eitaa logo
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
560 دنبال‌کننده
136 عکس
14 ویدیو
15 فایل
━━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻ ━━━━━━ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌دوم؛ گاهی‌مــــاه،شاهدِ دل‌هــــایی‌ست که در سـکوت عـاشــق می‌شوند... بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ ❝ بعضی حقیقت‌ها... آن‌قدر به ما نزدیک‌اند، که تا وقتی چیزی از دست نرود، متوجه حضورشان نمی‌شویم... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) تمام مسیر تا خانه، بابا تقریباً هیچ حرفی نزد. فقط گاهی از آینه، ماشین‌های پشت سر را نگاه می‌کرد. وقتی به خانه رسیدیم، حتی منتظر نشد از ماشین پیاده شوم. کامران: برو داخل پیش مامانت. من باید برگردم شرکت. ملینا: بابا... اگه کمکی از دستم برمیاد... لبخند کم‌رنگی زد. کامران: فقط مراقب خودت باش. همین برای من کافیه. ماشین را روشن کرد و از جلوی خانه دور شد. تا چند لحظه فقط نگاهش کردم. حس بدی داشتم... حسی که انگار قرار بود اتفاقی بیفتد. --- شب... داخل شرکت. کامران و آقای موحدی دوباره بایگانی را بررسی می‌کردند. قفسه‌ها یکی‌یکی بیرون کشیده شده بودند. پوشه‌ها روی میز پخش بودند. آقای موحدی با ناراحتی گفت: آقای موحدی: هرچی بیشتر می‌گردیم... بیشتر مطمئن می‌شم اون پوشه رو بردن. کامران: نه... من خودم هفته‌ی قبل اینجا دیدمش. باید یه ردی ازش مونده باشه. همان لحظه یکی از کارمندها وارد اتاق شد. کارمند: مهندس نادری... بخش فناوری اطلاعات گفت فایل ورود و خروج بایگانی آماده‌ست. کامران: بیارش. چند دقیقه بعد، گزارش روی میز بود. کامران با دقت صفحه را نگاه کرد. نام تمام افرادی که در دو هفته‌ی اخیر وارد بایگانی شده بودند، ثبت شده بود. ناگهان نگاهش روی یک اسم ثابت ماند. چند ثانیه سکوت کرد. آقای موحدی با تعجب پرسید: آقای موحدی: چی شد؟ کامران برگه را به سمت او گرفت. کامران: این اسم... نباید اینجا باشه. آقای موحدی اخم کرد. آقای موحدی: عجیبه... این شخص اصلاً مأموریتی برای ورود به بایگانی نداشته. --- (از زبان ملینا) صبح روز بعد... جلسه‌ی دوم هماهنگی نمایشگاه برگزار شد. من و حامی مشغول بررسی طرح‌ها بودیم. حامی یکی از طراحی‌ها را روی میز گذاشت. حامی: به نظرم اگه نورپردازی هم با موسیقی هماهنگ باشه، تأثیرش بیشتره. ملینا: منم همین فکر رو می‌کردم. همان موقع آرش از کنارمان رد شد. آرش: پس معلومه گروه شما از الان جدی‌تر از همه‌ست. هلیا با خنده گفت: هلیا: حسودیت شده؟ آرش با خنده شانه بالا انداخت. آرش: یه کم! همه خندیدیم. برای چند دقیقه، نگرانی‌ها از ذهنم دور شد. --- بعد از پایان جلسه، از ساختمان بیرون آمدیم. در مسیر خروج، نگاهم به پارکینگ دانشگاه افتاد. ماشین سیاه... آن‌جا نبود. برای اولین بار بعد از چند روز، احساس آرامش کردم. اما همین که می‌خواستم از در دانشگاه خارج شوم، گوشی‌ام زنگ خورد. بابا بود. تماس را جواب دادم. ملینا: سلام بابا. صدایش آرام بود، اما خستگی از آن پیدا بود. کامران: ملینا... امروز مستقیم برو خونه. هیچ جا توقف نکن. ملینا: چیزی شده؟ چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: کامران: فردی که وارد بایگانی شده... دیگه کارمند شرکت نیست. ملینا: یعنی چی؟ کامران: اون سه ماه پیش استع.فا داده... ولی دیشب فهمیدیم، با کارت ورود خودش... بعد از استع.فا هم چند بار وارد شرکت شده. قلبم تندتر زد. ملینا: پس یکی براش اجازه صادر کرده... کامران: دقیقاً... و این یعنی... اون داخل شرکت هم.دست داره. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ #فصل‌دوم
خوبه دیگه از خبری نیس ولی هر لحظه ممکنه دوباره پیداش بشه فقط نمایشگاه رو سالم تحویل بدین😂 اگه خراب بشه تقصیر ارشه😂 واییی از خود شرکته
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ #فصل‌دوم
واییی اون اسمه نباید اینجا باشه و ماموریتی برا ورود نداشته یعنی کی اجازه داد اون که استع.فا داده وارد شرکت بشه
༺──── ☾︎ 𝄞 ☽ ────༻ 🤎 بعضی آدم‌ها... فقط یک شخصیت نیستند؛ هر کدام، تکه‌ای از سرنوشتِ «ماه در سکوت» هستند... 🍂 📖 رمان: ماه در سکوت 🪶 ژانر: درام | عاشقانه | هیجانی | خانوادگی ✍🏻 به قلمِ مَلِکا 🤎 https://eitaa.com/Novel_maleka ༺──── ☾︎ 𝄞 ☽ ────༻
حامی‌و‌ملینامون؛👀✨️ ادیت‌خودمِ‌اصکی‌نبینم.
༺────── ☾︎ 𝄞 ☽ ──────༻ مـــاه در سکوت 🤎⛓️ ❦ به قلـــم مَلِکـــا ❦ 🕯همه‌چیز از یک سکــوت آغـــاز شد... سکوتی که هیچ‌کس صدایش را نشنید، اما هر ناگفته‌اش، زیر نور مــــاه، سرنوشتِ یک زندگــــی را نوشت...📜 🍂 ملینـــا ❝ ترســـناک‌ترین سکوت... سکوتیه که پر از ناگفته باشه. ❞ 🎻 حامـــی ❝ قــول نمی‌دم دنیا رو برات آروم کنم... اما قول می‌دم هیچ طوفــانی رو تنها رد نکنی. ❞ 🪔 شاهین ❝ حقیقت همیشه دیر می‌رسه... اما وقتی برسه، دیگه هیچ‌کس همون آدمِ قبل نیست. ❞ ⋆。°✩ ───── ☾︎ ───── ⋆。°✩ ✨️ درام ✦ عاشقانه ✦ هیجانی ✦ خانوادگی ⛓️‍💥 هر صفحه، یک راز... 🕰 هر سکوت، یک سرنوشت... 🌒 و هر مـــاه، شاهدِ داستانی که هنوز تمام نشده است. ⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎 ༺────── ☾︎ 𝄞 ☽ ──────༻