نوبت جنگ علمدار آمد
در صف معرکه سردار آمد
پسر حیدر کرّار آمد
شیر لب تشنه به پیکار آمد
شایدهم وقتی
خبر شهادت عباس را شنید ؛
بلند شد . .
وضو گرفت و
نماز آیات خواند!
آخر
برای همیشهماه آسمانش گرفته بود!
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
«دلبستهی کسی شو که غمگین شدن تو بزرگترین دلنگرانیاش باشد.» - شبتونبیغم🤍')
من آنقدر خسته بودم
که حرف زدن درد داشت؛
اما باز برایت گفتم:
"امیدوارم شبِ خوبی داشته باشی."
- شبتونبیغم🤍')
از خواب خسته ام؛
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم.
چیزی شبیه به بیهوشی ،برای زمان طولانی.
هدایت شده از - تاسیان -
گفت : نمیدانم چطور ولی تو تغییــر کردی،
انگار غمی تجربه کردی که تو را بزرگ کرده.