواهری که فکر میکردم مرده است
البته هیچوقت جنازه اش را ندیدم پس نمیشد اطمینان حاصل کرد
اما امکان نداشت
مطمئن بودم