eitaa logo
رمـ♡ــان کـده🕊
59 دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ســـلام🕊 اینجـღا؟ رمان کده دنیای خیالی ما💐 من؟؟Sahra014 بیا که کلی رمان منت☣ـــظره تو هست🎀 سنجاق رو حتماااا بخون 📍
مشاهده در ایتا
دانلود
این چون خیلی دوستون دارم گذاشتم🥹 ولی‌دیگه‌برسونیدمون به ۶۰ نفر🕊🥹
🎀تضاد عشق🎀 🌈پارت سوم 🌈 سکوتِ بین‌شون مثلِ یه طنابِ کشیده بود که هر لحظه ممکن بود پاره بشه. آرین درست وقتی که داشت درِ یخچال رو باز می‌کرد، ایستاد. خنده از روی لبش محو شد. «صومعه؟» آرین با صدایی که حالا دیگه شوخی نبود، برگشت. «داری منو مقایسه می‌کنی با یه آدمِ بی‌روح که فقط بلده دعا بخونه و تو سکوت زندگی کنه؟ آرام، من برای زندگی کردن اومدم، نه برای دفن شدن تو این سکوت!» آرام چرخید. چشمانش که همیشه آرام بود، حالا مثلِ یه اقیانوسِ طوفانی می‌درخشید. «تو زندگی نمی‌کنی، آرین! تو فقط داری بلعیده می‌شی! هر چی که آرامشه رو با اون سر و صدایِ بیخودی‌ت نابود می‌کنی!» آرین یه قدم جلو اومد. فاصله بین‌شون به قدری کم شد که آرام می‌تونست گرمای نفس‌های عصبیِ آرین رو حس کنه. آرین با لحنی که حالا از خشم به زمزمه‌ای خطرناک تبدیل شده بود، گفت: «پس اگه این سکوت تنها چیزیه که برات عزیزه، چرا اصلاً با من ازدواج کردی؟» همون لحظه، صدایِ شدیدِ برخوردِ چیزی به زمین، سکوتِ خونه رو درید. یک گلدانِ چینیِ قدیمی که روی میز بود، از لرزشِ دست‌های آرین سقوط کرد و هزار تکه شد. در میانِ تکه‌های گلدان، یه چیزی درخشید... یه چیزی که آرین هیچ‌وقت انتظار نداشت زیرِ اون ظروفِ مرتبِ آرام پیدا کنه. آرام با رنگِ پریدگی، به سمتِ تکه‌ها دوید. انگار که یه رازِ بزرگ، همین حالا از دلِ نظمِ ظاهری‌اش بیرون پریده باشه. آرین خشکش زده بود. اون چی بود؟ یه نامه؟ یه عکس؟ یا یه نشونه از گذشته‌ای که آرام سعی داشت زیرِ سجاده‌ها و کتاب‌ها پنهانش کنه؟
رمـ♡ــان کـده🕊
پارت بعدی رو ساعت ۱ یا ۲ میزارم 🤌 اگه هنوز از داستان خوشت‌نمیاد مطمئنم با پارت بعدی عاشق رمان میشی😁🕊
🎀 تضاد عشق 🎀 🌈 پارت چهارم 🌈 آرین در حالی که هنوز صدای برخورد گلدان در گوشش می‌پیچید، خیره شده بود به آرام. آرام نه تنها به دنبال تکه‌ها نبود، بلکه انگار داشت با عجله سعی می‌کرد چیزی رو از دید آرین مخفی کنه. انگشت‌های لرزان آرام، میانِ تکه‌های سفید و آبیِ چینی، به دنبال چیزی می‌گشت. «آرام... اون چیه؟» صدای آرین لرزید. این بار نه از خشم، بلکه از یک ترسِ مبهم. آرام پاسخی نداد. فقط چشم‌هایش به زمین دوخته شده بود. وقتی بالاخره انگشتانش به آن رسید، با حرکتی سریع و ناشیانه، شیء را در کف دستش بست و بلند شد. آرین قدم به جلو گذاشت. «بهم نشون بده. من حق دارم بدونم با کی زندگی می‌کنم. با کی ازدواج کردم؟» آرام ایستاد. صورتش مثل موم سفید شده بود و نفس‌نفس می‌زد. وقتی دستش را باز کرد، آرین دید که چیزی که درخشیده بود، یک مدالِ قدیمیِ نقره‌ای بود؛ مدالی که با طرحی از یک پرنده در حال پرواز حکاکی شده بود. اما چیزی که ضربه‌اش را بیشتر کرد، خونِ ردی بود که روی لبه‌ی تیزِ تکه‌های گلدان، روی انگشت آرام نشسته بود. آرین با وحشت به سمتش رفت تا کمکش کند، اما آرام با یک حرکت تند، خودش را عقب کشید. «دست نزن آرین! این به تو مربوط نیست... این مالِ اون زمانیه که هنوز تو این خونه نبودی!» لحن آرام، از آرامشِ همیشگی به یک حالتِ دفاعی و سرد تبدیل شده بود. «مالِ کی؟» آرین فریاد زد. «اون مدال... اون نشونه‌ی یه چیزیه که داری پنهانش می‌کنی. آرام، تو داری با من زندگی می‌کنی یا داری نقش بازی می‌کنی؟ اون سکوتی که ازش دفاع می‌کنی، آرامش نیست... اون یه دیواره که دور خودت کشیدی تا کسی نبینه پشتش چی می‌گذره!» آرام لبخند تلخی زد. لبخندی که بیشتر شبیه به گریه بود. «تو می‌خوای حقیقت رو بدونی؟ تو فکر می‌کنی با شور و هیجانت می‌تونی تمامِ تاریکی‌های من رو روشن کنی؟ تو حتی نمی‌دونی اون مدال، یادآورِ آخرین لحظاتیه که من واقعاً احساس زنده بودن کردم... قبل از اینکه بخوام توی این سکوت دفن بشم.» آرین خشکش زد. کلمات آرام مثل خنجر در قلبش نشست. او متوجه شد که جنگِ آن‌ها فقط بر سرِ سبکِ زندگی نیست؛ آن‌ها در حال جنگیدن بر سرِ «گذشته‌ای» هستند که آرام هر روز با دعا و سکوت، سعی در خاک کردنش دارد. در همین لحظه، گوشیِ آرین روی میز لرزید. یک پیام از یک شماره ناشناس روی صفحه ظاهر شد: *«اون رو پیدا کردی؟ اگه پیدا کردی، حواست باشه که اون فقط شروعِ یه بازی نیست، پایانِ یه رازه...»* آرین به گوشی نگاه کرد و بعد به چشم‌های وحشت‌زده‌ی آرام. حالا او دیگر نمی‌دانست آیا باید به همسرش اعتماد کند، یا اینکه او در میانِ این سکوت، تنها کسی است که حقیقت را می‌داند.
🎀تضاد عشق🎀 🌈پارت پنجم🌈 آرین به گوشی خیره شده بود. یه پیام از یه شماره ناشناس! انگار یه چی تو دلش ریخته بود. نگاهش رو از گوشی گرفت و زل زد به آرام. آرام هم داشت با همون انگشتِ زخمی‌ش، اون مدالِ قدیمی رو توی مشتش فشار می‌داد. «آرام... این پیام چیه؟» آرین با یه صدای لرزون پرسید. «تو می‌دونی این از طرف کیه، مگه نه؟» آرام نگاهش رو دزدید. معلوم بود بدجوری ترسیده. «چی؟ کدوم پیام؟ آرین، داری چی می‌گی؟» «دروغ نگو! همین الان اومد!» آرین گوشی رو گرفت جلوی صورتش. «تو این مدال رو از کجا آوردی؟ اون پیام هم دقیقاً درباره همین بود. آرام، تو داری چی رو از من قایم می‌کنی؟» آرام یه قدم عقب رفت و چسبید به دیوار. چشماش پر از اشک شده بود، ولی گریه نمی‌کرد؛ انگار داشت می‌ترسید. «آرین، من فقط می‌خواستم همه‌چیز آروم باشه...» صداش لرزید. «می‌خواستم با تو یه زندگیِ ساده داشته باشم، بدونِ اون دردسرها... بدونِ گذشته.» آرین عصبی شد. «زندگی ساده؟ آرام، تو اصلاً با من نیستی! تو یه آدمِ دیگه هستی که داری نقش بازی می‌کنی. اون سکوتی که همیشه ازش دفاع می‌کردی، آرامش نبود؛ یه دیوار بود که دور خودت کشیده بودی تا من هیچی نفهمم!» آرام سرش رو انداخت پایین. با یه صدای خیلی آروم که انگار از ته چاه میومد، گفت: «اون‌ها برگشتن آرین... همون‌هایی که فکر می‌کردم ازشون فرار کردم... اونا برگشتن.» هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای زنگِ در... یه زنگِ ممتد و رو اعصاب... سکوتِ خونه شکست
🎀 تضاد عشق 🎀 🌈 پارت ششم 🌈 آرین چند ثانیه به در خیره موند. قلبش داشت توی سینه‌اش می‌کوبید. آرام هم همون‌طور چسبیده بود به دیوار، نفس‌هاش به شماره افتاده بود. آرین با یه قدمِ محکم رفت سمتِ ورودی. آروم نرفت، انگار می‌خواست با این ترس روبرو بشه. دستش رو برد سمتِ دستگیره. آرام از اون فاصله یه جیغِ ریزِ خفه کرد: «آرین! نکن! بازش نکن!» اما دیگه دیر شده بود. آرین در رو باز کرد. آدمِ پشتِ در، اصلاً شبیه اون آدم‌هایی نبود که آرین فکر می‌کرد. یه مردِ میانسال با یه کتِ خاکستریِ اتوکشیده، با یه چهره‌ی خیلی آروم و بی‌حس ایستاده بود. اونقدر آروم که انگار اصلاً قرار نیست اتفاقی بیفته. مرد یه نگاه سرد به آرین انداخت و بعد نگاهش رفت سمتِ آرام که پشتِ سرِ آرین، لرزون ایستاده بود. مرد لبخندِ خیلی کمرنگی زد، از اون لبخندهایی که بیشتر شبیه پوزخند بود. «سلام آرام. باز هم مثل همیشه، توی یه خونه‌ی امن و آروم قایم شدی؟» آرام بدنش شروع کرد به لرزیدن. «تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چطور پیدام کردی؟» مرد بدون اینکه به آرام جواب بده، نگاهش رو دوباره برگردوند سمتِ آرین. «پس این همون آرینِ قهرمانه؟ همونی که می‌خواستی باهاش زندگی کنی؟» آرین که حس می‌کرد خون توی رگ‌هاش به جوش اومده، جلو اومد و صداش رو بلند کرد: «شما کی هستید؟ و اصلاً با آرام چیکار دارید؟» مرد یه نگاه به آرین انداخت، انگار داشت یه موجودِ خیلی کوچیک و بی‌خطر رو نگاه می‌کرد. «من؟ من فقط یه دوست قدیمی‌ام که اومده یادآوری کنه... که گذشته هیچ‌وقت زیرِ خاک دفن نمی‌شه. مخصوصاً وقتی که هنوز یه مدالِ نصفه‌نیمه توی دستِ صاحبش باشه.» آرین به آرام نگاه کرد. آرام مدال رو توی مشتش فشار می‌داد، اونقدر که انگار می‌خواست از بین ببرنش