نورِ او .
لو بدم کههههه منتظر نماهنگ جدید واسه فاطمیه رعنایی باشید خیلللللی قشنگههه
بذارید پخش شه میام میگم همه چیووووووو
#نگاهِ_او
#پارت_اول
یک روز از رفتن من گذشته بود.دیگه هجده سالم شده بود و رسماً منو از پرورشگاه بیرون کرده بودند.
از اون موقع که بیرون رفتم ، اصلا نخوابیدم.اصلا جایی واسه خواب نداشتم.فقط حدود ده میلیون خانوم گودرزی بهم داده بود ، که تا وقتی کار پیدا میکنم ، پس خرج هام بر بیام.
دیگه از خستگی ده بار خمیازه کشیدم و نزدیک بود وسط خیابون غش کنم.
از دیروز دنبال کار بودم.واقعا یک نفر هم نبود یکی مثل منو بخواد؟
در حالی که داشتم شالمو درست میکردم ، چشمم به یک ساندویچ فروشی افتاد.از تعجب چشمام گرد شد.روی درش با یه برگه ی آ چهار چسبونده بود:«به یک نیروی کار جوان خانم نیازمندیم»
کی بهتر از من؟خیلی موقع ها جای خانوم گودرزی آشپزی میکردم.کسی نمیتونست بهتر از غذاهام درست کنه.
رفتم در مغازه رو باز کنم.از شانس من ، درش بسته بود.از ناامیدی ، یک قطره اشکم روی کتونی سفیدم ریخت.بسم الله گفتم و صورتمو با پشت دست پاک کردم.
یهو نگاهم به پایین برگه افتاد.شماره ای نوشته بود و کنارش«خانم رضوانی»بود.
نفس عمیقی کشیدم و موبایل دکمه ایمو برداشتم و سیوش کردم.پول که دستم اومد ، باید موبایلمم عوض میکردم.
رفتم سوپری کنار مغازه.
+آقا؟
سرش تو گوشی بود.
+آقا؟
_بله خانوم چته؟
قدمی عقب رفتم.این بیرون چقدر آدما ترسناک بودن.
+ام...شرمنده مزاحمتون شدم.شما هتلی ، مهمونسرایی جایی این دور و بر سراغ دارین؟
_مسافری؟
اگه بهش میگفتم خونه ندارم ، خیلی معذب میشدم.باید دروغ میگفتم.
+بله.
_ته اون کوچه ، یه مهمونسرا هست ، قیمت هاشم ارزونه.
+متشکرم.
سعی کردم ارزون ترین چیپس و ماست و موسیر هم برای ناهار بردارم تا پولامو پس انداز کنم.
+اینم حساب کنین.
فیششو بهم داد و رفتم دنبال مهمونسرا.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_اول یک روز از رفتن من گذشته بود.دیگه هجده سالم شده بود و رسماً منو از پرورشگاه بیرون
#نگاهِ_او
#پارت_دوم
رفتم توی کوچهای که درهای خونههاش پوسیده بود.یه کوچهٔ خلوتِ ترسناک که آدم رو بدجور میترسوند.هر لحظه امکان داشت یکی بیاد و خفتم کنه.از ترس همه ی این چیزا ، با بیشترین سرعت دویدم و بالاخره به مهمونخونه رسیدم.
خیلی خیلی کثیف بود و بوی سیگار تو کل سالن حس میشد.بویی که به زور میتونستی بینش نفس بکشی.سرفه کردم و رفتم قسمت پذیرش.چاره ای نداشتم ، باید پولامو پس انداز میکردم و باید به همین جاهای بیخود راضی میشدم.
+ببخشید آقا ..یه اتاق میخواستم.
مرد سر تا پامو برانداز کرد که یک دختر جوون ، تو همچین جایی چیکار داره.خب چاره ای نداشتم.فقط میخواستم یکم بخوابم.تا کار پیدا کنم ، زود میرم.
_چند روز میخوای؟
+ام .. فعلاً یه روز .
_میشه سیصد.
اگه پول این هم میدادم ، از ده میلیون ، نه میلیون میموند.توی این بیست و چهار ساعت یه شال خریدم و چیپس و ماست و موسیر ، الان هم که یک روز ، یا شاید چند ساعت توی این جا که کاغذ دیواری هاش در اومده و از زشتی زار میزنه.واقعا زندگی توی این یه روز سخت بود ، ولی شاید من هنوز عادت نکردم.
کارتم و از توی جیبم در آوردم.رمزم و گفتم و بدون هیچ حرفی ، کارت و کلید اتاق رو تحویل داد.از پرورشگاه ، تمام دارایی هام یک کوله پشتی گنده بود که البته ، پرِ پر بود و به زور چیز هامو توش چپوندم. تمام یک روز روی شونه هام جا خوش کرده بود حس میکردم الان از درد شونه هام فرار میکنه.
کلید رو که نگاه کردم ، یه کاغذ به زور بهش چسبونده بودن که عدد اتاق پاک شده بود ، ولی با ماژیک نوشته بودن اما بازم به زور عددش دیده میشد.
در اتاق رو که باز کردم ، یکم ظاهرش بهتر بود.ولی بازم شالم رو روی بالشت پهن کردم و با نفس عمیقی روی تخت دراز کشیدم.
همون لحظه صدای پیامک گوشیم در اومد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.