Then to the rolling Heaven itself I cried, asking, "What lamp had Destiny to guide her little children stumbling in the dark?"
And- "A blind understanding I" Heaven replied
👤Omar Khayyam
یک روح خسته ام.
شاید سال ها باشد که نخوابیده ام و همه جا سرگردان بوده باشم. به هرحال مدت زیادی بود که احساس آرامش نکرده بودم، احساس اینکه قلبم جای درستیاست.
احساس وجودیت میکنم. به خشکی برگشته ام و نفس میکشم. زنده ام. البته نه همانند نوزاد تازه نفسی که امید زندگی داشته باشد و چیزی که بخواهد، یک اسباب بازی یا شیر مادر است. نه. همانند حشره ای که بعد از له شدن و ناامیدی از ثوانی دیگر برای زندگی، سخت جان بودنش به خودش ثابت میشود و همچنان میتواند نفس بکشد. ولی بخاطر درد زیاد، مردن را ترجیح میدهد. همانطورم.
وقتی چشمانم را دوباره به سختی، همانند چندروز پیش، باز میکنم و همه اتفاقات ساعاتی پیش..شاید دقایق شاید ثوانی شاید حتی...روز هایی پیش را مثل تعدادی عکس که از جلوی چشمانم رد میشوند، به خاطر میآورم. بلی من زنده ام. و حالا بالاخره او را به یاد میآورم. همانی که با من حرف میزد. او، "سرگردان" بود. اسمش این است، حالا درک میکنم چرا آن حس غلیظ را نسبت به اینکه او هم شبیه من است میگرفتم.
وقتی به دور و برم نگاه میاندازم خودم را داخل غاری پر از سکوت پیدا میکنم. تنها صدای نزدیک، صدای سوختن مشعل است و بس. این سکوت پرسروصدا کرم میکند. اینکه تنها چیزی که میشنوم، سیاهی است.
پس هنوز زنده ام. البته انتظار دیگه ای هم نداشتم، اگر او بخواهد من را شکنجه کند، همانطور که این همه سال کرده است؛ با یک تیر ساده به مغزم و منفجر آن، از بین نمیروم و فقط یک پاره درد برای شکنجه ام است. هرچند دردناک بود، و ولو من مازوخیسم نیستم، اما اینکه امیدی برای چیزی داشتم، حتی برای مرگم، دردش را خوشمزه کرد.
دوباره صدای قدم زدن میآید، گویا قرار است دوباره به سلولم بازگردم.
«نترس، منم سرگردان. کمی پیش باهم حرف زدیم، جهت اطلاع! به هرحال فرصت نشد بیشتر حرف بزنیم.. میخواستم یادآوری کنم که من توانایی درکت کردن تو را دارم درواقع-..»
-میدانم، همه را به یاد آوردم. تو را میشناسم، میدانم چه دردهایی کشیدی، برای همین بود حس تکیه و اعتماد را چندی پیش به تو داشتم.
«این عالیاست! تنها مشکل این است که آن سرگردانی که در سلولت دیدی دقیقا خودم نبودم. درواقع روحم بود. حالا شاید بخاطر این فرار -درواقع خودم خارجت کردم- مجازاتی شوی و این قضیه نتواند کمک حال تو باشد؛ اما میتوانیم کمی صبر ک-..»
یکباره صاعقه ای به مغزم میزند. همانند رعدوبرقی که به چمنزاری همراه باران و طوفان شدید میبارید و میوزید، میزند و خیلی از چمن ها و سبزه های نزدیک آن انفجار را میسوزاند، به مغزم برخورد میکند.چشمانم میسوزد و دوباره سیاهی. دوباره منتظر یک برخورد با گیجگاهم، البته این دفعه آن را حس نکردم..
۲.۱
#تمنا ( با تغییرات )
هدایت شده از Pause Music | پاز موزیک 🎧
Ali Sorena | PauseMusicShabe Sarde Kalanshahr.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
یکی از پرمعنی، و زیبا ترین موزیک هاست.
ɴᴀᴍᴇ: Shabe Sarde Kalanahahr
ᴍᴜꜱɪᴄ ɢᴇɴʀᴇ: #Rap / #RnB / #Iran
ꜱɪɴɢᴇʀ: #Sorena
ᴄʜᴀɴɴᴇʟ: 『 @PauseMusic 』
ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏʀ ᴊᴏɪɴ✨💫
یه خبر شاید خوب برای دوستدارانش، تمنا قراره ۲ تا چپتر داشته باشه و واقعا ممنونم از منکرش که تونست چنلمو بی محتوا نذاره..!
(اسپویلر، همون آدم.)
دوباره جای دیگری هستم. ایندفعه حتی مشعل ها هم به کمکم نیامده اند. البته بوی سوختگی و آتش به مشامم میرسد، ولی هیچ روشنایی و آتش درحال سوختنی نزدیکیام نیست. خلاصه آنقدر تاریک است که چشمم بسته یا باز باشد، فرقی دَرش نمیکند.
صدا هایی از دور دست ها اِکو میشود.. گویی داستانی درحال خوانده شدن است. آن من را یاد وقتی چندسال سن داشتم و پدرم برایم کتاب های مختلف، مثل «هزار و یک شب» را میخواند و از آن طرف، باد و باران و بوی خاک نم زده میآمد و یک سکانس احساسی، خاص و پدر-پسری را برایمان، رغم میزد.
همه میپرسیدند «سرگردان یعنیچه؟». جوابی برای هیچکس نداشتم، زیرا در طول زندگی ام بین همه انسان ها سرگردان بودم، صرفا آدم... ( https://eitaa.com/NotesWithPain/139 )
بله.. این داستان درمورد شخص شخیص سرگردان است! حالا مطمئن تر شدم.
ما همه سرگردانیم. همانطور که من هستم؛ در تاریکی گم شده ام و انگار برایم راهی به مرحله بعد، تعیین نشده.
وقتی میخوابیدم هم سرگردان بودم. کابوس یا رویا، هرچه که بود در صحرایی تاریک و شامگاه، درحال راه رفتن بودم. یادم میآید سعی داشتم به خانه ام برگردم، حداقل این حس را داشتم. برای پیدا کردن مسیرم، گویا ستاره ها به صورت خاصی چیده شده بودند و سعی داشتند من را با پیکان هایشان رهنمایی کنند. درحقیقت هیچوقت از سرگردانی دست نکشیدم، همیشه سرگردان بودم. ما همه سرگردانیم، چرا که همه به دنبال آرامش و امنیت میگردیم، دو چیزی که خیلی سال است سیاست مداران و "روشن فکران" از کل هشت میلیارد انسان گرفته اند. حتی دگر فرقی نمیکند که ثروتمندی یا در دسته فقرا، به هرحال سرگردانی..!
حالا که بحث آرامش شد، میتوانیم بگوییم او همانند یک کودک خردسال است. او، اسباب بازی و وسایل مختلف و رنگارنگ میخواهد؛ برایش فرقی نمیکند چندتاست، یکی، دوتا، ده یا صدتا. او همیشه یکی دیگر میخواهد، گویا خردسالان زودتر از بزرگتر ها این درس را میگیرند که "هرچقدر داشته باشی، باز هم میخواهی". و این تکرار آنقدر ادامه پیدا میکند که یا دیگر توان بدست آوردنش را نداشته باشی، یا آن چیز دیگر وجود نداشته باشد. حتی اگر میلیون ها دلار داشته باشی.
آنها، سیاست مداران و روشن فکران سیاسی و اجتماعی، همین اسباب آرامش را از ما گرفتند. ابتدا ذره ذره و تکه تکه، بعد شروع کردند به برداشتن همه چیز برای خودشان؛ و سپس حتی آنها را هم از دست دادند و اینطور بود که داستان "آپشِنِ آرامش" از دنیا حذف شد!
دلم به حال آن ثروتمندانی که مدت ها کار کردند و یک سری گروهک، به اینشکل زمان صرف شدهشان را به باد دادند، میسوزد!
بعد از مدتی راه رفتن و تفکر، خودم را در نیم دره ای پیدا کردم. جایی که بوی آتش شتید تر بود. در حقیقت آتش همانجا بود، فکر نمیکنم این جز برنامه بوده، احتمال میدهم بعد آن شلیک، قسمت هایی اینجا منفجر شده. اگر تمام اینها در معز من جریان دارد، پس توضیح منطقیاش همین است. راهرو ادامه داشت، جلوتر رفتم و وارد یک اتاق شدم. اتاقی که نور داشت ولی همچنین یک تله هم بود چون بعد از اینکه واردش شدم در بسته شد و..دوباره من، دوباره من، هزاران منی که هیچکدومش هم من نیستم.
بعد از چند ثانیه، پاکتنامهای از زیر در برایم فرستاده شد. بله، دوباره من در یک سلول هستم.
از آنجا که راه دیگری نبود، خم شدم تا پاکتنامه را از روی زمین بردارم. پاکتی زرد رنگ بود که یک مهر قرمز جلوی آن زده بودند. نامهای رسمی بود. وقتی خواستم چنگ بندازم تا آن را بردارم و بخوانم، ناگهان سوزش عجیب و عمیقی را پشتم، درست کنار مهره های کمرم، حس کردم.
-این درد..برایم آشناست...
به پایین نگاه کردم. خون، از شکمم میچکید و به زمین تیره رنگ، رنگ سرخی را میداد. یک تیزی، نه، یک شمشیر از پشتم سوراخ شده، شکمم را پاره کرده و از طرف دیگر بدنم(جلویم) درآمده بود. وقتی دقیق تر نگاه انداختم متوجه شدم درشکمم نیست، درواقع دقیقا خورده به قلبم.
مطمئنا یک حرفهای این کار را کرده، چون قلب سوخته و شکسته من، جز پودر و خاکستر چیزی نیست. ولی آن شمشیر توانسته تکه ای را زنده پیدا کند و آن را هم از بین ببرد. براوو!
دوباره به زمین میافتم. حالا این روند دارد جدی جدی برایم تکراری میشود..!
۲.۲ و ۲.۳
#تمنا (با تغییرات)
برعکس دفعه پیش، حالا روشنایی دارد چشمم را میسوزاند! روی تختی نسبتا نرم دراز کشیده ام. وقتی چشمم کمی به آن همه نور عادت میکند، پدرم را بالای سرم میبینم. بعد کمی به دور و بر نگاه میاندازم و سِرُمی هم بالای سَرَم میبینم. در بیمارستانی هستم...
صدای بوق بوق هم توجهم را جلب میکند، صدایی که ضربان قلبم را داد میزند. همه چیز خیلی طبیعی و واقعی میآید.
دستان سِرم خورده ام را نگاه میکنم. جای زخم و باند.
واقعیاست. این دنیای واقعیاست.
بعد از دقایقی تنهایی، صدای پایی به سمتم را میشنوم. صدا از آن کفش های پاشنه بلند در میآید. بالاخره به بالای سرم میرسد. او..همان است. همان دختری که بخاطرش در آن دوزخ بودم..همان دختری که فقط یک شانس دوباره میخواستم. وقتی بهم رسید گفت: «دوماهی میشه اینجایی.»
دو ماه تمام. دو ماه، زجر، نا آرامی.
«داشتم فکر میکردم شاید بتونم یک فرصت دیگه بهت بدم.»
لحن کلامش مغرور و مثل قبل است. نه مثل زمانی که هرچقدر سعی کردم. حس قبل از همه چیز را میدهد، روزهای اول آشناییمان.
بوی گند تله میآید. بوی این میآید که قرار است دوباره زخم بخورم.....
#تمنا
پایان چپتر ۱.
۲.۴
Notes.
ناشناس.
https://eitaa.com/NotesWithPain/179"
هر بدی ، یه خوبی داره که معمولا تجربست اما برای شما فرق داره"
----
به هرحال من که از اون قضایا گذشتم. ولی اینم بگم زندان رو اغراق نکردم. واقعا یه Doom خیلی عجیبی چندهفته تو ذهنم بود که بیرون نمیرفت و واقعا سرویس شدم. برای چپتر ۲ اسپویل نمیکنم چیشد.
Notes.
دوباره جای دیگری هستم. ایندفعه حتی مشعل ها هم به کمکم نیامده اند. البته بوی سوختگی و آتش به مشامم می
نسخه اصلی متنام رو که میخونم خندم میگیره
اگه میبینید اکثر قسمتای تمنا چپتر ۱ با تغییراته بخاطر اینه من همون روزایی که اون اتفاق برام افتاد فقط برای آروم کردن ذهنم نوشتم. هرچی از ذهنم دراومد رو نوشتم و گذاشتم چنل تلگرامم.
و حالا دارم تغییرشون میدم. چپتر ۲، که قراره فردا یا پس فردا شروع بشه تازه نویسهشدست.