یادش بخیر بچه بودم پوتیفارو میذاشتن تو تابوت میگفتم چطور اینقد نفسش رو حبس میکنه
چقد کیف میده واقعا
همیشه این موقعها مدرسه بودم، الان میتونم تو تختم باشم و از سرمای خفیفش لذت ببرم.
من درحال خوردن سومین شیرینی بعد از اینکه به همه گفتم دیگه قند مصنوعیو حذف کردم:
صورتم اصلا جنبه تخمه نداره
خیلی میخاره ینی
البته اینکه هرشب دارم با یوزاسیف تخمه میخورم هم بیتاثیر نیس-
اینکه من بیام یه پیامی رو توی چنلم بنویسم، معمولا مراحل زیادی داره.
اول توی ذهنم اون مطلب رو میگم و تنهایی کیف میکنم. ممکنه اکفتا بکنه که خب در اون صورت همونجا تموم میشه.
ممکن هم هست نکنه پس در مرحله بعد همون حرف رو بلند به خودم میزنم درحالی که توی تصوراتم دارم به ممبرای دیلیم میگم. انگار که همه شما تماشاچیهای خیالی من هستین و نشتستین به خزعبلاتم گوش میدین.
اگه این اون حس مرموز درونم رو راضی کرد، حله وگرنه میریم مرحله بعد.
توی این مرحله، دیگه من واقعا میام اون مطلبو به اشتراک میذارم.