eitaa logo
نورِ او .
100 دنبال‌کننده
158 عکس
81 ویدیو
0 فایل
خونه ی کوچیک یه دختر نیمچه نویسنده .
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر فک کردی به این نتیجه رسیدی عزیزم؟در جریانم ، خیلی وقته
نورِ او .
چقدر فک کردی به این نتیجه رسیدی عزیزم؟در جریانم ، خیلی وقته
گربه دستش به گوشت نمی‌رسید میگف پیف پیف🤣🤣
هی خدایا
حس خوبی دارم
قبلاً تو مدرسه دلم می‌خواست برم کنار بقیه بچها بشینم تو زنگ تفریح ، الان واقعاً علاقه ای ندارم‌ ، اکیپ تعدادش بیش از حد داره زیاد میشه ، با این که خودم اون اول بودم ، ولی ترجیح میدم لف بدم برم یه گوشه ی خلوت
نورِ او .
قبلاً تو مدرسه دلم می‌خواست برم کنار بقیه بچها بشینم تو زنگ تفریح ، الان واقعاً علاقه ای ندارم‌ ، اک
چند تا آدم دور هم جمع شدن با نظرای مختلف ، این به اون تیکه میندازه اون به این ، میشه گفت از یه اکیپ چند تا اکیپ دیگه دراومده ، ناخوشاینده
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_چهارم +لطف دارین شما. نسبت به این حرفم ، لبخند قشنگی زد. _بشین دخترم. روی صندلی رو ب
_خب ، مهگل خیلی حرف زدم.میدونم دست‌پختت عالیه و بهت اعتماد دارم.امروز که کار کردی حقوقت رو میدم و یکی از خونه هامو با قیمتی که از پسش بر بیای ، بهت اجاره میدم.تو همون آپارتمانس که به خیلیا مثل تو خونه دادم. در طول حرف هاش ، سرم رو تند تند تکون می‌دادم.از جایش بلند شد و دستش رو سمتم دراز کرد. _قبول؟ به اون بی درنگ دست دادم.بعد ، کمی به چشماش نگاه کردم و سپس ، بغلش کردم. اون از من چاق تر بود و به من حس آغوش یه مادر و می‌داد.حسی که هر وقت بچگی سمت مادرم می‌رفتم ، من رو هل می‌داد و نمی‌ذاشت بغلش کنم و این حس رو تجربه کنم. نمی‌دونم چرا خانوم رضوانی و بغل کردم.انگار یه حرکت غیر ارادی بود.شاید به خاطر این که من عقده ی مادر داشتن رو با خودم چند سال حمل کرده بودم. توی پروشگاه هیراد از پدر و مادرش نقاشی می‌کشید و به من نشون می‌داد.نقاشیش محشر بود.نمی‌گفت که کشته شدن ، و من هم نمی گفتم که پدر و مادرم قاتل بودن.در این صورت نه اون می‌دونست پدر و مادرم ، والدینش رو کشتن ، نه من می‌دونستم. فقط نقاشیش رو نشون می‌داد.منم با بغض لبخند می‌زدم و می‌گفتم منم دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.در صورتی که اصلا این‌چنین نبود و فقط از اونا متنفر بودم.اما‌ اون برعکس.نقاشیش رو بغل می‌کرد و آه می‌کشید. افکار و خاطراتم رو کنار زدم.به خودم اومدم و دیدم اشک هام مثل یک رودخانه ی روان روی روسری خاکستری رنگ خانوم رضوانی جاری می‌شوند. +خانوم من...من هیچ وقت کسی و نداشتم حمایتم کنه.نمیدونم الان،واقعاً دست خودم نیست که اینجوری شدم. خانوم رضوانی دستم رو گرفت و نشستیم.پیشانی ام رو بوسید و احساس همدردی کرد.دستام می‌لرزید.بدجور می‌لرزید. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
نورِ او .
#نگاهِ_او #پارت_پنجم _خب ، مهگل خیلی حرف زدم.میدونم دست‌پختت عالیه و بهت اعتماد دارم.امروز که کار کر
پشمام ریخته ، تو این رمان غرق میشم ، هی مینویسم بدون این که خسته شم ، و تازه وسطش یادم میاد پارت طولانی شده ، برا اولین باره
آدم‌هایی که بدون اینکه ازشون بخوای برات موزیک میفرستن واقعا دوست داشتنین.
برم یکم با دوست ِخلم حرف بزنم🪿 𝗝𝗢𝗜𝗡🥤: @Internet_Meme | توییت#
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای یا حسیننن می‌خوامششش
هدایت شده از هشتادیای گنگ🕶
ناراحتم💔