اینکه من بیام یه پیامی رو توی چنلم بنویسم، معمولا مراحل زیادی داره.
اول توی ذهنم اون مطلب رو میگم و تنهایی کیف میکنم. ممکنه اکفتا بکنه که خب در اون صورت همونجا تموم میشه.
ممکن هم هست نکنه پس در مرحله بعد همون حرف رو بلند به خودم میزنم درحالی که توی تصوراتم دارم به ممبرای دیلیم میگم. انگار که همه شما تماشاچیهای خیالی من هستین و نشتستین به خزعبلاتم گوش میدین.
اگه این اون حس مرموز درونم رو راضی کرد، حله وگرنه میریم مرحله بعد.
توی این مرحله، دیگه من واقعا میام اون مطلبو به اشتراک میذارم.
خیلی از پردیسان خوشم میاد. خلوت و تمیز و خیلی بزرگ و جادار بنظر میرسه.
هرچند دورافتادس.
بعضی وقتا اگه به دوستام که اسمشون، اسم اهل بیت هست فحش بدم عذاب وجدان میگیرم- مخصوصا تو چت. و معمولا بلافاصله پاک یا اصلاحش میکنم به احترام همون اسم.
ولی خب اسم من اسم اهل بیت نیست شما میتونین راحت باشین😂😂
ینی هروقت کفشم کثیف و خاکی میشه میره رو مخم
چون چرمه بعد احساس میکنم خیلی ضایس
یکیم نیس بگه نابغه اونطوری که تو همش از راه خاکی میری اینور اونور مشخصه که کفشت سالم و تمیز نمیمونه تا مقصد
این حسی که مچ پای پیچ خوردم داره، خیلی عجیبه. با اینکه یه ماه گذشته هنوز عادت نکردم که نباید بهش فشار بیارم