eitaa logo
نورِ او .
100 دنبال‌کننده
158 عکس
81 ویدیو
0 فایل
خونه ی کوچیک یه دختر نیمچه نویسنده .
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب اون اول بیشترین وایب ناامیدی و می‌داد ، در حدی که تو ذهنم به ذره ای امید می‌گفتم خفه شو ، ولی الان بیشترین امید و دارم جدی ، معجزه اس یا چی؟
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_سوم اسم خانوم گودرزی افتاده بود ، با این پیام:«دخترم کار پیدا کردی؟» به زور ، تایپ ک
+لطف دارین شما. نسبت به این حرفم ، لبخند قشنگی زد. _بشین دخترم. روی صندلی رو به روش نشستم.در ساندویچ فروشی و بست و دوباره پشت میز نشست. _خب عزیزم ، از خودت بگو. نفس عمیقی کشیدم. +خب من ، مهگل افشاری ام. _خب پس مهگل خانوم. +بله... میشه گفت بیشتر بچگیمو توی پرورشگاه بزرگ شدم و الان که به سن قانونی رسیدم اومدم دنبال کار ، تا برم سراغ زندگی خودم. _آخی عزیزم.ببخشید ازت می‌پرسم ، کی فوت شدن پدر مادرت؟ +خب ، حدود پنج ، شیش سالگی بر اثر تصادف. در واقع داشتم دروغ می‌گفتم.من از پدر و مادرم متنفر بودم.چون روانی و قاتل بودند.آخرین قتلشون توی خونه ی یه زن و شوهر دکتر و پولدار بود.خیلی آدم حسابی بودن.در آخر ، پلیس با تماس پسربچشون باخبر شد که اینجان و بر اثر گلوله ، پدر مادرم کشته شدند. وقتی منو بردن پرورشگاه،در واقع خوشحال بودم و می‌خندیدم.چون راحت شدن از دست اذیت هایی که پدرم منو می‌کرد ، واقعاً خوشحالی داشت.هر روز یه جام کبود و زخم بود.یادش بخیر ، اون پسر بچه هم آوردن پرورشگاه.برعکس من ، خودشو یه جا حبس می‌کرد و دور از چشم بقیه اشک می‌ریخت.خب حقم داشت؛اون بهترین خانواده رو داشت و اینو پدر مادرم ازش گرفتن.حق نداشتیم درباره ی اتفاقی که افتاده حرف بزنیم و من تا پونزده سالگی ، فکر می‌کردم اون یه بچه ی یتیم عادیه.تا این که فهمید قاتل پدر و مادرش ، والدین من بودن...ذهنم داشت توی این سمت ها حرکت می‌کرد که با صدای خانم رضوانی به خودم اومدم. _دخترم اینجایی؟ +بله ببخشید.. _خب بذار منم از خودم بگم.به بچه هایی مثل تو ، خیلی کمک کردم. با این حرفش ، یادم اومد که توی پرورشگاه دیدمش. +وای خانوم رضوانی!شما همون ، دوست خانوم گودرزی هستین که هر دفعه سر می‌زد ، درسته؟ لبخند زد و سرش رو تکون داد. _بله خودمم.مهگل من تورو خوب می‌شناسم.و فهمیدم درباره ی پدر مادرت دروغ گفتی.البته نمی‌خوام شرمنده باشی ، چون درکت می‌کنم. سرمو پایین انداختم. _دقیقا دو سال پیش ، یکی از بچه های اونجا هم رفت سر زندگیش.البته به کار نیاز نداشت ، چون سرمایه ی زیادی بهش ارث رسیده بود.فقط توی اون آپارتمانی که دارم و به بقیه اجاره میدم و میفروشم ، بزرگترین واحد و ازم خرید.اون بچه فوق‌العادس.هنرمنده ، محشره. خانوم رضوانی راست می‌گفت.خونه زیاد داشت و پول بسیار. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
از این پس نویسنده ی مورد علاقم را اعلام می‌نمایم
وای کاش میشد این اخلاقمو ترک می‌کردم
نورِ او .
وای کاش میشد این اخلاقمو ترک می‌کردم
من به شدت سخت پسندم ، به شدت ، تو همه چی
نورِ او .
من به شدت سخت پسندم ، به شدت ، تو همه چی
اصن اختلال شده تو زندگیم این موضوع
چقدر فک کردی به این نتیجه رسیدی عزیزم؟در جریانم ، خیلی وقته
نورِ او .
چقدر فک کردی به این نتیجه رسیدی عزیزم؟در جریانم ، خیلی وقته
گربه دستش به گوشت نمی‌رسید میگف پیف پیف🤣🤣
هی خدایا