eitaa logo
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
558 دنبال‌کننده
135 عکس
14 ویدیو
15 فایل
━━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻ ━━━━━━ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌دوم؛ گاهی‌مــــاه،شاهدِ دل‌هــــایی‌ست که در سـکوت عـاشــق می‌شوند... بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ ❝ گاهی... برای پیدا کردن حقیقت، باید اول به آدم‌هایی شک کنی که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردی... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان کامران) گوشی را که قطع کردم، چند لحظه به صفحه‌ی مانیتور خیره ماندم. نام «سامان رستگار» هنوز روی گزارش ورود و خروج دیده می‌شد. سه ماه از استعفایش گذشته بود... اما کارت ورودش هنوز فعال بود. کامران: واحد حراست رو خبر کردین؟ آقای موحدی: آره. گفتن هیچ مجوزی برای فعال موندن کارت صادر نشده. کامران با اخم گفت: کامران: پس یا کسی از داخل سیستم رو دستکاری کرده... یا یکی از داخل شرکت داره کمکش می‌کنه. آقای موحدی آهی کشید. آقای موحدی: هر دو حالت خطرناکه. --- (از زبان ملینا) صبح روز بعد... امروز اولین جلسه‌ی طراحی نهایی نمایشگاه بود. من، حامی، هلیا، آیلین، مهدیا و آرش دور یک میز بزرگ نشسته بودیم. کاغذها، مدادها و لپ‌تاپ‌ها روی میز پخش بودند. حامی به طرحم نگاه کرد و گفت: حامی: این قسمت اگه نور ملایم‌تری داشته باشه، حسش قشنگ‌تر می‌شه. سرم را تکان دادم. ملینا: منم دیشب به همین فکر می‌کردم. آرش با لبخند گفت: آرش: بالاخره یه نفر پیدا شد که با حامی هم‌نظر باشه! حامی خندید. حامی: انگار خیلی ناراحتی. هلیا رو به آرش گفت: هلیا: تو به جای غر زدن، برو اون موسیقی‌تو آماده کن. همه خندیدند. فضای صمیمی گروه باعث شده بود برای ساعتی همه‌ی نگرانی‌ها را فراموش کنم. --- جلسه که تمام شد، من و حامی از ساختمان خارج شدیم. حامی گفت: حامی: اگه وقت داشتی، فردا بریم وسایل نمایشگاه رو ببینیم. ملینا: حتماً. همون موقع گوشی‌ام زنگ خورد. بابا بود. ملینا: سلام بابا. کامران: الان دانشگاهی؟ ملینا: آره. کامران: خوب شد... فقط می‌خواستم بگم نگران نباش. یه سرنخ جدید پیدا کردیم. لبخند کمرنگی زدم. ملینا: یعنی اون پرونده داره حل می‌شه؟ کامران: هنوز نه... ولی فهمیدیم سامان رستگار این چند هفته با یه نفر بیرون از شرکت ملاقات داشته. ملینا: شناختینش؟ کامران: دوربین فقط ماشینش رو ثبت کرده... نه چهره‌ش رو. ملینا: چه ماشینی؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: کامران: یه سدان مشکی. نفس در سینه‌ام حبس شد. همان ماشین... --- چند ساعت بعد... داخل شرکت. آقای موحدی با عجله وارد اتاق شد. در دستش یک فلش مموری بود. آقای موحدی: مهندس نادری... باید اینو ببینین. کامران فلش را به لپ‌تاپ وصل کرد. فیلم یکی از دوربین‌های خیابان پخش شد. سامان رستگار کنار همان ماشین مشکی ایستاده بود. چند ثانیه بعد، مردی از داخل ماشین پیاده شد. صورتش مشخص نبود. کلاه لبه‌دار و ماسک به صورت داشت. اما چیزی توجه کامران را جلب کرد. آن مرد... یک پوشه‌ی آبی‌رنگ را به سامان داد. همان رنگ پوشه‌هایی که قراردادهای محرمانه‌ی شرکت داخلشان نگهداری می‌شد. کامران زیر لب گفت: کامران: پس... پوشه هنوز دست به دست می‌شه... و هنوز از شرکت خارج نشده. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ ❝ بعضی آدم‌ها... فکر می‌کنن اگر حقیقت رو پنهان کنن، همه‌چیز تموم می‌شه... غافل از اینکه حقیقت، همیشه راهی برای برگشتن پیدا می‌کنه... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان کامران) فیلم دوربین برای چندمین بار پخش شد. سامان رستگار کنار ماشین مشکی ایستاده بود. مرد ناشناس، پوشه‌ی آبی را به او داد و چند جمله کوتاه گفت. اما دوربین صدا نداشت. آقای موحدی با ناراحتی گفت: آقای موحدی: ای کاش صدای فیلم هم ضبط می‌شد. کامران نگاهش را از مانیتور برنداشت. کامران: نه... همین تصویر هم یه سرنخ مهمه. چند ثانیه بعد، فیلم متوقف شد. کامران به تصویر ثابت خیره ماند. بعد ناگهان گفت: کامران: صبر کن... فیلم رو چند ثانیه برگردون. آقای موحدی فیلم را عقب برد. این بار، درست لحظه‌ای که مرد ناشناس می‌خواست سوار ماشین شود... دستش روی درِ خودرو قرار گرفت. کامران آرام گفت: کامران: بزرگش کن. تصویر کیفیت بالایی نداشت... اما روی انگشت دست مرد، یک انگشتر نقره‌ای با نقش خاص دیده می‌شد. آقای موحدی اخم کرد. آقای موحدی: این نقش... برام آشناست. کامران بدون اینکه نگاهش را از صفحه بردارد، گفت: کامران: برای منم... ولی یادم نمیاد کجا دیدمش. --- (از زبان ملینا) امروز بعد از کلاس، من و حامی برای دیدن وسایل نمایشگاه به انبار دانشکده رفتیم. قفسه‌های بزرگی پر از بوم، سه‌پایه، قاب و وسایل نورپردازی آنجا چیده شده بود. حامی در حالی که یکی از قاب‌ها را بررسی می‌کرد، گفت: حامی: فکر کنم این قاب برای طرحت مناسب باشه. ملینا: آره، اندازه‌ش خوبه. همان موقع آرش و هلیا هم وارد انبار شدند. آرش با خنده گفت: آرش: شما دو نفر از الان همه‌چیز رو انتخاب کردین یا هنوز چیزی برای ما مونده؟ حامی خندید. حامی: اگه دیرتر می‌اومدی، هیچی نمی‌موند. هلیا رو به من گفت: هلیا: ملینا، رنگ پس‌زمینه رو انتخاب کردی؟ ملینا: تقریباً... فقط باید با استاد هماهنگش کنیم. چند دقیقه‌ای مشغول کار شدیم. فضا آن‌قدر آرام بود که برای ساعتی، همه‌ی نگرانی‌ها از ذهنم دور شد. --- عصر... وقتی از دانشگاه بیرون آمدم، بابا هنوز نرسیده بود. تصمیم گرفتم داخل محوطه منتظر بمانم. روی یکی از نیمکت‌ها نشستم و گوشی‌ام را بیرون آوردم. چند دقیقه بعد، یک پیامک از همان شماره‌ی ناشناس رسید. این بار فقط یک جمله نوشته شده بود: «به پدرت بگو... به انگشتر دقت کنه.» با تعجب به صفحه خیره شدم. انگشتر؟ همان لحظه ماشین بابا وارد دانشگاه شد. سریع سوار شدم. هنوز چند متر از دانشگاه دور نشده بودیم که گوشی را به سمتش گرفتم. بابا پیام را خواند. رنگ از صورتش پرید. کامران زیر لب گفت: «پس... خودش بوده...» با نگرانی به او نگاه کردم. ملینا: بابا... کی بوده؟ اما بابا این بار هم سکوت کرد. فقط سرعت ماشین را بیشتر کرد. و من مطمئن شدم... صاحب آن انگشتر را می‌شناسد. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎نفور
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِ‌ماه در سکوت✦ ❝ بعضی اسم‌ها... سال‌ها به زبان نمی‌آیند، نه چون فراموش شده‌اند... چون شنیدنشان، زخم‌های قدیمی را دوباره زنده می‌کند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان کامران) ماشین را کنار خیابان نگه داشتم. چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدیم. پیامک هنوز روی صفحه‌ی گوشی ملینا بود. «به پدرت بگو... به انگشتر دقت کنه.» ملینا آرام پرسید: ملینا: بابا... تو اون انگشتر رو می‌شناسی؟ نگاهی به دخترم انداختم. دلم نمی‌خواست وارد این ماجرا شود. اما دیگر نمی‌توانستم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. کامران: سال‌ها پیش... یکی از شرکای شرکت همیشه همچین انگشتری دستش می‌کرد. ملینا: همون شریکی که درباره‌ش با آقای موحدی حرف می‌زدین؟ کامران سرش را تکان داد. کامران: آره... اما چند ساله هیچ خبری ازش نداریم. ملینا: اسمش چیه؟ چند ثانیه سکوت کردم. بعد آرام گفتم: کامران: فعلاً دونستن اسمش کمکی بهت نمی‌کنه. بذار اول خودم مطمئن بشم. می‌دانستم از جوابم قانع نشده... اما فعلاً بیشتر از این نمی‌توانستم چیزی بگویم. --- صبح روز بعد... (از زبان ملینا) امروز دانشگاه حال‌وهوای متفاوتی داشت. بیشتر دانشجوها مشغول آماده کردن نمایشگاه بودند. من و حامی هم از صبح داخل کارگاه هنر بودیم. روی بوم بزرگی که قرار بود اثر اصلی نمایشگاه باشد، کار می‌کردیم. حامی در حالی که رنگ‌ها را مرتب می‌کرد، گفت: حامی: فکر نمی‌کردم انقدر زود به نتیجه برسیم. لبخند زدم. ملینا: هنوز نصف کار مونده. همان موقع آرش با دو لیوان قهوه وارد شد. آرش: برای هنرمندهای خسته. یکی از لیوان‌ها را به حامی داد و یکی را روی میز من گذاشت. هلیا و مهدیا هم چند دقیقه بعد رسیدند. هلیا با دیدن بوم گفت: هلیا: وای... از چیزی که تصور می‌کردم خیلی قشنگ‌تر شده. مهدیا: فقط امیدوارم استاد مثل دفعه‌ی قبل ده تا ایراد نگیره. همه خندیدیم. --- همان لحظه... گوشی بابا زنگ خورد. (از زبان کامران) آقای موحدی بود. آقای موحدی: مهندس... سامان رستگار پیدا شده. بی‌اختیار از جایم بلند شدم. کامران: کجاست؟ آقای موحدی: خودش با شرکت تماس گرفته. گفته فقط با شما حرف می‌زنه. کامران: الان میام. --- نیم ساعت بعد... داخل یکی از کافه‌های خلوت شهر. سامان پشت میزی کنار پنجره نشسته بود. وقتی مرا دید، از جایش بلند شد. چهره‌اش خسته‌تر از قبل به نظر می‌رسید. کامران: بعد از این همه مدت... بالاخره تصمیم گرفتی پیدات بشه؟ سامان نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. بعد با صدایی آرام گفت: سامان: من اون پوشه رو برنداشتم... فقط دیر فهمیدم چه بازی خطرناکی شروع شده. کامران: پس کی برداشتش؟ سامان چند لحظه سکوت کرد. انگار بین گفتن و نگفتن مردد بود. بعد آرام گفت: سامان: کسی که دنبالش می‌گردی... از خیلی وقت پیش، از خود شرکت به شما نزدیک‌تر بوده. کامران اخم کرد. کامران: منظورت چیه؟ سامان نفس عمیقی کشید. سامان: یعنی... شما سال‌ها به آدم اشتباهی اعتماد کردین. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
🌙 Edit City | בنیاے اבیت‌هاے خاصـבنبال یـہ اבیت متـ؋ـاوت براے چنلت هستی؟ اینجا בقیقاً همونجاست.ـבر Edit City انواع اבیت براے چنل‌هاے رماט و غیررمان، شامل کاور، پرو؋ـایل، بنر، پوستر، عکس‌هاے تبلیغاتے و طراحی‌هاے اختصاصے انجام می‌شه.هـב؋ـ من اینـہ کـہ هر طراحی، علاوـہ بر زیبایی، حس و هویت مخصوص خوבش رو בاشتـہ باشه.اگر کیـ؋ـیت، نظم و خلاقیت برات مهمه، خوشحال می‌شم کنارموט باشے و از نمونه‌کارها בیـבט کنی.Edit City؛ جایے کـہ ایـבه‌ها بـہ تصویر تبـבیل می‌شن. 🖤✨ https://eitaa.com/joinchat/1981220547C2f40264525
هدایت شده از 𝑵𝒂𝒃𝒛𝒆 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩ به 𝑵𝒂𝒃𝒛𝒆 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 خوش آمدید. ما اینجا فقط سکوت می‌کنیم، چون کلمات، دیگه توانِ روایتِ درد رو ندارن.🕊 ▪️ متن‌هایـے از جنس خاطرهـہ ▪️ کلیپ‌هایـے از جنس سکوت ▪️ موزیک‌هایـے از جنس دلتنگی همراه ما باشید: https://eitaa.com/joinchat/2350384839Cebb1377a16 ارتباط با من؛ @Pv_M_848 ـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩ