eitaa logo
اصلنم مود نیس
70 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
669 ویدیو
5 فایل
چرا اینجا رو زدم؟ خب حقیقت اینکه گاهی فقط دوست دارم هرچیزی تو ذهنم هستو بریزم بیرون و دقیقا الان دارم همینکارو میکنم. خزعبلات. تخلیه خزعبلات توی مغزم. چنل دیگم: @IllusionTunnel ناشناس: https://daigo.ir/secret/7269206
مشاهده در ایتا
دانلود
اصلنم مود نیس
وقتی از کسی چیزی می‌خوایم، درواقع وقتی می‌خوایم به هدفی برسیم، افراد معمولا سه دسته هستن و سه نوع وا
سوم، بالغانه. یه آدم بالغ و عاقل وقتی چیزی رو میخواد چطوری درخواست می‌کنه؟ چطوری ارتباط می‌گیره؟ منطقی، صبور، خونسرد، محترمانه... این میشه بالغانه! توی موقعیت قبلی: - ‌اوم خب اشکال نداره، اتفاقه دیگه؛ پس میتونی خودت جمعش کنی؟
اصلنم مود نیس
اول، کودکانه. بچه‌ها وقتی یه چیزی میخوان چطوری درخواست میکنن؟ غر میزنن، اصرار می‌کنن، جو می‌دن، سروص
این روش، ممکنه اوایل جواب بده، اما بعد یه مدت دیگه از کار میوفته؛ چه بسا دعوا می‌شه و یا طرف مقابل واکنشی شبیه به این نشون می‌ده! بشخصه فکر میکنم شخصیت آدمو هم می‌بره زیر سوال- کاری به اسمش ندارم، غر زدن و آه و ناله کردن و..:|
اصلنم مود نیس
دوم، والدانه. والدین، وقتی یه چیزی رو میخوان چطوری واکنش نشون میدن و مطرح می‌کنن؟ دستور میدن، جدی‌ و
این یکی هم قطعا همیشه جواب نمیده و کاملا به موقعیت اجتماعی طرف بستگی داره. اگه جایگاه بالاتر باشه، بله شاید هرچند تاثیر مثبتی روی روابط نخواهد داشت.
اصلنم مود نیس
سوم، بالغانه. یه آدم بالغ و عاقل وقتی چیزی رو میخواد چطوری درخواست می‌کنه؟ چطوری ارتباط می‌گیره؟ منط
اما این روش مشخصا خعلی خوب و ۹۹٪ ملت می‌پسندن و قبول می‌کنن. چون باعث می‌شه طرف بالغ اون فرد بیدار بشه و اون هم واکنش مشابهی نسبت به این قضیه داشته باشه؛ ینی بالغانه رفتار کنه و جوابتو بده.
البته که باید بسنجیم و ببینیم در هرموقعیت چه سبک رفتاری مناسبه، ولی فکر می‌کنم در اکثر مواقع موثرترین همین بالغانه باشه؛ حتی در رابطه با کودکان. باعث میشه از همون سن کم دید منطقی‌شون رشد کنه و بهتر فکر کنن و استفاده از عقل رو یاد بگیرن.
میگم استفاده از عقل شوخی نمیکنما، واقعا بعضیا نمی‌تونن به صورت کامل از عقلشون برای تفکر استفاده کنن! -فغت مح خُبم😔
آره خلاصه.
این الان داره از روش والدانه استفاده میکنه!😔☝🏻
وای... من چه خواب عجیبی دیدم امروز! خواب دیدم که... خواب چی دیدم؟ اولا که خودم نبودم، یه کاراکتر جدید بودم؛ حالا کاراکتر خودمو بیخیال چون یکم بیشتر از یکم غیرقابل درک بود. ولی اصل داستان این بود که توی شهری که بودم، خیلیا هیولا بودن؛ هیولاهایی که مربوط میشن به شب، مثل خون آشام و گرگینه و... و فکر میکنم من یه جور پلیس بودم که باید اینا رو دستگیر می‌کردم؛ هرچند انکار میل اصلی خودم نبود و بخاطر سربازی یا یه چی شبیه اون مجبور بودم که انجامش بدم دیگه، نمد:/ این هیولاها هم همونطور که گفتم فقط شبا ظاهر میشدن. البته من و بقیه پلیسا همیشه هم دنبال این بدبختا نبودیم، ولی خب یه جور دشمنی برپا بود دیگه! بعد من زیردست یه مرد خپل و گیج بودم ‌که باید با اون اینکارا رو انجام میدادیم که بنده خدا همیشه خواب بود. کلا مشکل خواب داشت انگار! تازه یه چیز دارکی هم درمودش هس حالا میگم... آقا هیچی، یه شب که نمیدونم چیشد من از خوابگاهمون زدم بیرون با اینکه قدغن بود، -و باز هم نمیدونم مرضم چی بود- بعد اونجا یه خانومه رو دیدم که اون تقریبا خون آشام بود ولی احساس میکنم بیشتر شبیه روژ توی سونیک بود ولی ورژن آدمیش! یه عالمه هم خفاش داشت. البته خفاشا هروقت این میخواست ظاهر میشدن ولی چند سری که ظاهر شدن، این خفاشا موقع پروازشون که خیلی هم نامنظم بود -دقیقا عین کور ها پرواز میکردن- خوردن به شکمم؛ یعنی بال‌هاشون خورد که خیلی هم درد داشت! بعد این دختره میگفت که درد نداره تو ضعیفی! حالا این استثناً هیولای بدی هم نبود، حداقل تا اونجایی که من فهمیدم. دیگه باهم حرف زدیم و اونم درمورد هیولاها میگفت، اینکه همه یه قدرت درونی دارن ولی خودشون خبر ندارن، تو هم باید اون قدرت درونیت رو بیدار کنی و... بعد یکی از کارهایی که من میکردم برای اینکه خودم رو تقویت کنم و مثلا اون قدرت درونیم ظاهر بشه، این بود که میذاشتم بال خفاشا بهم برخورد کنن و واقعا داشتم قوی تر می‌شدم، میدونی!-جر... بعد یه سری ما در حال گفتمان بودیم که این پلیسا تقریبا نزدیک بود ما رو ببینن اقا ما هم الفرار، اون پرواز کرد با خفاشاش، منم فهمیدم که میتونم خیلی بلند بپرم و اینطوری داشتیم میرفتیم. پلیسه دنبالمون بود که یهو فهمیدم همین خپل خودمونه که تو خواب داره راه میره، تقریبا می‌تونه پرواز کنه و خلاصه که هیولاس، خودش خبر نداره!!این هرشب تو خواب راه میوفتاد اینور و اونور و کار منم شده بود جمع کردن این که یوقت لو نریم. قبل اینکه به سکانس پایانی برسیم، چن تا اتفاق دیگه‌م افتاد ولی مهم نیس، خوبم یادم نیس نمیگم. و آما سکانس پایانی! ما دوباره داشتیم فرار میکردیم، اما اینبار از پلیسای واقعی، نه اون خپله؛ چرا که خپله رو من دستشو گرفته بودم و با خودم اینور و اونور میبردمش و آه که چقدررر سنگین بود! بعد توی شهر، یه مکانی بود، شبیه یه باشگاه ولی هیچی نداشت و خیلیم بزرگ بود؛ زمینو هم دو قسمت کرده بودن، و هر قسمت یه اسم خاص داشت. با اینکه هردو قسمت شکل هم بودن و مرزی بجز یه خط ساده سفید نداشتن، ولی یکی‌شون یک مکان عادی محسوب میشد و قسمت دوم، یه جای جادویی و ممنوعه و خطرناکه و... ولی خب متاسفانه با اینکه به اسم قسمت جادویی اشاره شد ولی یادم نیس چی بود... "واساشیفی"؟ "والیساشیلی"..؟ یه همچین چیزی! بعد من و این رفیق خپل‌مون از پنجره وارد باشگاه شدیم؛ من تازه‌وارد اون شهر محسوب می‌شدم برا همین اصلا نمیدونستم نباید برم! خلاصه رفتیم داخل، خپلو انداختم یه گوشه، خودمم یه گوشه دیگه، مثلا خوابم! و میشه گفت قابل قبول بود، که مثلا ما در حین ماموریت بودیم و بعد خوابمون برد یا یه همچین چیزی!! پلیسا اومدن. دو نفر بودن، یکیش که رئیس پلیس اعظم بود که خیلی بدم پوزخند میزد. اون یکی هم دستیارش بود که اصلا مهم نی! اینا صدامون کردن و منم پاشدم و توضیح دادم که آره ما اینجا خوابمون برده، رئیسمم که خپل باشه کلا مشکل خواب داره!! رییس پلیس گفت: جای بدی خوابتون برده... سرباز! قوانین والیساشیلی چیه!؟؟ نه من میدونستم نه خپله. بعد من گفتم: سینه جلو، سر بالا؟ بعد گفت: نه. خیلیم خونسرد بود! بعد به تخته‌ سیاهی که ته باشگاه بود -واقعا نمیدونم یهو از کجا اومد- اشاره کرد و یه چوب معلمی هم دستش، تق زد رو تخته: قوانین والیساشیلی... هرسری که وارد اینجا بشی، به بخشی از گوشتش ذوب میشه و والیساشیلی مثل باتلاق اون رو جذب می‌کنه. حدقه چشماتون مشخص میشه و... -دو سه تا چیز عجیب دیگه ام گفت که متاسفانه یادم نیس، اینا رم با جمله بندی خودش نتونسم بگم!- من خیلی نگران شدم گفتم: حالا نمیشه گوشتمونو ذوب نکنین؟
_ همین الانم گوشتتون ذوب شده. تازه اون موقع متوجه شدیم که کل دست چپم و کل دست راست خپل، گوشت و پوست و ماهیچه و کلا هرچی که بود نیست، فقط بخش اسکلیتشه!! میتونستم هنوزم تکونش بدم ولی گوشتش نبود. حتی آستین لباسمم نبود! قشنگ از سرشونه پاره شده بود. صورتمم -صورت کاراکتری که تو جلدش بودم- از اول لاغر بود، حالا لاغر ترم شده بود. منکه دیدم دستم از بین رفت خیلی ناراحت شدم: اقا تروخدا دستمو پس بدین! _ناح... حالا برین ظرفا رو بشورین تا من تکلیفمو با شماها مشخص کنم:||| و واقعا رفتیم ته باشگاه، توی سینکی که نمیدونم از کجا اومده بود ظرفا رو شستیم!! بعد منو خپل با یکی دیگه -که چون من اون قسمتو حذف کردم برا همین نمیدونین کیه- داشتیم ظرفا رو میشستیم و اون یکی هم داشت یواشکی میگفت که اینجا چجور جاییه و ممکن چه اتفاقات دیگه‌ای برامون بیوفته... که یهو چشمام باز شد و فهمیدم خوابم:| پایان-