eitaa logo
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
585 دنبال‌کننده
156 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
فَن‌ حامیمی و عاشق رمانی؟! 👀🎻 یعنی هنوز عضو این چنل نیستی؟! 🍂 پس بذارین یه قصه‌ی متفاوت رو بهتون معرفی کنیم... ✨️ ماه در سکوت؛🌙 یک عشق که قرار نبود اتفاق بیفته... یک گذشته که قرار نبود برگرده... و سکوتی که قرار نبود این‌همه حرف داشته باشه... 🕯️ قصه‌ای که آروم شروع می‌شه، اما کم‌کم کاری می‌کنه دلتون بخواد بدونین پشت هر سکوت، چه حقیقتی پنهانه...🪔 درام ✦ عاشقانه ✦ هیجانی ✦ خانوادگی💫 حالا وقتشه فندوم حامیم و عاشقان رمان، اتحادشون رو نشون بدن! 👀🤎 ༺───── ☾︎ 𝄞 ☽ ─────༻ مـــاه در سکوت ❦ به قلـــم مَلِکـــا ❦ 𝐌‌𝐎‌𝐎‌𝐍 𝐈‌𝐍 𝐒𝐈‌𝐋‌𝐄‌𝐍‌𝐂‌𝐄˚₊‧ ༘⋆ ༺───── ☾︎ 𝄞 ☽ ─────༻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از راز ماه؛‌
مهر: وقتی چیزی ناراحتت می‌کنه، زیادی توی ذهنت مرورش می‌کنی؛ رهاش کن.
دارم فکر میکنم چنلو پایان بزنم... با این وضعی که ما داریم جلو میریم پیشرفتی درکار نیست! ناشناس ها که کویر میشه! کسی هم که نطر نمیده! روز به روز هم که داریم بیشتر لف میگیریم! و خیلی چیز های دیگه... و اینجا ذوق و شوق و زحمات منه که احساس میکنم الکیه! فکر میکردم حداقل تا تولدم بیشتر از آمار قبلی بشیم!:)🙂💔
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 25 ❝ بعضی لحظه‌ها، قبل از اینکه اتفاق بیفتند، قلب آدم را ز
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 26 ❝ بعضی لحظه‌ها، تمام حرف‌هایی را که مدت‌ها نگفته‌ای، بی‌آنکه چیزی بگویی، به زبان می‌آورند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صدای تشویق جمعیت که بلند شد، حامی برای چند لحظه پشت صحنه ایستاد. نفس عمیقی کشید. دست‌هایش را روی پیانو گذاشت و به صحنه نگاه کرد. همان صحنه‌ای که هفته‌ها برایش تمرین کرده بود. اما بین تمام آدم‌هایی که روبه‌رویش بودند، فقط دنبال یک نفر می‌گشت. من. نگاهم که به نگاهش افتاد، لبخند کوچکی زد. همان لبخندی که انگار می‌گفت: «خوبه... اینجایی.» مجری اسمش را اعلام کرد. حامی روی صحنه رفت. تشویق‌ها بیشتر شد. پشت پیانو نشست. چند ثانیه چشم‌هایش را بست. و بعد... اولین نت را نواخت. همه‌چیز ساکت شد. من هم بی‌اختیار صاف نشستم و تمام حواسم را به او دادم. صدای پیانو آرام در سالن پخش می‌شد. بعد صدای حامی به موسیقی اضافه شد. این اولین بار بود که اجرای کاملش را می‌دیدم. نه توی سالن دانشگاه. نه بین تمرین‌های نصفه‌نیمه. این بار واقعاً روی صحنه بود. و عجیب بود... چیزی که ماه‌ها شاید برایش تلاش کرده بود، حالا جلوی چشم من داشت اتفاق می‌افتاد. چند بار به پیانو نگاه کرد. و هر بار که نگاهش بالا می‌آمد، چشم‌هایش برای لحظه‌ای بین جمعیت می‌گشت. انگار می‌خواست مطمئن شود هنوز آنجا هستم. و من هر بار لبخند می‌زدم. آخر اجرا که رسید، همان بخش آرامی که هفته‌ها درباره‌اش حرف زده بودیم، شروع شد. همان‌جایی که همیشه می‌گفتم: «آخرش رو عجله نکن.» حامی هم دقیقاً همان‌طور که قرار بود، آرام‌تر نواخت. آخرین نت که نواخته شد، چند ثانیه سکوت عجیبی سالن را گرفت. و بعد... صدای تشویق همه‌جا را پر کرد. من هم از جا بلند شدم و با تمام توانم دست زدم. حامی سرش را بلند کرد. و بین آن همه آدم، مستقیم نگاهم کرد. لبخندش آن‌قدر واضح بود که حتی از فاصله دور هم می‌توانستم ببینمش. دستش را روی قلبش گذاشت. فقط برای یک لحظه. ولی همان یک لحظه کافی بود. لبخند زدم. و زیر لب گفتم: ملینا: «دیدی؟ گفتم از پسش برمیای.» ⋆ ───────────── ⋆ چند دقیقه بعد، پشت صحنه شلوغ بود. آدم‌ها دور حامی جمع شده بودند. تبریک می‌گفتند، از اجرا تعریف می‌کردند، درباره موسیقی سؤال می‌پرسیدند. اما حامی انگار حواسش جای دیگری بود. چند قدم جلو آمد. نگاهش بین آدم‌ها چرخید. تا بالاخره من را دید. مستقیم به سمتم آمد. حامی: «خب؟» لبخند زدم. ملینا: «خب چی؟» حامی: «قول داده بودی اولین نفری باشی که بگی.» خندیدم. ملینا: «باشه.» چند لحظه نگاهش کردم. بعد با ذوق گفتم: ملینا: «عالی بود حامی. واقعاً عالی بود!» لبخندش عمیق‌تر شد. حامی: «واقعاً؟» ملینا: «واقعاً. حتی بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم.» حامی: «پس اون همه تمرینی که منو کشـ...ـتی، بالاخره نتیجه داد.» ملینا: «من تو رو کشـ...ـتم؟!» حامی: «تقریباً.» ملینا: «خب اگر نمی‌گفتم آخرش رو آروم‌تر بزنی، الان نصف سالن خوابش برده بود.» حامی خندید. حامی: «ولی خوشت اومد.» ملینا: «خیلی.» چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: حامی: «می‌دونی چی جالب بود؟» ملینا: «چی؟» حامی: «قبل از اجرا خیلی استرس داشتم.» مکث کرد. حامی: «ولی وقتی تو رو دیدم، یه‌دفعه آروم شدم.» لبخندم کم‌رنگ شد. نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم. حامی نگاهش را از من گرفت و با لبخند ادامه داد: حامی: «فکر کنم باید از این به بعد همیشه قبل اجرا تو رو ببینم.» خندیدم. ملینا: «پس بدبخت شدی.» حامی: «چرا؟» ملینا: «چون ممکنه یه روز نیام.» حامی: «نه.» این بار خیلی سریع جواب داد. بعد خودش هم انگار از جوابش تعجب کرد. چند لحظه سکوت کرد. حامی: «یعنی... نمی‌خوام اون روز برسه.» نگاهش کردم. لبخند کوچکی روی لبم نشست. و برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتیم. شاید چون هر دو فهمیده بودیم این حرف، فقط درباره یک اجرای موسیقی نبود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 26 ❝ بعضی لحظه‌ها، تمام حرف‌هایی را که مدت‌ها نگفته‌ای، بی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 27 ❝ بعضی لحظه‌ها تمام می‌شوند، اما حسشان تا مدت‌ها با آدم می‌ماند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند دقیقه‌ای بود که همان‌جا ایستاده بودیم. هنوز صدای تشویق‌های سالن از دور شنیده می‌شد. حامی بالاخره نفسش را با خیال راحت بیرون داد. حامی: «خب... تموم شد.» لبخند زدم. ملینا: «بالاخره.» حامی: «فکر کنم الان تازه باید بفهمم چقدر استرس داشتم.» ملینا: «من که از اول گفتم استرس نداشته باش.» حامی: «آره، تو خیلی راحت می‌گی.» ملینا: «خب چون من قرار نبود روی اون صحنه بشینم.» حامی خندید. حامی: «منم دفعه بعد میام کنارت می‌شینم، ببینم خودت چقدر آرومی.» ملینا: «نه، اون موقع من فرار می‌کنم.» حامی: «پس خوب شد من اجرا کردم.» هر دو خندیدیم. همان لحظه صدای آیلین از پشت سرمان آمد. آیلین: «اِ اِ... بالاخره پیداتون کردم!» برگشتم. آیلین همراه هلیا و مهدیا به طرفمان می‌آمدند. آرش هم چند قدم پشت سرشان راه می‌رفت و دست‌هایش را توی جیبش گذاشته بود. هلیا: «ما فکر کردیم حامی رو بعد اجرا بردن برای مصاحبه.» حامی: «نه، هنوز زنده‌ام.» آیلین: «حیف.» حامی: «خیلی ممنون از محبتت.» مهدیا خندید. مهدیا: «ولی جدی، اجرا خیلی خوب بود.» حامی: «مرسی.» آرش که تا آن لحظه ساکت بود، نگاهی به حامی انداخت. آرش: «خوب بود.» حامی با تعجب نگاهش کرد. حامی: «همین؟» آرش شانه‌ای بالا انداخت. آرش: «از من تعریف بیشتر از این نمی‌گیری.» مهدیا با خنده گفت: مهدیا: «قدرشو بدون. این یعنی خیلی خوب بوده.» آرش نگاه کوتاهی به مهدیا انداخت. آرش: «تو زیادی ترجمه‌ام می‌کنی.» مهدیا: «یکی باید حرفات رو برای بقیه قابل فهم کنه.» آیلین: «خدا رو شکر که مهدیا هست.» هلیا: «وگرنه با آرش باید با زیرنویس حرف می‌زدیم.» همه خندیدیم. آرش: «خیلی بامزه‌اید.» حامی: «ولی خودت هم داری می‌خندی.» آرش سریع حالت صورتش را جدی کرد. آرش: «اشتباه دیدی.» مهدیا: «آره، حتماً.» دوباره همه خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ چند لحظه بعد، هلیا رو به من کرد. هلیا: «ملینا، تو چرا این‌قدر ساکتی؟» ملینا: «چی بگم؟» آیلین: «هیچی. فقط قیافت خیلی تابلوئه.» ملینا: «چه شکلیه؟» آیلین: «شکل کسی که خیلی خوشحاله.» هلیا: «منم همینو می‌گم.» لبخند زدم. ملینا: «خب معلومه که خوشحالم. حامی خیلی خوب اجرا کرد.» آیلین با شیطنت به حامی نگاه کرد. آیلین: «فقط به خاطر اجرا؟» حامی: «آیلین...» آیلین: «باشه باشه، چیزی نگفتم.» آرش زیر لب گفت: آرش: «واضحه که چیزی نگفتی.» آیلین برگشت سمتش. آیلین: «تو چرا دخالت می‌کنی؟» آرش: «چون صدات از اون سر سالن میاد.» حامی خندید. حامی: «آرش امروز خیلی شجاع شده.» مهدیا: «نه، فقط هنوز نفهمیده با کی داره بحث می‌کنه.» آرش نگاهی به مهدیا انداخت. آرش: «تو هم طرف اونی؟» مهدیا: «من طرف کسی نیستم. فقط واقعیت رو می‌گم.» آرش: «خیلی خطرناکی.» مهدیا: «ممنون.» همه دوباره زدیم زیر خنده. ⋆ ───────────── ⋆ کمی بعد، همه برای عکس گرفتن کنار هم جمع شدیم. آیلین گوشی را بالا گرفت. آیلین: «خب، همه نزدیک‌تر.» هلیا: «ملینا بیا اینجا.» رفتم کنارشان. حامی هم کنار من ایستاد. مهدیا کنار آرش قرار گرفت. آرش: «چرا من باید اینجا وایسم؟» مهدیا: «چون اگه یه قدم اون‌طرف‌تر بری، از عکس می‌افتی بیرون.» آرش: «چه بهتر.» مهدیا: «نه، من می‌خوام توی عکس باشی.» آرش چند لحظه نگاهش کرد. بعد بدون حرف، همان‌جا ماند. آیلین لبخند زد. آیلین: «خب، همه لبخند.» آرش: «من لبخند نمی‌زنم.» هلیا: «آرش، فقط یه عکس می‌گیریم.» آرش: «همینم زیاده.» حامی: «ولش کنید، همین که فرار نکرده خوبه.» آرش: «حامی...» آیلین: «سه... دو... یک...» عکس گرفته شد. بعد یکی دیگر. و یکی دیگر. آخرین عکس که گرفته شد، آیلین گوشی را پایین آورد. آیلین: «خب، این یکی خیلی خوب شد.» مهدیا: «بفرست برای من.» هلیا: «برای منم.» حامی به من نگاه کرد. حامی: «برای تو هم می‌فرستم.» ملینا: «مرسی.» آیلین دوباره لبخند شیطنت‌آمیزی زد. آیلین: «وای، چه رسمی.» ملینا: «آیلین!» حامی خندید. مهدیا هم آرام خندید و آرش فقط سرش را تکان داد. و من همان لحظه فهمیدم شاید چیزی که امروز بین ما تغییر کرده بود، آن‌قدرها هم قرار نبود در سکوت باقی بماند. نه برای همیشه. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید از "ماه در سکوت"نوش نگاهتون؛🤎 منتظر نظراتتون هستم:)✨️
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 27 ❝ بعضی لحظه‌ها تمام می‌شوند، اما حسشان تا مدت‌ها با آدم
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 28 ❝ بعضی شب‌ها، بعد از تمام شدنِ شلوغی، فقط یک نفر در ذهنت می‌ماند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) جشنواره تمام شده بود. آدم‌ها کم‌کم سالن را ترک می‌کردند و صدای موسیقی و همهمه، جایش را به سکوت شب می‌داد. من و آیلین و هلیا و مهدیا کنار هم از محوطه بیرون آمدیم. آرش هم چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت. آیلین: «من هنوز باورم نمی‌شه حامی این‌قدر خوب اجرا کرد.» هلیا: «من از قبل می‌دونستم.» آیلین: «تو از همه‌چی خبر داری.» هلیا: «خب معلومه.» مهدیا خندید. مهدیا: «ولی واقعاً اجرا قشنگ بود.» آرش بدون اینکه برگردد گفت: آرش: «بود.» آیلین: «باز شروع کرد.» حامی که کمی عقب‌تر ایستاده بود، خندید. حامی: «ولش کنید. آرش همین که گفت "بود"، یعنی شاهکار بوده.» آرش برگشت سمتش. آرش: «زیادی خودتو تحویل نگیر.» حامی: «باشه آقای منتقد.» همه خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ چند دقیقه بعد، جلوی در خروجی ایستاده بودیم. آیلین: «خب، پس فردا دانشگاه می‌بینیمتون؟» هلیا: «من که میام.» مهدیا: «منم.» آرش: «معلومه که میای.» مهدیا برگشت سمتش. مهدیا: «تو از کجا می‌دونی؟» آرش: «چون اگه نیای، باید جزوه‌هاتو از من بگیری.» مهدیا با خنده گفت: مهدیا: «چه لطف بزرگی.» آرش: «نه، لطف نیست. حوصله ندارم دوباره توضیح بدم.» مهدیا: «باشه خرس قطبی.» آرش: «باز شروع کردی؟» مهدیا: «اسم قشنگیه.» آرش با بی‌حوصلگی سرش را تکان داد، اما گوشه لبش کمی بالا رفت. آیلین آرام به هلیا نگاه کرد. آیلین: «دیدی؟» هلیا: «دیدم.» من خندیدم. ⋆ ───────────── ⋆ وقتی بقیه رفتند، چند لحظه کنار حامی ماندم. حامی: «خسته‌ای؟» ملینا: «یه کم.» حامی: «منم.» چند ثانیه سکوت کردیم. بعد حامی گفت: حامی: «ولی ارزشش رو داشت.» ملینا: «خیلی.» حامی: «مخصوصاً وقتی دیدم تو بین جمعیت بودی.» نگاهش کردم. ملینا: «باز شروع کردی؟» حامی: «چی؟» ملینا: «این حرفایی که آدم نمی‌دونه باید چی جواب بده.» خندید. حامی: «لازم نیست جواب بدی.» کمی مکث کرد. حامی: «فقط خواستم بدونی.» لبخند زدم. ملینا: «باشه.» حامی: «راستی...» ملینا: «هوم؟» حامی: «مرسی.» ملینا: «برای چی؟» حامی: «برای همه‌چی.» نگاهش کردم. حامی: «برای اون روزایی که کنارم بودی، برای تمرینا، برای اینکه امروز اومدی...» لبخند زدم. ملینا: «حامی، خودت انجامش دادی.» حامی: «آره.» لبخند کوچکی زد. حامی: «ولی تنها انجامش ندادم.» قلبم برای یک لحظه عجیب شد. نگاهم را از او گرفتم. ملینا: «خب... حالا برو استراحت کن، آقای هنرمند.» حامی خندید. حامی: «چشم، خانوم کمک‌نویسنده.» چند قدم از هم دور شدیم. اما این بار، وقتی برگشتم و برای آخرین بار نگاهش کردم، او هنوز داشت نگاهم می‌کرد. و نمی‌دانم چرا... برای اولین بار، از اینکه نگاهش روی من مانده بود، نخواستم چشم‌هایم را بدزدم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 28 ❝ بعضی شب‌ها، بعد از تمام شدنِ شلوغی، فقط یک نفر در ذهن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 29 ❝ بعضی خاطره‌ها را از قبل نمی‌دانی قرار است به خاطره تبدیل شوند... فقط یک روز تصمیم می‌گیری، چمدانت را ببندی و راه بیفتی. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) سه روز از جشنواره گذشته بود. همه‌چیز دوباره به روال عادی برگشته بود؛ کلاس‌ها، قرارهای همیشگی، شوخی‌های آیلین و هلیا... اما یک عصر، همه‌چیز با یک پیام در گروه عوض شد. آیلین: «بچه‌هاااا یه پیشنهاد دارم.» هلیا: «همین که با سه تا آ شروع کردی، می‌ترسم.» مهدیا: «بگو ببینم.» چند ثانیه بعد پیام آیلین آمد: آیلین: «بریم شمال؟» من لبخند زدم. ملینا: «همین‌جوری؟» آیلین: «آره همین‌جوری!» هلیا: «کجا؟» آیلین: «جنگل گلستان.» مهدیا: «من هستم.» آرش: «نه.» مهدیا: «تو نظر ندادی.» آرش: «همین الان دادم.» مهدیا: «من تصمیم گرفتم میای.» آرش: «منم تصمیم گرفتم نمیام.» مهدیا: «خیلی خب.» چند ثانیه سکوت شد. بعد مهدیا نوشت: مهدیا: «پس منم تنها می‌رم.» آرش: «...» حامی: «😂» آیلین: «آرش باخت.» آرش: «من اصلاً بازی نکردم.» حامی: «ولی باختی.» من خندیدم. هلیا: «ملینا، تو میای؟» چند لحظه فکر کردم. ملینا: «اگه بتونم از مامان و بابام اجازه بگیرم، آره.» آیلین: «پس شد!» حامی: «منم هستم.» آرش: «ظاهراً منم باید بیام.» مهدیا: «بالاخره عقل به سرت اومد.» آرش: «به خاطر تو نیست.» مهدیا: «هرچی تو بگی خرس قطبی.» آرش: «مهدیا...» مهدیا: «جانم؟» آرش چیزی ننوشت. آیلین: «😂😂» ⋆ ───────────── ⋆ یک ساعت بعد، امیر هم به جمع اضافه شد. آیلین با تعجب نگاهش کرد. آیلین: «تو هم میای؟» امیر: «اگه اجازه بدین.» آیلین: «چرا اجازه ندیم؟» امیر: «پس هستم.» حامی با لبخند به امیر نگاه کرد. حامی: «پس بالاخره راضی شدی بیای.» امیر: «من از اول مشکلی نداشتم.» آرش: «فقط پنج دقیقه طول کشید تا تصمیم بگیره.» امیر: «تو ساکت.» مهدیا خندید. مهدیا: «خب، پس ترکیبمون کامله.» آیلین: «ملینا، هلیا، من، مهدیا، آرش، حامی، امیر.» هلیا: «هفت نفر.» آیلین: «هشت نفر با راننده.» حامی: «بسیار عالی.» ملینا: «فقط مونده اجازه‌هامون.» همه برای چند ثانیه ساکت شدند. آیلین: «خب... این قسمت سخت ماجراست.» هلیا: «خیلی سخت.» مهدیا: «من می‌گیرم.» آرش: «از الان برای خودت آرزوی موفقیت دارم.» مهدیا: «ممنون خرس قطبی.» ⋆ ───────────── ⋆ شب، بعد از کلی پیام و هماهنگی، بالاخره همه از خانواده‌هایشان اجازه گرفتند. قرار شد دو روز بعد راه بیفتیم. من جلوی کمدم ایستاده بودم و به وسایلی که روی تخت ریخته بود نگاه می‌کردم. هلیا پیام داد: هلیا: «فقط لباس گرم یادت نره.» آیلین: «و خوراکی.» مهدیا: «و چراغ‌قوه.» آرش: «بالاخره یکی یه چیز مفید گفت.» مهدیا: «من همیشه مفیدم.» آرش: «مطمئنی؟» مهدیا: «بله.» لبخند زدم و گوشی را کنار گذاشتم. دو روز دیگر... جنگل. کلبه. همه‌ی ما کنار هم. آن شب، فکر می‌کردم قرار است فقط چند روز از زندگی معمولی‌مان فاصله بگیریم. یک سفر ساده. چند روز خنده. چند عکس. چند خاطره. اما یک حس کوچکی ته دلم بود... انگار این سفر، قرار بود چیزی بیشتر از یک سفر معمولی باشد. فقط نمی‌دانستم چه چیزی. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید از "ماه در سکوت"نوش نگاهتون؛🤎 منتظر نظراتتون هستم:)✨️