~نآگُفتِههایَم؛
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع...
دیدی گاهی از شدت غم نه میتونی چیزی بگی نه چیزی بنویسی؟ الان من همینطوریم.
از اول سال تا الان، هروقت هرجا غم بهم فشار اورد، شروع کردم تو ی دفترچه نوشتن راجب علتش. نصف بیشتر این دفترچه، پرشده از اسم آقاروحالله:))
~نآگُفتِههایَم؛
جملهآخر البته ی خورده شاید گیجتون کنه و باید بگم ادامشو چون با حرص نوشته بودم و اکثرا بد و بیراه بود به مهسا امینی روم نشد بزارمش. امیدوارم خودتون متوجه منظورم شده باشید.