eitaa logo
اصلنم مود نیس
2 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
665 ویدیو
5 فایل
چرا اینجا رو زدم؟ خب حقیقت اینکه گاهی فقط دوست دارم هرچیزی تو ذهنم هستو بریزم بیرون و دقیقا الان دارم همینکارو میکنم. خزعبلات. تخلیه خزعبلات توی مغزم. چنل دیگم: @IllusionTunnel ناشناس: https://daigo.ir/secret/7269206
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از GoodBitxh
خیلی خواب دوست داشتنی ای بود داشتی میخندیدی:)
وای منم امروز یه خواب دوست داشتنی دیدم. من از فیلمای آخرالزمانی و ژوراستیک متنفرم، اصلنم نمیبینم ولی این واقعا باحال بود!- شاید چون خودم توش بودم. خواب دیدم چند تا دایناسور خیلی وحشتناک، (شبیه تیرکس ولی کوچیک‌تر و فرزتر که پوست‌شون قهوه‌ای‌طور بود، مثل تمساح با سه تا خط سیاه روی کمرشون) قرار بود مثل شهاب سنگ بخورن زمین و خلاصه بهمون حمله کنن. اینقدر این دایناسورا وحشی و اینا بودن که اکثرا داشتن با مرگ کنار میومدن- الان که دارم فکرشو میکنم نمیدونم چرا هیچ خبری از ارتش و اینا نبود- یه تاریخیو مشخص کرده بودن که فلان موقع اینا میان زمین، اماده باشید بعد یه سری آموزشا داده بودن که چطوری از دستشون فرار کنیم- البته اموزش بشدت ابتدایی بود مثلا انگار از تلویزیون پخش کرده بودن یا فقط صداشو شنیده بودیم- اره. بعد اقا شب بود، خونه ما -که خونه ما نبود، یه آسمون خراش خیلی بلند و بزرگ و خفن بود و دیواراشم بنظرم شیشه‌ای بودن- مامانبزرگ، بابابزرگ و خاله‌م هم بودن. با خانوما با مامانم رفته بودن خرید، (حتی توی این شرایط😐😂 ) به محض اینکه رسیدن خونه و اومدیم ببینیم چی خریدن، یه صدای انفجار وحشتناک و بلند اومد، مام یکم به اون طرف پرت شدیم- درواقع اسمون خراشه داشت سقوط میکرد. از وسطاش نصف شده بود داشت می‌ریخت اونور- بعد اون لحظه من رفتم کنار پنجره. شب بود، از اون دور میدیدم که انفجاره مثلا اووون دور دوراس که درواقع سقوط دایناسورا بودن درحالی که هنوز تاریخ مقرر نرسیده بود. اقا من با خانواده‌م حرف نزدم، ولی یه حالتی بودن که انگار داشتن از هم خداحافظی میکردن (امادگی برا مرگ و اینا😐) و من، من گوساله بدون اینکه یه کلمه بهشون بگم ولشون کردم، رفتم توی یکی از اتاقای دیگه و درحالی که خیلی سریع میدوییدم از ساختمون پریدم بیرون- ینی ولشون کردم. نمیدونم کی اینقد نامرد شدم ولی خب. این سمتی که من از اون اتاق پریدم بیرون، کلا فصا متفاوت بود پنجره اول یه شهر خیلی لوکس و خفن توی شب بود، ولی پنجره دوم داشت روز می‌شد و بیشتر شبیه خونه همین مامان بزرگم بود؛ کوچه پس کوچه‌های قدیمی و اینا. منم البته همینطوری نپریدم پایین (بتمن نیستم ک) میپریدم روی سقف خونه‌ها و اینا که فاصله‌ش خیلی زیاد نبود تا برسم زمین. خود اسمون خراشه هم از این طرف اندازه یه ساختمون معمولی بود البته خیلی بلند نبود. من همینجوری می‌دوئیدم و با عجله و اضطراب دور میشدم و فرار میکردم. من خیلی دور شدم، تا جایی که دوباره شب شد و رسیدم به یه جایی حالت مسافرخونه‌طور. تا اون لحظه دایناسورا ادمای زیادی و کشته بودن و من هنوز عذاب وجدان خانوادمو داشتم -ینی تو خود خوابم هی به این فک میکردم که چرا ولشون کردم-. توی مسافرخونه سه چهار نفر بودیم. یه دختره مو نارنجی بود و یه مرد دیگه (اینا رو یادمه) بعد یه حالتی بود انگار سالهاست که ما درگیر این دایناسوراییم ولی درواقع فقط چن ساعت بود؛ هیچکس تجربه خاصی نداشت و در همون حد که از قبل بهمون گفته بودن. دختر مو نارنجیه که ظاهرا صاحب مسافرخونه بود، یه سری لباسا/زره‌های خاص بهمون داد و چن تا وسیله خفن دیگه مثل تفنگ و چیزایی که بتونیم توی مکانای مختلف دووم بیاریم. البته تفنگه اصلا برای مبارزه نبود؛ تا اونجایی که یادمه تفنگه از اینا بود که یه قلاب پرت میکنه باهاش سریع‌تر میتونی از دیوار بری بالا و جابه‌جا شی. (مثل بد گایز که گرگه داشت). بعد کلا یه اتاق قدیمی و داغون بود با نور بی‌جون زرد. من روی تختش که فقط یه تخته چوبی بود بعد روش یه موکت انداخته بودن و یه بالش داشت، دراز کشیده بودم به پهلو، اون مرده هم کنار تخت نشسته بود؛ دختره هم یکم اونورتر ایستاده بود. من بشدت مضطرب بودم- همه‌مون بودیم. دختره گفت: میدونین که اونا چطورین؟ خیلی سریعن، نمیتونن خوب ببینن ولی درعوض از شنوایی‌شون استفاده میکنن. باید کاملا ساکت باشین... یه سری صداها اومد، ولی ما خیلی توجه نکردیم، فقط من چون خیلی احساس ناامنی می‌کردم، رفتم زیر تخت! که البته جا بسیاااار کم بود چون ارتفاع تخته از زمین خیلی کم بود بزور خودم چپوندم اون زیر. مرده، یه نگا بهم کرد گفت: میدونی چطوری باید باهاشون مقابله کنی؟ گفتم: اره باید... (اصلنم نمیدونستم) یهو احساس کردم یه چیزی خورد به پام. چشام تا ته گشاد شد خفه شدم سرمو چرخوندم ببینم چیه، دیدم دُم ناکسشه، داره می‌لوله. ینی دایناسوره تو چارچوب در وایساده بود، چراغام خاموش شده بودن، عین مرغ خشک شده بود و گاهی یکم سرشو تکون میداد. منتظر بود یه صدا بشنوه. اسکل نفهمیده بود دمش خورده به پای من خداروشکر ولی ما همه‌مون خفه‌خون گرفته بودیم. اینجا رو دقیقا یادم نیس چیشد ولی دایناسوره دید خبری نیس رفت.
بعد از اینجا، ما رفتیم بیرون و تو یه صحرای کویر و کبیری بودیم. دیدی توی صحراها یه جاهایی داره مثل باتلاقه یا یهو میره تو.... ما (منو مرده) دقیقا تو یه همچین جاهایی بودیم. اون پایین مونده بودیم و هرکاری می‌کردیم نمیتونستیم بریم بیرون. که دوباره صدای غرش وحشتناک و صدای دوییدن دایناسورا رو شنیدیم؛ دو تا بودن. دوباره ما وحشت کرده بودیم و مضطرب، و دیگه اون طوری نبود که ساکت بشیم ما رو تشخیص ندن، چون از قبل پیدامون کرده بودن. بعد مام عصبی شدیم، -منظورم عصبی اضطرابه- مونده بودیم چیکار کنیم، اون تفنگه رو هم هرچقد میزدیم قلابش به هیچ جا گیر نمیکرد.
اه اینجا خیلی شلوغه یکم دیگه بقیشو می‌نویسم
اصلنم مود نیس
بعد از اینجا، ما رفتیم بیرون و تو یه صحرای کویر و کبیری بودیم. دیدی توی صحراها یه جاهایی داره مثل با
بعدش نمیدونم دقیقا چیشد ولی تفنگه که دست من بود تقریبا ترکید و درعین‌حال بلاخره کار کرد و من دوباره تنها و بدون اون مرده پرت شدم/کشیده شدم به بیرون گودال شنی بعد رفتم و عه یادم نیس اینجاهاش چیشد ولی دو تا از دایناسورا کشته شدن -توسط ارتش و نیروهای پلیس بلاخره- بعد یه جای برفی و سرد و یخبندون بود، پلیسا افتاده بودن دنبال من یه ژنرال سفید پوست آمریکایی بود- ینی از این سفیدا که درواقع صورتی‌ان-: نمیدونم دقیقا با من چیکار داشتن ولی انگار یه جور خطر محسوب میشدم؟ نمیدونم کلی میخواستن از شرم خلاص شن. تو این تام و جری بازیا دوباره دایناسوره اومد حالا این از اون فرار کن، اون از این فرار کن اره بعد من از یه صخره برفی سر خوردم پایین نمیدونم چیشد تموم شد عا:0
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اصلنم مود نیس
طبق چیزایی که میدونم، بهترین راه برای ترک یک عادت، حالا چه خوب چه بد، اینکه ازش فاصله بگیری. خیلی طبیعیه که اولش اذیت بشی، حالت خراب باشه، اعصابت خورد بشه، ولی روندش همینه. بلا نسبتت، ولی کسایی که به موادم اعتیاد دارن میرن کمپ تا حداقل ۱ ماهو بدون مواد بگذرونن. کلی بدن درد و بدبختی میکشن تا وقتی که اون حسش بپره. یه ماااه چقدم اذیت میشن. تازه ۱ ماه حداقلشه. ولی بعد اینکه دوره بگذره وسوسه‌هه قابل کنترل‌تر میشه. سو، باید دوره‌شو بگذرونی. اشکالی نداره اگه عصبی یا بداخلاقی، خیلی نریز همه‌چی رو تو خودت چون اینطوری فقط اشتیاقت برای انجام دوباره اون کار بیشتر میشه، چون اون موقع حس بهتری داشتی. پس حداقل به خودت این حق رو بده که اعصابت افتضاح باشه. اشکالی نداره. حالا درحالی که ولش کردی، خودت رو با سرگرمی‌های دیگت وفق بده. من خودم یه مدت بشدت وقتم رو با یه کار خییییلی بیهوده تلف میکردم؛ اوایل فایده داشت، نوشتنم قوی شده بود ولی بعد یه مدت فقط و فقط وقت کشی بود و یه سری موارد دیگه. برای همین خودمو با یه چیز دیگه سرگرم کردم؛ فک کن چی؟ یه بازی!! ببین هنوزم وقت من داره تلف میشه ولی چون اون کار قبلی برام یه سرگرمی آسیب‌زا بود، جاشو با یه سرگرمی خنثی، که نه ضرر و نه سود خاصی داره جایگزین کردم و الان حالم بهتره. اولش خیلی دلم میخواست برگردم پی همون کاره ولی الان دیگه راحت میتونم کنترلش کنم. یکی دو هفته هم نکشید کلش. واسه همین، اگه کار قبلی برات به نوعی سرگرمی بوده، دنبال یه سرگرمی جدید باش. ببین، یه چیزی که واقعا سرگرمت کنه. مثلا کتاب بخون، ترجیحا عاشقانه نباشه، فیلم ببین و بازم اون ترجیحه هست، یا اگه اهلشی سرتو با گیم و بازی‌هایی گرم کن که محیط آرامش بخشی دارن. مثل sky, alto's odyssey... یا بازی فکری بگیر یه چیزی که قشنگ ذهنتو درگیر خودش بکنه و آرامش بخش باشه، نه اعصاب خورد کن. و از هرچیزی که تو رو یاد اون موضوع می‌ندازه یا وسوسه‌ت میکنه جداً فاصله بگیر. اگرم احساس گناه میکنی، توبه کن. توی شبای خوبی هستیم. ۲۷م رمضان اگه اشتباه نکنم میشه پنجشنبه؛ جزو شبای احیاست منتها اونقدر بُلد نشده. میتونی با خدا حرفتو بزنی. نمیدونم اعتقادات چطوریه، ولی واقعا کمکت میکنه.
اصلنم مود نیس
یه نکته دیگه اینکه اگه کسی باعث شده وارد این چیزا بشی، کلا ولش کن. همچین آدمی به درد نمیخوره جدی.
هدایت شده از نقاب دار-
📪 پیام جدید https://eitaa.com/NotMood/9819 چجوری می تونی انقدر تایپ کنیییی
اصلنم مود نیس
متاسفم طولانی شد