حالا به جز اینکه این چن روز درگیر یه سری از اتفاقات پیشبینی نشده و بعضاً وحشتناک بودم و حتی اگه میخواستمم نمیتونستم بنویسم، کلا به این نتیجع رسیدم که دیگه حوصله و حال این داستانو ندارمD:
و حداقل برای فعلا نمیتونم ادامشو بنویسمD:
البته دقیقا نصفشو نوشتما! حالا دقیقا دقیقا هم نه، چون توی این نصفه هه حدودا اندازه یه پنجاه صفحه رو هم چون سکانسشو دوس نداشتم رد کردمD--
ولی خب این از اون مورداس که صرفا برای آروم کردن مغز خودم نوشتم.
هرچند استادی میگفت یک هنرمند نمیتونه صرفا برای خودش محتوا یا اثری رو تولید کنه و بگه برای دل خودم درستش کردم وگرنه تولیدش نمیکرد اصلا.
که به شخصه حرفش رو قبول ندارم. ادم خیلی وقتا به هر دلیلی چیزی میتونه تولید کنه که نخواد بقیه ببینن و صرفا برای خودشه
و این داستانم، واقعا بعید میدونم که اگه یه روزی حتی به صورت ناشناسم منتشرش کنم. هرچند واقعا دوس دارم اینکارو بکنم ولی بازم بعیده!
چون خب حقیقتا ماجراهای سم و عجیب و زیادی پیچیده زیاد داره و از همین جهت یه مقدار حس مزخرف بودن بهش دارم- درحالی که وئاقعا عاشق این داستانم و یکی از ایدههای مورد علاقمه-
ولی خب این موارد باعث میشن که نخوام فعلا ادامش بدم- هرچند خودمم میدونم کارم اشتباههD:
حالا بهرحال میخوام یکی جدید رو شروع کنم و احساس گناه و عذاب وجدانم نسبت به آدام که درست وسط بدترین بلایی که میتونستم سرش بیارم رهاش کردم رو، نادیده بگیرم
اما این ایده جدید
نه تنها سم نیس
بلکه خیلیم جیگره
و خیلی کیوته بنظرم (کیوت تو فلسفه من خیلی متفاوته میدونی، چیز جالبی نیس همچین-
و قراره تراژدی باشه-✨
واسه همین خیلی ذوق دارم واسش؛ مثلا الان نیشم تا بناگوش بازه-✨✨✨
خیلی جالبه
بچه بودم از تراژدی متنفرم بودم. ینی حالم از پایانای بد و یا باز بهم میخورد. البته پایان باز هنوزم برام اعصاب خورد کن میشه گاهی هرچند داستان همین آدام یه پایان باز داره✨✨✨
و خب خودمم متوجه شدم علاقه زیاد و استعداد نسبتا خوبی توی نوشتن تراژذی و دراوردن اشک ملت دارم✨✨
حقیقتا یکی از افتخاراتمم اینکه یه بار با یه متن کوتاه اشک یکی از آدمایی که واقعا احساساتی نبودو هم در اوردم و خیلی حس خوبی داشت✨✨