سلام روزتون بخیر🤍✨
~☆|~°---◡_◡👤🦋◡_◡---°~|☆~
"ادمین اول"
لینک کانالمون👈🏻" @Noor_jan ☁️🕊"
لینک چنلمون در پیامرسان سروش:
splus.ir/Noore_jan
آینده منتظر ࡅ߳و๛ نیست، تو آیـ♬نـבـہ ات
رو میسازی🥺🤌🏻
~☆|~°---◡_◡🕶🦢◡_◡---°~|☆~
"ادمین اول"
لینک کانالمون👈🏻" @Noor_jan ☁️🕊"
لینک چنلمون در پیامرسان سروش:
splus.ir/Noore_jan
نورِ جان
📖رمان:در سکوتِ نگاه ها پارت ۸۲ | «یک جمله که تکرار شد…» شب کمی جلوتر رفته بود. صدای بیرون آرامتر
به وقت پارت گذاری رمانمون🤍✨:
نورِ جان
📖رمان:در سکوتِ نگاه ها پارت ۸۲ | «یک جمله که تکرار شد…» شب کمی جلوتر رفته بود. صدای بیرون آرامتر
📖 رمان: در سکوتِ نگاهها
پارت ۸۳ | «چیزی که یادش نمیآمد…»
خانه کمکم آرامتر شده بود.
بزرگترها هنوز دور میز نشسته بودند، اما حرفها دیگر مثل قبل شلوغ نبود.
آلبوم باز مانده بود…
و عکس هنوز وسط میز، انگار خودش را به دیده شدن تحمیل میکرد.
یسنا آرام از جایش بلند شد.
کنار میز ایستاد و دوباره به عکس نگاه کرد.
ـ من... حس میکنم این فقط یه عکس معمولی نیست.
کیاراد هم آهسته بلند شد.
ـ منم همین حسو دارم.
دایی با خندهی کوتاه گفت: ـ شما دو تا زیادی جدی گرفتین یه عکس بچگی رو.
اما هیچکدام جواب ندادند.
چون این بار، موضوع شوخی نبود.
مادر یسنا آلبوم را کمی جلو کشید و زیر لب گفت: ـ شاید یه جایی تو مهمونیهای قدیمیه... شاید هم اصلاً مربوط به قبل از مدرسهتونه.
یسنا آرام گفت: ـ قبل از مدرسه...
همان لحظه، چیزی در نگاهش لرزید.
انگار یک تصویر خیلی محو، پشت ذهنش تکان خورد… اما کامل نبود.
کیاراد هم همزمان مکث کرد.
ـ یه پارک… یا حیاط بزرگ…؟
هیچکدام مطمئن نبودند.
اما هر دو، برای اولین بار، احساس کردند این عکس… فقط یک عکس نیست.
~•<<|♡|>>•~
ادامه دارد…🫀
نام مستعار نویسنده:خانوم میم🪴🖋
هرگونه کپی برداری حرام است مگر با ذکر منبع و نام نویسنده👤⛔️
~☆|~°---◡_◡♥️🖋◡_◡---°~|☆~
"ادمین اول"
لینک کانالمون👈🏻" @Noor_jan ☁️🕊"
لینک چنلمون در پیامرسان سروش:
splus.ir/Noore_jan
نورِ جان
📖 رمان: در سکوتِ نگاهها پارت ۸۳ | «چیزی که یادش نمیآمد…» خانه کمکم آرامتر شده بود. بزرگترها هن
📖رمان: در سکوتِ نگاه ها
پارت ۸۴ | «صدای یک خاطرهی گمشده»
زندایی با دقت به چهرهی هر دو نگاه کرد.
ـ عجیبه… چرا شما دوتا یه چیز مشترک یادتونه ولی کامل نه؟
دایی شانه بالا انداخت: ـ بچه بودن دیگه… خیلی چیزا یادشون نمیمونه.
اما مادر یسنا آرام گفت: ـ بعضی خاطرهها فراموش نمیشن… فقط قایم میشن.
این جمله در فضا ماند.
یسنا ناخودآگاه به کیاراد نگاه کرد.
برای یک لحظه کوتاه…
انگار هر دو در ذهنشان دنبال یک درِ بسته میگشتند.
کیاراد آرام گفت: ـ من حس میکنم اون روز… یه اتفاق مهم افتاده.
یسنا سری تکان داد.
ـ منم…
سکوتی سنگین افتاد.
نه از جنس ناراحتی…
از جنس «نزدیک شدن به چیزی ناشناخته».
~•<<|♡|>>•~
ادامه دارد…🫀
نام مستعار نویسنده:خانوم میم🪴🖋
هرگونه کپی برداری حرام است مگر با ذکر منبع و نام نویسنده👤⛔️
~☆|~°---◡_◡♥️🖋◡_◡---°~|☆~
"ادمین اول"
لینک کانالمون👈🏻" @Noor_jan ☁️🕊"
لینک چنلمون در پیامرسان سروش:
splus.ir/Noore_jan
نورِ جان
📖رمان: در سکوتِ نگاه ها پارت ۸۴ | «صدای یک خاطرهی گمشده» زندایی با دقت به چهرهی هر دو نگاه کرد.
📖 پارت ۸۵ | «لحظهای که همه چیز نزدیک شد…»
دایی برای سبک کردن فضا، آلبوم را بست.
ـ باشه باشه… بعداً بیشتر نگاه میکنیم. الان زیادی جدی شد!
مادر یسنا لبخند زد و آلبوم را آرام داخل جعبه گذاشت.
اما…
همین که درِ جعبه بسته شد…
یسنا یک لحظه ایستاد.
ـ صبر کنین…
همه نگاه کردند.
او دوباره جلو آمد.
ـ من هنوز یه چیزی رو نفهمیدم…
چشمهایش روی کیاراد ثابت شد.
ـ چرا وقتی اون جمله رو دیدم… حس کردم قبلاً یکی اون رو خیلی جدی بهم گفته؟
کیاراد برای اولین بار، لبخندش محو شد.
نگاهش نرمتر شد…
سنگینتر…
ـ منم دقیقاً همین حسو دارم…
سکوت.
دایی خواست چیزی بگوید، اما نگفت.
چون این بار…
هیچکس نمیخندید.
انگار همه فهمیده بودند که این فقط یک عکس نیست…
یک «شروع» است.
و درست همان لحظه…
تلفن مادر یسنا روی میز لرزید.
اسم تماس روی صفحه روشن شد…
و فضای خانه برای یک ثانیه کامل یخ زد…
~•<<|♡|>>•~
ادامه دارد…🫀
نام مستعار نویسنده:خانوم میم🪴🖋
هرگونه کپی برداری حرام است مگر با ذکر منبع و نام نویسنده👤⛔️
~☆|~°---◡_◡♥️🖋◡_◡---°~|☆~
"ادمین اول"
لینک کانالمون👈🏻" @Noor_jan ☁️🕊"
لینکچنلموندرپیامرسانسروش:
splus.ir/Noore_jan
نورِ جان
📖 پارت ۸۵ | «لحظهای که همه چیز نزدیک شد…» دایی برای سبک کردن فضا، آلبوم را بست. ـ باشه باشه… بعداً
ـ³ܝ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ جدید و خفن ܝܩߊܝ̇ߺܩوܔ ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ܝ̇یܢ̣ߊࡅ߳وܝ̇ߺ↻♬🩵🤝🏻