-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
خلم من ؟! بیام با تو که کانفیگ نداری؟
خلم من؟ بیام با تو که محکم طبل نمیزنی؟
نوبت جنگ علمدار آمد
در صف معرکه سردار آمد
پسر حیدر کرّار آمد
شیر لب تشنه به پیکار آمد
شایدهم وقتی
خبر شهادت عباس را شنید ؛
بلند شد . .
وضو گرفت و
نماز آیات خواند!
آخر
برای همیشهماه آسمانش گرفته بود!
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
«دلبستهی کسی شو که غمگین شدن تو بزرگترین دلنگرانیاش باشد.» - شبتونبیغم🤍')
من آنقدر خسته بودم
که حرف زدن درد داشت؛
اما باز برایت گفتم:
"امیدوارم شبِ خوبی داشته باشی."
- شبتونبیغم🤍')