یه خبر شاید خوب برای دوستدارانش، تمنا قراره ۲ تا چپتر داشته باشه و واقعا ممنونم از منکرش که تونست چنلمو بی محتوا نذاره..!
(اسپویلر، همون آدم.)
دوباره جای دیگری هستم. ایندفعه حتی مشعل ها هم به کمکم نیامده اند. البته بوی سوختگی و آتش به مشامم میرسد، ولی هیچ روشنایی و آتش درحال سوختنی نزدیکیام نیست. خلاصه آنقدر تاریک است که چشمم بسته یا باز باشد، فرقی دَرش نمیکند.
صدا هایی از دور دست ها اِکو میشود.. گویی داستانی درحال خوانده شدن است. آن من را یاد وقتی چندسال سن داشتم و پدرم برایم کتاب های مختلف، مثل «هزار و یک شب» را میخواند و از آن طرف، باد و باران و بوی خاک نم زده میآمد و یک سکانس احساسی، خاص و پدر-پسری را برایمان، رغم میزد.
همه میپرسیدند «سرگردان یعنیچه؟». جوابی برای هیچکس نداشتم، زیرا در طول زندگی ام بین همه انسان ها سرگردان بودم، صرفا آدم... ( https://eitaa.com/NotesWithPain/139 )
بله.. این داستان درمورد شخص شخیص سرگردان است! حالا مطمئن تر شدم.
ما همه سرگردانیم. همانطور که من هستم؛ در تاریکی گم شده ام و انگار برایم راهی به مرحله بعد، تعیین نشده.
وقتی میخوابیدم هم سرگردان بودم. کابوس یا رویا، هرچه که بود در صحرایی تاریک و شامگاه، درحال راه رفتن بودم. یادم میآید سعی داشتم به خانه ام برگردم، حداقل این حس را داشتم. برای پیدا کردن مسیرم، گویا ستاره ها به صورت خاصی چیده شده بودند و سعی داشتند من را با پیکان هایشان رهنمایی کنند. درحقیقت هیچوقت از سرگردانی دست نکشیدم، همیشه سرگردان بودم. ما همه سرگردانیم، چرا که همه به دنبال آرامش و امنیت میگردیم، دو چیزی که خیلی سال است سیاست مداران و "روشن فکران" از کل هشت میلیارد انسان گرفته اند. حتی دگر فرقی نمیکند که ثروتمندی یا در دسته فقرا، به هرحال سرگردانی..!
حالا که بحث آرامش شد، میتوانیم بگوییم او همانند یک کودک خردسال است. او، اسباب بازی و وسایل مختلف و رنگارنگ میخواهد؛ برایش فرقی نمیکند چندتاست، یکی، دوتا، ده یا صدتا. او همیشه یکی دیگر میخواهد، گویا خردسالان زودتر از بزرگتر ها این درس را میگیرند که "هرچقدر داشته باشی، باز هم میخواهی". و این تکرار آنقدر ادامه پیدا میکند که یا دیگر توان بدست آوردنش را نداشته باشی، یا آن چیز دیگر وجود نداشته باشد. حتی اگر میلیون ها دلار داشته باشی.
آنها، سیاست مداران و روشن فکران سیاسی و اجتماعی، همین اسباب آرامش را از ما گرفتند. ابتدا ذره ذره و تکه تکه، بعد شروع کردند به برداشتن همه چیز برای خودشان؛ و سپس حتی آنها را هم از دست دادند و اینطور بود که داستان "آپشِنِ آرامش" از دنیا حذف شد!
دلم به حال آن ثروتمندانی که مدت ها کار کردند و یک سری گروهک، به اینشکل زمان صرف شدهشان را به باد دادند، میسوزد!
بعد از مدتی راه رفتن و تفکر، خودم را در نیم دره ای پیدا کردم. جایی که بوی آتش شتید تر بود. در حقیقت آتش همانجا بود، فکر نمیکنم این جز برنامه بوده، احتمال میدهم بعد آن شلیک، قسمت هایی اینجا منفجر شده. اگر تمام اینها در معز من جریان دارد، پس توضیح منطقیاش همین است. راهرو ادامه داشت، جلوتر رفتم و وارد یک اتاق شدم. اتاقی که نور داشت ولی همچنین یک تله هم بود چون بعد از اینکه واردش شدم در بسته شد و..دوباره من، دوباره من، هزاران منی که هیچکدومش هم من نیستم.
بعد از چند ثانیه، پاکتنامهای از زیر در برایم فرستاده شد. بله، دوباره من در یک سلول هستم.
از آنجا که راه دیگری نبود، خم شدم تا پاکتنامه را از روی زمین بردارم. پاکتی زرد رنگ بود که یک مهر قرمز جلوی آن زده بودند. نامهای رسمی بود. وقتی خواستم چنگ بندازم تا آن را بردارم و بخوانم، ناگهان سوزش عجیب و عمیقی را پشتم، درست کنار مهره های کمرم، حس کردم.
-این درد..برایم آشناست...
به پایین نگاه کردم. خون، از شکمم میچکید و به زمین تیره رنگ، رنگ سرخی را میداد. یک تیزی، نه، یک شمشیر از پشتم سوراخ شده، شکمم را پاره کرده و از طرف دیگر بدنم(جلویم) درآمده بود. وقتی دقیق تر نگاه انداختم متوجه شدم درشکمم نیست، درواقع دقیقا خورده به قلبم.
مطمئنا یک حرفهای این کار را کرده، چون قلب سوخته و شکسته من، جز پودر و خاکستر چیزی نیست. ولی آن شمشیر توانسته تکه ای را زنده پیدا کند و آن را هم از بین ببرد. براوو!
دوباره به زمین میافتم. حالا این روند دارد جدی جدی برایم تکراری میشود..!
۲.۲ و ۲.۳
#تمنا (با تغییرات)
برعکس دفعه پیش، حالا روشنایی دارد چشمم را میسوزاند! روی تختی نسبتا نرم دراز کشیده ام. وقتی چشمم کمی به آن همه نور عادت میکند، پدرم را بالای سرم میبینم. بعد کمی به دور و بر نگاه میاندازم و سِرُمی هم بالای سَرَم میبینم. در بیمارستانی هستم...
صدای بوق بوق هم توجهم را جلب میکند، صدایی که ضربان قلبم را داد میزند. همه چیز خیلی طبیعی و واقعی میآید.
دستان سِرم خورده ام را نگاه میکنم. جای زخم و باند.
واقعیاست. این دنیای واقعیاست.
بعد از دقایقی تنهایی، صدای پایی به سمتم را میشنوم. صدا از آن کفش های پاشنه بلند در میآید. بالاخره به بالای سرم میرسد. او..همان است. همان دختری که بخاطرش در آن دوزخ بودم..همان دختری که فقط یک شانس دوباره میخواستم. وقتی بهم رسید گفت: «دوماهی میشه اینجایی.»
دو ماه تمام. دو ماه، زجر، نا آرامی.
«داشتم فکر میکردم شاید بتونم یک فرصت دیگه بهت بدم.»
لحن کلامش مغرور و مثل قبل است. نه مثل زمانی که هرچقدر سعی کردم. حس قبل از همه چیز را میدهد، روزهای اول آشناییمان.
بوی گند تله میآید. بوی این میآید که قرار است دوباره زخم بخورم.....
#تمنا
پایان چپتر ۱.
۲.۴
Notes.
ناشناس.
https://eitaa.com/NotesWithPain/179"
هر بدی ، یه خوبی داره که معمولا تجربست اما برای شما فرق داره"
----
به هرحال من که از اون قضایا گذشتم. ولی اینم بگم زندان رو اغراق نکردم. واقعا یه Doom خیلی عجیبی چندهفته تو ذهنم بود که بیرون نمیرفت و واقعا سرویس شدم. برای چپتر ۲ اسپویل نمیکنم چیشد.
Notes.
دوباره جای دیگری هستم. ایندفعه حتی مشعل ها هم به کمکم نیامده اند. البته بوی سوختگی و آتش به مشامم می
نسخه اصلی متنام رو که میخونم خندم میگیره
اگه میبینید اکثر قسمتای تمنا چپتر ۱ با تغییراته بخاطر اینه من همون روزایی که اون اتفاق برام افتاد فقط برای آروم کردن ذهنم نوشتم. هرچی از ذهنم دراومد رو نوشتم و گذاشتم چنل تلگرامم.
و حالا دارم تغییرشون میدم. چپتر ۲، که قراره فردا یا پس فردا شروع بشه تازه نویسهشدست.
من هنوزم مشکوکم به اون کسی که مصرف نداره
سکوت، طعم لغزش روده..آبشار خطر...
ماریان جهان یه تیکه از زخم غروبه.....
👤سورنا
Save me I'm dyin' and I don't really care at all
I might do it after all...
👤Nicosband
مقدمه: از آن قضایا هفته ای میگذرد. من بعد از مدتی درخواست او را قبول کردم. هرچند میدانم شاید تله ای باشد، شاید بخواهد فقط برای خوشحال کردن من باشد. به هرحال عشق را نمیتوان تحمیل کرد. عشق، احساس و چیزی آن گوشه است برای خودش؛ زندگی میکند و لحظه ای اگر فردی را پیدا کند، حتی شاید فرد درستش هم نباشد، میرود پیش او و همانجا میماند. برایش آن فرد بهترین است، او زیبا ترین، خوش صدا ترین، خوش اخلاق ترین فرد است. بدی هارا نمیبیند، کور میشود. در سرما و گرما، شب و روز، جنگ و آرامش، پیش او میماند. این احساس برایم کلا دو بار کار کرد. اولین بار 6 سال صبر کردم و آخرش جواب رد، دفعه دوم در دوماه همه چیز اتفاق افتاد و ما با حالا با همیم. بعضا حس های قدیمی من برگشته اند. سوالی که پیش می آید این است، آیا او واقعا مرا دوست دارد؟
---------
حس میکنم دیده شده ام و از آن جهنم در آمده ام. حالا امروز، یک هفته ای هست که با همیم. اخیرا متوجه این شدم که تمام افرادی که میشناختم هم از خودم دور کردم، ضربه زدم، شکستم. اما حالا او برگشته است؟ میتوانم لذت ببرم با اینکه همچنان احساساتی به من این را میگویند که یا شاید دوباره من خراب کنم و یا شاید او مرا دوست نداشته باشد.
بهتر است اینقدر فکر نکنم. این ها همه فقط و فقط احتمالات و افکار پریشان من است. او با من حتی بهتر از قبل رفتار میکند. حتما او مرا دوست دارد. همانند عشق یک گربه مادر که بچه تازه به دنیا آمده اش را رد و بدل میکند. همانند دو فردی که در یک خانه هستند، روی یک تخت، پیش هم خوشحال و واقعا برای هم. همانند دو آهویی که برای ادامه زندگی شان بقا میکنند و سختی هارا درکنار هم پشت سر میگذراند. همانند پیچ و مهره ای که به هم نیاز دارند.
به هرحال او هم حق دارد از من ناراحت باشد. اما من سعی میکنم بهترین خودم برای او باشم. هرچند که بهترین بدترین، بد است و فرقی در هیچ چیز نمیکند...
هرچقدر سعی میکنم به این فکر کنم که همه چیز درست است، باز هم افکاراتی به من میگویند این عشق واقعی نیست. نه که بخواهم خیانت کنم یا او را دوست نداشته باشم، خیر! بلکه حس میکنم هرچقدر من به او احساس دارم، او به من احساس و عشق ندارد.
این مجازات من است؟ بلی. مجازات بدی های من همین افکار بی پایان است. حداقل میتوانم از این خوشحال باشم که در آن زندان یا هرچه که بود نیستم. شاید برای همین هم از مرگ نجات یافتم. تا دوباره با او باشم. شاید این دلیل شانس دوباره ام باشد، همان چیزی که آرزویش را داشتم برگشته..شانس دوباره. شاید همین باشد.
امروز روز خوبی نیست. حسش میکنم. دیشب در دستانش عکسی را دیدم. دوست دارم از او بپرسم او کیست و چرا آن نگاه را به او دارد. میدانید چه نگاهی؟! از همان نگاه هایی که به من میکرد. نگاه پر عشق و علاقه اش را! میتوانستم ببینم، آه..بله میتوانستم ببینم چقدر با محبت به عکس فقط چشمان او نگاه میکند. میتوانستم حس کنم در باغ بهشتی که در ذهنش ساخته است، من نیستم. میتوانم حسش کنم..یعنی آیا این...دلیل آن افکار است..؟ آیا من دارم تبدیل به پیشگویی میشوم که میتواند آینده را ببیند ولی نمیتوانم قبولش کنم..؟ امروز همه چیز را میپرسم، حرف میزنیم و حلش میکنیم.. حداقل..امیدوارم.
#خداحافظی
1.1