دست هایم پر از خـون بود
تیزی چـاقو را خـون روشن گرفته بود
اتاق بوی خـون میداد، در اتاق شکسته شد
پلیس؟نه نه اون رییسم بود
"آه، رییس تو اینجا چیکار میکنی؟همونطور که میخواستی میخواستم او را برایت بیارم"
رییس: احمق گفتم او را زنـده میخوام
رییس لگـدی به شـکمم زد
خیلی درد داشت چطور میتونست اینقدر محـکم بزنـد، لعـنتی
تیـزی نـوک چـاقو را روی بازویم حس کردم قبل از اینکه بتونم واکنش نشان بدم، چـاقو وارد دستم شد و فریـاد زدم، درد طـاقت فرسایی داشت
"رییس تروخدا تمومش کن، دیگه تکرار نمیشه"
رییس دستش را زیر چـانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد:که چی بشه ؟باید بـمیری، توی شغلی که من رییسش باشم جای اشتباهی وجود نداره
"ول-" قبل ایکه حرفم را بزنم او با مشـت به صـورتم زد و دنـدانم شکست، دنـدانم را تف کردم
چاقـو را در شکـمم کرد جـیغ زدم خیلی درد داشت نمیتونسـتم دیگه ادامه بدم و بعد صـندلی کنار را برداشـت و به سـرم زد ، تمام فـضا برایم تـار شد، و چشـمانم بسـته شد
به آینه زل زدم
صورت زخـمی و خونـی ام....خیلی زیبا بود در عین حال ترسنـاک
چـاقو را برداشتم و یک خط دیگر اضافه کردم، خـون پایین ریخت
چرا اون روز مسخره شدم؟
کسل کنندم؟
خط دیگری روی لبم کشیدم، خـون ریخت و بدون اینکه متوجه شوم اشک های منم ریـخت
چـاقو را توی شکـمم فـرو کردم
خیلی خوب بود
آرومم میکرد
به جای اینکه کَس دیگری را بکـشم خودم را میکـشم، چه راهی بهتر از این؟
خـونی که از شـکمم جاری شده بود همه لباسـم را کثیف کرد
انگشتم را به خـون زدم و ان را به لـب هایم مالیـدم
قرمزی خـون این که داشـتم میـمیردم را پنهان میکرد برای آخرین بار به زخـم ها نگاه کردم
چـاقو را در قلبـم فـرو بردم
بـدن بی جـانم افتاد
بدنم سـرد شد و خـون لباسم را لکه دار کرده بود