اصلنم مود نیس
و واقعا مادیگرایانه بود اینقدر حرفای قشنگی درمورد اینکه بیبند و باری خوبه میزد که من واقعا یه لحظه
و هنری خیلی خوب شخصیت اصلی رو با همین طرز تفکر احمقانهاش به فساد کشوند و گند زد بهش.
وسطای داستانم یهو همه چیز قروقاطی شد و اصلا معلوم نبود چی داره میگه
ینی وسط داستان کلاسیک یهو دیدم داره درمورد انواع سنگای قیمیتی و فرشینههای زیبای فنلاندی و پادشاهان و اسطورههای رومی حرف میزنه و من اینجوری بود که وات؟
تنها انگیزم واسه خوندنش این بود که به یه نتیجه برسم
میخواستم ببینم نویسنده از به گند کشوندن اون پسره ساده چه قصدی داشته؟
که مثلا چیزایی که هنری میگه خوبه یا بد؟
اما اصلا به این سوال جواب نداد.
هرچند یه تحول نامحسوس و ناچیز و ناچیز و ناچیززززز تو اون پسره اتفاق افتاد ولی کمتر دو سه صفحه بود و مرد:|
میدونی
یه حالتی هم بود که نمیشه گفت پایان باز بود
یه جورایی نتیجهگیریش این بود که هنری حق میگه و این چیزا خیلی خوبه و اینجوری میتونی خفن باشی
و در عین حال میگفت ولی تو دیگه یه کثافتی دیگه😔😂
و بنظرم هنری و اون پسره تا حدود زیادی زندگی و شخصیت خود نویسنده بودن- طبق چیزایی که از نویسندههه خوندم البته.
اصلا دلم نمیخواست بیام کتابخونه
ولی چون با یکی بحث میکردم/حرف میزدم راهم کشیده شد سمت کتابخونه.
تهشم یارو نفهمید چی میگم.
اسکل.
اصلنم مود نیس
درکل خوشم نیومد هرچند شروع خوب بود
ولی میدونی چیه
خوشحالم
دو تا کتاب داغ دیگم واسه خوندن دارم🌚🌚🌚
یکیشم کتابخانه نیمه شبه- بلاخره