نورِ او .
تو راه مدرسه یه بی ام و دیدم ، اینجوری بودم که🤤🤤🤤
دوباره بی ام و دیدم🤤🤤
نورِ او .
وای چقدر بده آدم نتونه جلوی خودشو بگیره
مثلا الان من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم میخوام لو بدم
نورِ او .
مثلا الان من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم میخوام لو بدم
لو بدم کههههه منتظر نماهنگ جدید واسه فاطمیه رعنایی باشید خیلللللی قشنگههه
نورِ او .
لو بدم کههههه منتظر نماهنگ جدید واسه فاطمیه رعنایی باشید خیلللللی قشنگههه
بذارید پخش شه میام میگم همه چیووووووو
#نگاهِ_او
#پارت_اول
یک روز از رفتن من گذشته بود.دیگه هجده سالم شده بود و رسماً منو از پرورشگاه بیرون کرده بودند.
از اون موقع که بیرون رفتم ، اصلا نخوابیدم.اصلا جایی واسه خواب نداشتم.فقط حدود ده میلیون خانوم گودرزی بهم داده بود ، که تا وقتی کار پیدا میکنم ، پس خرج هام بر بیام.
دیگه از خستگی ده بار خمیازه کشیدم و نزدیک بود وسط خیابون غش کنم.
از دیروز دنبال کار بودم.واقعا یک نفر هم نبود یکی مثل منو بخواد؟
در حالی که داشتم شالمو درست میکردم ، چشمم به یک ساندویچ فروشی افتاد.از تعجب چشمام گرد شد.روی درش با یه برگه ی آ چهار چسبونده بود:«به یک نیروی کار جوان خانم نیازمندیم»
کی بهتر از من؟خیلی موقع ها جای خانوم گودرزی آشپزی میکردم.کسی نمیتونست بهتر از غذاهام درست کنه.
رفتم در مغازه رو باز کنم.از شانس من ، درش بسته بود.از ناامیدی ، یک قطره اشکم روی کتونی سفیدم ریخت.بسم الله گفتم و صورتمو با پشت دست پاک کردم.
یهو نگاهم به پایین برگه افتاد.شماره ای نوشته بود و کنارش«خانم رضوانی»بود.
نفس عمیقی کشیدم و موبایل دکمه ایمو برداشتم و سیوش کردم.پول که دستم اومد ، باید موبایلمم عوض میکردم.
رفتم سوپری کنار مغازه.
+آقا؟
سرش تو گوشی بود.
+آقا؟
_بله خانوم چته؟
قدمی عقب رفتم.این بیرون چقدر آدما ترسناک بودن.
+ام...شرمنده مزاحمتون شدم.شما هتلی ، مهمونسرایی جایی این دور و بر سراغ دارین؟
_مسافری؟
اگه بهش میگفتم خونه ندارم ، خیلی معذب میشدم.باید دروغ میگفتم.
+بله.
_ته اون کوچه ، یه مهمونسرا هست ، قیمت هاشم ارزونه.
+متشکرم.
سعی کردم ارزون ترین چیپس و ماست و موسیر هم برای ناهار بردارم تا پولامو پس انداز کنم.
+اینم حساب کنین.
فیششو بهم داد و رفتم دنبال مهمونسرا.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.