eitaa logo
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
1.2هزار دنبال‌کننده
797 عکس
149 ویدیو
0 فایل
تر‌شحات ذهن ِ مریض یه Enfp و دوستاش💆🏻‍♀ متحوا مناسب هر شخصی نیست ؛ اگه تحمل دیدن هر نوع محتوایی رو ندارید لف بدید لطفا ! میشنومتون : https://daigo.ir/secret/274468644 https://abzarek.ir/service-p/msg/2465376
مشاهده در ایتا
دانلود
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
«ظاهراً ساکت نشسته‌ام روی صندلی ، کتاب می‌خوانم و چای می‌نوشم و اما از درون جنگ جهانیِ اولم ، با هما
دوستی با آدمای هم‌فرکانس اینجوریه که بعد از دو روز به خودت میای میبینی داری یسری جزییات و حرفایی از زندگیت به طرف میزنی که کمه کم دوسال صمیمیت میخواد :))) - شبتون‌‌بی‌غم 🤍"
‏هرروز صبح از خواب بیدار میشی میبینی حرف‌زدن سخت‌تر شده . . 🫠
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
سلاممم به بهمن قشنگ و بوسیدنیییی🥹💖
سلاممم به اسفند قشنگ 🙂‍↔️💘
موجودی کارتم ، اصن به قیافه و‌ چسی هایی که میام‌ ، نمیاد🚶🏻‍♀.
‏بنده مساعد نیستم حالا از هر نظری که شما فکرشو بکنی . . :)
من اینطوریم که میخوام سرد باشم ، اهمیت ندم ولی مهربونیِ قلبم نمیذاره.
نمیدانستم چرا میخواهم بگریم، اما میدانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند یک هفته‌ تمام خواهم گریست.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
«ظاهراً ساکت نشسته‌ام روی صندلی ، کتاب می‌خوانم و چای می‌نوشم و اما از درون جنگ جهانیِ اولم ، با هما
اگه کسی بهتون احساس ناکافی بودن داد ، بهش احساس نبودن بدید. _ شبتون‌بی‌غم 🤍"
طوری لبخند بزن انگار هرگز گریه نکردی ، طوری مهربون باش انگار هرگز آسیب ندیدی ، و طوری زندگی کن که انگار فردایی نیست . .
هدایت شده از 𝑪𝘭𝘰𝘶𝘥 .
ونیز، غرق در سکوت و باران بود و نور لرزان چراغها بر روی سنگفرش‌های خیس می‌رقصید و تاریك‌تر از همیشه به نظر می‌رسید . دختری زیر چتر بزرگش، کلافه و گم‌شده به دنبال آدرس گمشده‌اش می‌گشت . صدای قدم‌هایش در کوچه‌های خلوت، تنها صدایی بود که سکوتِ سنگین آنجا را می‌شکست . ناگهان، از دوردست‌ها صدای دلنشین ویولن از دور شنیده شد. دختر جذب این صدا شد و به سمت آن رفت، با مردی با موهای مشکی و چشمانی نافذ که بر روی پل سنگی ایستاده بود برخورد کرد . “الکساندرو”، ویولن‌زن دوره‌گردی بود که در این شب بارانی، برای دل خودش می‌نواخت . موسیقی او، ترکیبی از غم و امید بود . دخترك که مسحور زیبایی آن صحنه شده بود، قطره‌های باران از لبه‌ی چترش می‌چکید، اما او نمی‌توانست چشم از نوازنده‌ی ویولن بردارد. وقتی الکساندرو آخرین نت را نواخت، دخترك به آرامی دست زد . الکساندرو با لبخندی محو گفت: “شب بارانی و ونیز… چه چیزی از این رمانتیک‌تر؟” دختر خندید و گفت: “مثلا گم شدن در این شهر!” الکساندرو پیشنهاد داد که او را به مقصدش برساند و دخترك با ذوقی پنهان پیشنهاد الکساندرو را قبول کرد . زیر یك چتر در کنار الکساندرو، در کوچه‌های پیچ‌درپیچ ونیز قدم زدند و گرم صحبت شدند؛ الکساندرو از تاریخ و افسانه‌های شهر گفت و دخترك از زندگی و رویاها و هدف‌هایش . باران تندتر می‌شد، اما گویی دغدغه‌اشان تنها این بود که از لحظه‌ی باهم بودنشان لذت ببرند . وقتی به مقصد رسیدند، دخترك نمی‌خواست خداحافظی کند، که الکساندرو ناباورانه شماره‌اش را روی یک تکه کاغذ نوشت و به او داد. “شاید … یک روز دیگر، در یک شب بارانیِ دیگر، دوباره همدیگر را ببینیم.” دختر با لبخندی که در تاریکی می‌درخشید و برقی در چشمانش پذیرای دوباره دیدن الکساندرو شد و خداحافظی کرد . در دلش، حسی قوی داشت که این دیدار، آغازی برای یک ماجرای فراموش‌نشدنی است. ونیز بارانی، شاهد یک عشق در حال شکوفه زدن بود. برایِ ؛ https://eitaa.com/Nooothiing 🛸 .
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
ونیز، غرق در سکوت و باران بود و نور لرزان چراغها بر روی سنگفرش‌های خیس می‌رقصید و تاریك‌تر از همیشه
وتستسنسنسن😭چگدهههه گشنگگگگ و اکلیلیییی کنندهههه خودای مننن💘 مرسیییی دخترررو✨