من درحال خوردن سومین شیرینی بعد از اینکه به همه گفتم دیگه قند مصنوعیو حذف کردم:
صورتم اصلا جنبه تخمه نداره
خیلی میخاره ینی
البته اینکه هرشب دارم با یوزاسیف تخمه میخورم هم بیتاثیر نیس-
اینکه من بیام یه پیامی رو توی چنلم بنویسم، معمولا مراحل زیادی داره.
اول توی ذهنم اون مطلب رو میگم و تنهایی کیف میکنم. ممکنه اکفتا بکنه که خب در اون صورت همونجا تموم میشه.
ممکن هم هست نکنه پس در مرحله بعد همون حرف رو بلند به خودم میزنم درحالی که توی تصوراتم دارم به ممبرای دیلیم میگم. انگار که همه شما تماشاچیهای خیالی من هستین و نشتستین به خزعبلاتم گوش میدین.
اگه این اون حس مرموز درونم رو راضی کرد، حله وگرنه میریم مرحله بعد.
توی این مرحله، دیگه من واقعا میام اون مطلبو به اشتراک میذارم.
خیلی از پردیسان خوشم میاد. خلوت و تمیز و خیلی بزرگ و جادار بنظر میرسه.
هرچند دورافتادس.
بعضی وقتا اگه به دوستام که اسمشون، اسم اهل بیت هست فحش بدم عذاب وجدان میگیرم- مخصوصا تو چت. و معمولا بلافاصله پاک یا اصلاحش میکنم به احترام همون اسم.
ولی خب اسم من اسم اهل بیت نیست شما میتونین راحت باشین😂😂