دوس داشتم یه ادم مورد علاقه تو زندگیم داشتم؛ بعد هی با کارای رمانتیک و سورپرایزی غافلگیرش میکردم و تحتتاثیر قرار میدادمش.
الانم ازین کارا میکنم گاهی، ولی برای ادمای رندوم. حس میکنم به یه پای ثابت نیاز دارم.
کلا چن وقته به طرز عجیبی دلم میخواد همهچیزم روی ثبات و یکنواختی و آرامش باشه. خیلی واقعی و امن.
احساس میکنم دارم توی خیالاتم غرق میشم. نمیتونم بهتر از این توصیفش کنم، ولی اینطوریه که میخوام بجاش خودمو با یه چیز دیگه خفه کنم. مثلا یه کار ۱۲ ساعته که مغز و انرژی و انگیزههای بیخودمو کاملا بخوره و هدفای گندهای که دارمو خورد کنه و یه سیلی بدجور بزنه تو صورتم که برق از کلهم بپره. و یه جوری خسته بشم که وقتی میام خونه فقط بخوابم.
اصلنم مود نیس
کلا چن وقته به طرز عجیبی دلم میخواد همهچیزم روی ثبات و یکنواختی و آرامش باشه. خیلی واقعی و امن. اح
خیلی جالبه. حالا که فکرشو میکنم رشته خودم، همین برنامهنویسی دقیقا همین ویژگیا رو داره. ولی بازم خیلی دوسش دارم.
خاطرههامو بیشتر از ادمایی که باهاشون اون خاطره رو ساختم دوست دارم.
خیلی این ویژگیمو دوست دارم با اینکه شاید جالب بنظر نرسه.
الان اینقد هستن ادمایی که دیگه باهم ارتباط نداریم، ینی قطع رابطه کردیم حالا به هردلیلی؛ ممکنم هست که از نظر روحی هم بهم آسیب زده باشه حتی (😔🛐) ولی بازم برام اصلا مهم نیس. هیچوقت سعی نمیکنم خاطرههای خوبی که باهاش داشتمو پاک کنم، هدیههاشو بریزم دور یا عکس و فیلمامونو حذف کنم.
و اینقدر هستن، ادمایی که الان ازشون متنفرم، ولی با عشق و علاقه و بدون هیچ حسرتی میشینم و فیلمای وقتی که باهم خوب بودیم رو میبینم و از صمیم قلب لذت میبرم.
بله، درسته، من الان ازش بدم میاد. الان باعث ناراحتی من شده؛ ولی اون موقع که مشکلی نداشت! خیلیم خوش گذشت، یادش هم به خیر و شادی.
اصلنم مود نیس
خاطرههامو بیشتر از ادمایی که باهاشون اون خاطره رو ساختم دوست دارم. خیلی این ویژگیمو دوست دارم با ای
البته، بعضیا هستن که باهاشون قطع رابطه کردم ولی یادگاری فیزیکیای ندارم ازشون. هیچچیزی وجود نداره که خاطراتی رو زنده بکنه. و چون بدم میاد ازش، مغزم ناخودآگاه، گویی برای محافظت از چیزی که بهش سپردن، خاطراتش رو پاک میکنه و من به طرز عجیب و سحرآمیزی، واقعا هیییچچیز از اون ادم یادم نمیمونه!!
حتی، یه بار یکی از همین موارد بعد تقریبا یکی دو سال بهم به صورت ناشناس پیام داد، خب من تشخیص دادم که اونه؛ شخصیت ضایعی داشت. ولی من اصلاااا و ابدااا یادم نبود اسم ساختگیای که خودم بهش داده بودم رو و وقتی اون پرسید اینجوری بودم که هان، چی؟
و این خیلی عجیب بود. چون وقتی بهم گفت و یادم اومد، دوباره به یاد اوردم که اره، چقدر برای طراحی اون اسم فکر کرده بودم و وقت گذاشتم و بلا بلا بلا و چقدر عجیبه که مغزم اینقدر راحت اون چیز که خب قاعدتا باید برای ذهن خودم به عنوان خالقش مهم باشه، از یاد بردتش.
بهم گفت بزن گوگل شیت (sheet) منه اسکل زدم گوگل شت (shit)🤣🤣🤣 اصلا هم برام سوال نشد که خب چرا میخواد سرچ کنه همچین کلمهایو