چشمانم را می بندم.
پشت پلک هایم تصویر پسری قد می کشد که با من متولد شده بود.
پسری که حس آن روزهایش را عجیب می خواست و به دیدن یک نفر عادت کرده بود انگار.
دستی به صورتم می کشم.
روشناییِ داخل خانه نگاهم را سمت اتاق مریم می کشد.
ابروهایم بالا می پرد.
نمی دانم او هم مثل من گرفتار بی خوابی شده!
یادم به حرف مادر می افتد.
گفته بود حاج صادق جوابش کرده و بی پناه است.
وصله ی تن نیست اما بنده ی خدا که هست.. نیست!
خواسته ی مادر را زمین نمی گذاشتم هرگز.
هر چه باشد خانه ی خودش هست و اختیارش دست او.
گوشه ی پرده را کنار می زند.
من را نمی بیند انگار.
محرم نیست و من چشم می دزدم.
نمی دانم چندمین سیگار را آتش می زنم.
صدای باز و بسته شدن در می آید.
نگاهم سمت پله های ایوان می دود.
دخترک از پله ها پایین می آید.
جلو می آید و دستانش را در آبِ حوض فرو می برد.
#پارت_75
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz