بله دوستان؛
یک هفته دیگه تابستون تموم میشه و هیچکدوم از اون برنامههایی که شب امتحان ریخته بودیم رو انجام ندادیم:)
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
بله دوستان؛ یک هفته دیگه تابستون تموم میشه و هیچکدوم از اون برنامههایی که شب امتحان ریخته بودیم رو
حتی پیتزا خونگی هم نپختم چون رژیم بودم(((:
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
حتی پیتزا خونگی هم نپختم چون رژیم بودم(((:
من عوضت پختم عیبی نداره💆🏻♀
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
بله دوستان؛ یک هفته دیگه تابستون تموم میشه و هیچکدوم از اون برنامههایی که شب امتحان ریخته بودیم رو
حتی دیدن یه دونه از دوستامم نرفتم((:
حتی حالِ هیچکدوم هم نپرسیدم(((((:
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
حتی دیدن یه دونه از دوستامم نرفتم((: حتی حالِ هیچکدوم هم نپرسیدم(((((:
دیدم یکیشون رفتم
یه بارم با بچه های اکیپ دور هم جمع شدیم
و یه بارم حرم رفتم ؛
زخمی اگر بر قلب بنشیند ، تو نه میتوانی زخم را از قلبت وا بکنی ، نه میتوانی قلبت را دور بیندازی.
زخم تکهای از قلبِ توست.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
کاش میشد بیام و بهت تبریگ بگم :)
کل امشبو حرف زدم تا ساعت بگذره تا مشغول بشم ؛
تا یادم بره ولی نرفتی و نخواهی رفت :)
اگه بودی و مثل هر سال بود ؛
مثل همیشه راس 12 بهت زنگ میزدم میگفتم : تولدت مبارک باعث بدبختی خانواده عامل ننگ جامعه و مضر ترین سم کره ی زمین :)
ولی نیستی و من این دیالوگ تکراری هرساله رو باید با خودم هی تکرار کنم :)))))
من بگم و تو بخندی بگییی خیلیییی ممنون لطف دادی شما ؛
بعد اینکه مامان و بابا بهت تبریگ گفتن ، بگی راس ساعت جلوی در منتظرتم
راس ساعت 2 از خونه ی خودتون میزدی بیرون ؛ 2 و نیم جلوی در ما بودی :)
پیاده کل شهرو میرفتیم تا جای همیشگی
هر کدوممون تو فکر و خیال خودش بود و با آهنگاش سرگرم بود تا برسیم :)
ساعت 4 اونجا بودیم ؛
از خلوتی و تاریکی استفاده میکردیم و خودمون و تخلیه میکردیم ، با داد با گریه با خنده های هستریک :)
بعد اینکه حسابی خالی شدیم میرفتیم جیگرکی صبحونه ی تولدتو بخوریم 🙂
بعد میخوابیدی تا ظهر
سر سفره ناهار حاجی بهت تبریگ میگفت و میپرسید بچه امسال چی یاد گرفتی ؟
توعم تجربه تو میگفتی و اونم مینوشت و میچسبوند ب دیوار :)
اگه امسال بودی بیست و یکمین تجربه ات بود ؛
چرا رفتی و روی 19 تمومش کردی :))