⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم
واییی اون اسمه نباید اینجا باشه و ماموریتی برا ورود نداشته
یعنی کی اجازه داد اون که استع.فا داده وارد شرکت بشه
༺──── ☾︎ 𝄞 ☽ ────༻
🤎 بعضی آدمها...
فقط یک شخصیت نیستند؛
هر کدام، تکهای از سرنوشتِ «ماه در سکوت» هستند... 🍂
📖 رمان: ماه در سکوت
🪶 ژانر: درام | عاشقانه | هیجانی | خانوادگی
✍🏻 به قلمِ مَلِکا 🤎
https://eitaa.com/Novel_maleka
༺──── ☾︎ 𝄞 ☽ ────༻
༺────── ☾︎ 𝄞 ☽ ──────༻
مـــاه در سکوت 🤎⛓️
❦ به قلـــم مَلِکـــا ❦
🕯همهچیز از یک سکــوت آغـــاز شد...
سکوتی که هیچکس صدایش را نشنید،
اما هر ناگفتهاش،
زیر نور مــــاه،
سرنوشتِ یک زندگــــی را نوشت...📜
🍂 ملینـــا
❝ ترســـناکترین سکوت...
سکوتیه که پر از ناگفته باشه. ❞
🎻 حامـــی
❝ قــول نمیدم دنیا رو برات آروم کنم...
اما قول میدم هیچ طوفــانی رو تنها رد نکنی. ❞
🪔 شاهین
❝ حقیقت همیشه دیر میرسه...
اما وقتی برسه، دیگه هیچکس همون آدمِ قبل نیست. ❞
⋆。°✩ ───── ☾︎ ───── ⋆。°✩
✨️ درام ✦ عاشقانه ✦ هیجانی ✦ خانوادگی
⛓️💥 هر صفحه، یک راز...
🕰 هر سکوت، یک سرنوشت...
🌒 و هر مـــاه، شاهدِ داستانی که هنوز تمام نشده است.
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
༺────── ☾︎ 𝄞 ☽ ──────༻
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۴۳
❝ گاهی...
برای پیدا کردن حقیقت،
باید اول به آدمهایی شک کنی
که هیچوقت فکرش را نمیکردی... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
گوشی را که قطع کردم، چند لحظه به صفحهی مانیتور خیره ماندم.
نام «سامان رستگار» هنوز روی گزارش ورود و خروج دیده میشد.
سه ماه از استعفایش گذشته بود...
اما کارت ورودش هنوز فعال بود.
کامران:
واحد حراست رو خبر کردین؟
آقای موحدی:
آره.
گفتن هیچ مجوزی برای فعال موندن کارت صادر نشده.
کامران با اخم گفت:
کامران:
پس یا کسی از داخل سیستم رو دستکاری کرده...
یا یکی از داخل شرکت داره کمکش میکنه.
آقای موحدی آهی کشید.
آقای موحدی:
هر دو حالت خطرناکه.
---
(از زبان ملینا)
صبح روز بعد...
امروز اولین جلسهی طراحی نهایی نمایشگاه بود.
من، حامی، هلیا، آیلین، مهدیا و آرش دور یک میز بزرگ نشسته بودیم.
کاغذها، مدادها و لپتاپها روی میز پخش بودند.
حامی به طرحم نگاه کرد و گفت:
حامی:
این قسمت اگه نور ملایمتری داشته باشه، حسش قشنگتر میشه.
سرم را تکان دادم.
ملینا:
منم دیشب به همین فکر میکردم.
آرش با لبخند گفت:
آرش:
بالاخره یه نفر پیدا شد که با حامی همنظر باشه!
حامی خندید.
حامی:
انگار خیلی ناراحتی.
هلیا رو به آرش گفت:
هلیا:
تو به جای غر زدن، برو اون موسیقیتو آماده کن.
همه خندیدند.
فضای صمیمی گروه باعث شده بود برای ساعتی همهی نگرانیها را فراموش کنم.
---
جلسه که تمام شد، من و حامی از ساختمان خارج شدیم.
حامی گفت:
حامی:
اگه وقت داشتی، فردا بریم وسایل نمایشگاه رو ببینیم.
ملینا:
حتماً.
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
بابا بود.
ملینا:
سلام بابا.
کامران:
الان دانشگاهی؟
ملینا:
آره.
کامران:
خوب شد...
فقط میخواستم بگم نگران نباش.
یه سرنخ جدید پیدا کردیم.
لبخند کمرنگی زدم.
ملینا:
یعنی اون پرونده داره حل میشه؟
کامران:
هنوز نه...
ولی فهمیدیم سامان رستگار این چند هفته با یه نفر بیرون از شرکت ملاقات داشته.
ملینا:
شناختینش؟
کامران:
دوربین فقط ماشینش رو ثبت کرده...
نه چهرهش رو.
ملینا:
چه ماشینی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
کامران:
یه سدان مشکی.
نفس در سینهام حبس شد.
همان ماشین...
---
چند ساعت بعد...
داخل شرکت.
آقای موحدی با عجله وارد اتاق شد.
در دستش یک فلش مموری بود.
آقای موحدی:
مهندس نادری...
باید اینو ببینین.
کامران فلش را به لپتاپ وصل کرد.
فیلم یکی از دوربینهای خیابان پخش شد.
سامان رستگار کنار همان ماشین مشکی ایستاده بود.
چند ثانیه بعد، مردی از داخل ماشین پیاده شد.
صورتش مشخص نبود.
کلاه لبهدار و ماسک به صورت داشت.
اما چیزی توجه کامران را جلب کرد.
آن مرد...
یک پوشهی آبیرنگ را به سامان داد.
همان رنگ پوشههایی که قراردادهای محرمانهی شرکت داخلشان نگهداری میشد.
کامران زیر لب گفت:
کامران:
پس...
پوشه هنوز دست به دست میشه...
و هنوز از شرکت خارج نشده.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم
پـــارتِچهلوسوم (فصلِدوم)تقدیــمِنگاهتــون؛🤎⛓️
هدایت شده از حـامــیــ𝑚𝑜𝑜𝑛ـم🌀نفور
۵ نفر نمیان ما امروز رند شیم؟ 🥺
@ihamim123456