هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
⁰⁰:⁰¹
دو صفرو ڪنار هم دیدم...
گفتے آرزو ڪن!
تا اومدم بگم "تو"
ثانیہها بہ دقیقہها تبدیل شد و بہجاۍ چهارمین صفر یڪ قرار گرفت...
و فهمیدم طُ غیرممڪن ترین آرزوۍ منے!
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
قدم زدن با تو . .؛
من به چشمهایش ایمان داشتم
و این از خودِ نگاه کردن عمیقتر است.
هیچیه هیچی مثل اینکه با رفیق صمیمت غریبه بشی نیست :)
اصلا این امر جوری بغض داره جوری گنده ک قابل توصیف نیست . . 🙂
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
هیچیه هیچی مثل اینکه با رفیق صمیمت غریبه بشی نیست :) اصلا این امر جوری بغض داره جوری گنده ک قابل توص
پارسال برای تولدش کلی برنامه داشتیم
میخواستم تو کلاس جشن بگیریم
حتی با دبیرمون هماهنگ کرده بودم سر کلاسش جشن بگیریم
به معاونمون گفته بودم کیک میاریم و ...
یکی کیک گرفت به بقیه هم گفتیم کادوهاشونو بیارن اگه میخوان
گلی ک دوست داشت رو گرفته بودم . .
کادویی که میگفت اینو میام میخرمش ولی . .
روز تولدش تعطیل شد😂 دو روز پشت هم تعطیل شد پارسال ، به قول خودش از روز تولد شانس نیوردم :)
بالاخره دیدیم خیلی داره دیر میشه
با زهره تو اون بررف با کلی بدبختی 😂 شونصدبار داشتیم میخوردیم زمین ، برف ریز میبارید تو اون سوز سرما پیاده رفتیم خونه شون تا سوپرایی بشه 🙂
یادش بخیر چه روزی بود :)
بعدش عمو علی بردتمون برف بازی😂
چقدر بازی کردیم ، چقدر از خانوم خانوما عکس گرفتم . . همش شد خاطره :)))