وای... من چه خواب عجیبی دیدم امروز!
خواب دیدم که... خواب چی دیدم؟
اولا که خودم نبودم، یه کاراکتر جدید بودم؛ حالا کاراکتر خودمو بیخیال چون یکم بیشتر از یکم غیرقابل درک بود.
ولی اصل داستان این بود که توی شهری که بودم، خیلیا هیولا بودن؛ هیولاهایی که مربوط میشن به شب، مثل خون آشام و گرگینه و... و فکر میکنم من یه جور پلیس بودم که باید اینا رو دستگیر میکردم؛ هرچند انکار میل اصلی خودم نبود و بخاطر سربازی یا یه چی شبیه اون مجبور بودم که انجامش بدم دیگه، نمد:/ این هیولاها هم همونطور که گفتم فقط شبا ظاهر میشدن. البته من و بقیه پلیسا همیشه هم دنبال این بدبختا نبودیم، ولی خب یه جور دشمنی برپا بود دیگه!
بعد من زیردست یه مرد خپل و گیج بودم که باید با اون اینکارا رو انجام میدادیم که بنده خدا همیشه خواب بود. کلا مشکل خواب داشت انگار! تازه یه چیز دارکی هم درمودش هس حالا میگم...
آقا هیچی، یه شب که نمیدونم چیشد من از خوابگاهمون زدم بیرون با اینکه قدغن بود، -و باز هم نمیدونم مرضم چی بود- بعد اونجا یه خانومه رو دیدم که اون تقریبا خون آشام بود ولی احساس میکنم بیشتر شبیه روژ توی سونیک بود ولی ورژن آدمیش! یه عالمه هم خفاش داشت. البته خفاشا هروقت این میخواست ظاهر میشدن ولی چند سری که ظاهر شدن، این خفاشا موقع پروازشون که خیلی هم نامنظم بود -دقیقا عین کور ها پرواز میکردن- خوردن به شکمم؛ یعنی بالهاشون خورد که خیلی هم درد داشت! بعد این دختره میگفت که درد نداره تو ضعیفی!
حالا این استثناً هیولای بدی هم نبود، حداقل تا اونجایی که من فهمیدم. دیگه باهم حرف زدیم و اونم درمورد هیولاها میگفت، اینکه همه یه قدرت درونی دارن ولی خودشون خبر ندارن، تو هم باید اون قدرت درونیت رو بیدار کنی و...
بعد یکی از کارهایی که من میکردم برای اینکه خودم رو تقویت کنم و مثلا اون قدرت درونیم ظاهر بشه، این بود که میذاشتم بال خفاشا بهم برخورد کنن و واقعا داشتم قوی تر میشدم، میدونی!-جر...
بعد یه سری ما در حال گفتمان بودیم که این پلیسا تقریبا نزدیک بود ما رو ببینن اقا ما هم الفرار، اون پرواز کرد با خفاشاش، منم فهمیدم که میتونم خیلی بلند بپرم و اینطوری داشتیم میرفتیم. پلیسه دنبالمون بود که یهو فهمیدم همین خپل خودمونه که تو خواب داره راه میره، تقریبا میتونه پرواز کنه و خلاصه که هیولاس، خودش خبر نداره!!این هرشب تو خواب راه میوفتاد اینور و اونور و کار منم شده بود جمع کردن این که یوقت لو نریم.
قبل اینکه به سکانس پایانی برسیم، چن تا اتفاق دیگهم افتاد ولی مهم نیس، خوبم یادم نیس نمیگم.
و آما سکانس پایانی! ما دوباره داشتیم فرار میکردیم، اما اینبار از پلیسای واقعی، نه اون خپله؛ چرا که خپله رو من دستشو گرفته بودم و با خودم اینور و اونور میبردمش و آه که چقدررر سنگین بود!
بعد توی شهر، یه مکانی بود، شبیه یه باشگاه ولی هیچی نداشت و خیلیم بزرگ بود؛ زمینو هم دو قسمت کرده بودن، و هر قسمت یه اسم خاص داشت. با اینکه هردو قسمت شکل هم بودن و مرزی بجز یه خط ساده سفید نداشتن، ولی یکیشون یک مکان عادی محسوب میشد و قسمت دوم، یه جای جادویی و ممنوعه و خطرناکه و... ولی خب متاسفانه با اینکه به اسم قسمت جادویی اشاره شد ولی یادم نیس چی بود... "واساشیفی"؟ "والیساشیلی"..؟ یه همچین چیزی!
بعد من و این رفیق خپلمون از پنجره وارد باشگاه شدیم؛ من تازهوارد اون شهر محسوب میشدم برا همین اصلا نمیدونستم نباید برم! خلاصه رفتیم داخل، خپلو انداختم یه گوشه، خودمم یه گوشه دیگه، مثلا خوابم! و میشه گفت قابل قبول بود، که مثلا ما در حین ماموریت بودیم و بعد خوابمون برد یا یه همچین چیزی!!
پلیسا اومدن. دو نفر بودن، یکیش که رئیس پلیس اعظم بود که خیلی بدم پوزخند میزد. اون یکی هم دستیارش بود که اصلا مهم نی!
اینا صدامون کردن و منم پاشدم و توضیح دادم که آره ما اینجا خوابمون برده، رئیسمم که خپل باشه کلا مشکل خواب داره!!
رییس پلیس گفت: جای بدی خوابتون برده... سرباز! قوانین والیساشیلی چیه!؟؟
نه من میدونستم نه خپله. بعد من گفتم: سینه جلو، سر بالا؟
بعد گفت: نه.
خیلیم خونسرد بود! بعد به تخته سیاهی که ته باشگاه بود -واقعا نمیدونم یهو از کجا اومد- اشاره کرد و یه چوب معلمی هم دستش، تق زد رو تخته: قوانین والیساشیلی...
هرسری که وارد اینجا بشی، به بخشی از گوشتش ذوب میشه و والیساشیلی مثل باتلاق اون رو جذب میکنه.
حدقه چشماتون مشخص میشه و... -دو سه تا چیز عجیب دیگه ام گفت که متاسفانه یادم نیس، اینا رم با جمله بندی خودش نتونسم بگم!-
من خیلی نگران شدم گفتم: حالا نمیشه گوشتمونو ذوب نکنین؟
_ همین الانم گوشتتون ذوب شده.
تازه اون موقع متوجه شدیم که کل دست چپم و کل دست راست خپل، گوشت و پوست و ماهیچه و کلا هرچی که بود نیست، فقط بخش اسکلیتشه!! میتونستم هنوزم تکونش بدم ولی گوشتش نبود. حتی آستین لباسمم نبود! قشنگ از سرشونه پاره شده بود. صورتمم -صورت کاراکتری که تو جلدش بودم- از اول لاغر بود، حالا لاغر ترم شده بود.
منکه دیدم دستم از بین رفت خیلی ناراحت شدم: اقا تروخدا دستمو پس بدین!
_ناح... حالا برین ظرفا رو بشورین تا من تکلیفمو با شماها مشخص کنم:|||
و واقعا رفتیم ته باشگاه، توی سینکی که نمیدونم از کجا اومده بود ظرفا رو شستیم!!
بعد منو خپل با یکی دیگه -که چون من اون قسمتو حذف کردم برا همین نمیدونین کیه- داشتیم ظرفا رو میشستیم و اون یکی هم داشت یواشکی میگفت که اینجا چجور جاییه و ممکن چه اتفاقات دیگهای برامون بیوفته...
که یهو چشمام باز شد و فهمیدم خوابم:|
پایان-
هدایت شده از نقاب دار-
📪 پیام جدید
💬پشمام من یه همین داستانی رو -فقط البته یکم شبیه ش- قبلا نوشته بودم!
#دایگو
اصلنم مود نیس
📪 پیام جدید 💬پشمام من یه همین داستانی رو -فقط البته یکم شبیه ش- قبلا نوشته بودم! #دایگو
جرر-
منم گاهی خوابام رو داستان میکنم؛ چون خیلی پتانسیلشو دارن.
هدایت شده از نقاب دار-
📪 پیام جدید
💬کاشکی منم ازین خوابا ببینم! بابا امروز خواب من خیلی غم انگیز بود
#دایگو
اصلنم مود نیس
📪 پیام جدید 💬کاشکی منم ازین خوابا ببینم! بابا امروز خواب من خیلی غم انگیز بود #دایگو
واقعا اینجور خوابا خیلی خوبن~ خوش میگذره!
البته گاهیم باعث میشه وقتی بیدارشی احساس خستگی کنی، انگار اصلا نخوابیدی.
آه متاسفم😔
هدایت شده از نقاب دار-
📪 پیام جدید
💬از کجا فهمیدم کامپیوتر میخونی
از اونجا که میون چتاتون عکس کتاب شیمی یازدهم فنی رو گذاشتی
گفتی میری کد میزنی امممم چیز دیگه ای ندیدم
شنبه امتحان فناوری نوین دارم شما چی؟؟
کتابشو با اون کارافرینیه قاطی میکنم هی😸
#دایگو
اصلنم مود نیس
📪 پیام جدید 💬از کجا فهمیدم کامپیوتر میخونی از اونجا که میون چتاتون عکس کتاب شیمی یازدهم فنی رو گ
جرم، آره تابلوعه!😂😂
فایل ناقص وبمم گذاشته بودم✔️
فارسی.
هه، ما بجا کارآفرینی برنامهنویسی پایتون کار میکنیم!
هدایت شده از -روزمرگی هنری بانوی خونه ִֶ𖧧☁️
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست براش
𝑱𝒐𝒊𝒏@Black_Meme ⚓️