ینی گاهی از شخصیتی که ساختم یه تصوری دارم، ولی اون کلا یه چیز دیگس واسه خودش و تازه وقتی میذارمش تو زندگیش میبینم که عه نه بابا اینجوریه
اصلنم مود نیس
یه فایل دقیق برای شخصیتسازی نوشتم و الان حس میکنم خیلی قدرتمندم-
ولی الان چون این رو خیلی دقیقتر کردم فکککککر میکنم که دیگه همچین اشتباه ضایعی پیش نمیاد-
i think i need torn my face, cook my brain and get easy from this damn beating heart.
گاهی هم به کور شدن فکر میکنم. بعید میدونم اگه کور بشم روحیهم رو حفظ کنم. وقتی خودمو به عنوان یه ادم کور تصور میکنم، یه صندلی و یه منظره زیبا تو ذهنمه که اونجا نشستم و با چشمای خالی بهشون نگاه میکنم- هرچند نگاه نمیکنم.
و همین.
فکر میکنم دنبال یه بهونهم که بیخیال همهچیز بشم و فقط هیچکاری نکنم، مطلقا هیچکاری. و کور شدن یا سرطان گرفتن خیلی بهونه جالبی میتونه باشه.
اصلنم مود نیس
i think i need torn my face, cook my brain and get easy from this damn beating heart.
و آتیش درونمو خاموش کنم.
جدیدا حس میکنم دارم از درون میسوزم اینقد که بدنم داغ میکنه لامصب؛ انگار سیپییوش کشش ویندوز ۱۸و نداره-
اصلنم مود نیس
گاهی هم به کور شدن فکر میکنم. بعید میدونم اگه کور بشم روحیهم رو حفظ کنم. وقتی خودمو به عنوان یه اد
البته من حالم الان خیلی خوبه.
خیلی دوست داشتم میتونستم روی یه چیز تمرکز کنم. روی یه کار.
ولی اصلا نمیتونم. حتما باید هزارتا چیز بیرطططططو باهم ببرم جلو. که خب هیچکدومم خیلی نمیره جلو.
البته مهم نیس. الان از روندم نسبتا راضیم هرچند رضایتبخش نیست.