𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 70 ❝ بعضی «آره»ها، فقط یک جواب نیستند... شروع یک مسیر تازه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 71
❝ بعضی شروعها،
از یک روز خاص شروع نمیشوند...
از لحظهای شروع میشوند که
همهچیز شکل واقعیتری به خودش میگیرد. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از اینکه جوابم رو دادم،
فضای خونه یهدفعه صمیمیتر شد.
مامان چای آورد و دوباره همه دور هم نشستیم.
هلنا هنوز ذوق داشت.
هلنا:
«به نظرم باید یه جشن قشنگ بگیریم.»
حامی:
«هلنا، تو فقط مهمونی رو دوست داری.»
هلنا:
«خب مگه بده؟»
حامی:
«نه، ولی قرار نیست تو تصمیم بگیری.»
هلنا:
«فعلاً که من از تو هیجانزدهترم.»
حمید خندید.
حمید:
«این یکی رو نمیتونم رد کنم.»
حامی با خنده سرش رو تکون داد.
⋆ ───────────── ⋆
کمکم بحث رسید به تاریخ.
مهتاب:
«به نظرم عجله نکنیم. حداقل یه مقدار وقت داشته باشیم برای خرید و هماهنگیها.»
هیلدا:
«منم موافقم. دو هفته زمان خوبیه.»
حمید:
«برای ما هم مشکلی نیست.»
کامران:
«پس دو هفته دیگه؟»
مامان به من نگاه کرد.
مهتاب:
«ملینا؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«برای منم خوبه.»
حامی:
«پس دو هفته دیگه.»
هلنا با ذوق گفت:
هلنا:
«عالیه! پس وقت داریم همهچی رو آماده کنیم.»
حامی:
«تو از الان برنامه ریختی؟»
هلنا:
«معلومه.»
همه خندیدند.
اما من...
فقط به این فکر میکردم که
دو هفته دیگه،
همهچیز یک قدم دیگه جدیتر میشه.
نگاهم افتاد به حامی.
اون هم همون لحظه نگاهم کرد.
لبخند کوچیکی زد.
و درست همون موقع،
مامان گفت:
مهتاب:
«خب، حالا باید دربارهی خریدها و آمادهسازیها هم صحبت کنیم...»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۱
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 71 ❝ بعضی شروعها، از یک روز خاص شروع نمیشوند... از لحظه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 72
❝ بعضی لحظهها،
وقتی همهچیز جدی میشود،
آدم تازه میفهمد چقدر به آن روز نزدیک شده... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
مامان لیست کوچیکی روی میز گذاشت.
مهتاب:
«خب، اول باید لباسها مشخص بشن.»
هلنا سریع گفت:
هلنا:
«من میتونم با ملینا برم.»
حامی:
«تو که از الان ذوق داری.»
هلنا:
«خب معلومه.»
همه خندیدند.
هیلدا رو به مامان گفت:
هیلدا:
«اگر بخوای، منم برای انتخاب لباس ملینا میام.»
مهتاب:
«حتماً. پس از فردا کمکم شروع میکنیم.»
هلنا:
«منم هستم.»
حامی:
«فقط خدا به ملینا رحم کنه.»
ملینا:
«چرا؟»
حامی:
«چون هلنا تا وقتی همهی مغازهها رو نبینه، برنمیگرده.»
هلنا:
«اعتراض دارم!»
خندهی همه بلند شد.
من هم خندیدم.
اما وقتی نگاهم به میز و لیست خرید افتاد،
لبخندم آرومتر شد.
دو هفته دیگه...
قرار بود واقعاً نامزد بشیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۲
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 72 ❝ بعضی لحظهها، وقتی همهچیز جدی میشود، آدم تازه میفه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 73
❝ بعضی شبها،
با یک خداحافظی تموم نمیشن...
با فکری که تا ساعتها توی سرت میمونه، ادامه پیدا میکنن. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
کمکم مهمونی رو به تموم شدن بود.
هیلدا از جاش بلند شد.
هیلدا:
«خب، فکر کنم دیگه مزاحم بیشتر از این نشیم.»
مامان سریع گفت:
مهتاب:
«این چه حرفیه؟ خوشحال شدیم اومدین.»
هلنا جلو اومد و منو بغل کرد.
هلنا:
«پس تا فردا.»
ملینا:
«فردا؟»
هلنا:
«مگه قرار نیست برای خرید بریم؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«آره... فردا.»
حامی هم کنار در ایستاده بود.
قبل از اینکه بره، چند لحظه نگاهم کرد.
حامی:
«خوبی؟»
ملینا:
«آره.»
حامی:
«مطمئنی؟»
خندیدم.
ملینا:
«تو چرا اینقدر سؤال میپرسی؟»
حامی:
«چون امروز روز مهمی بود.»
مکث کرد.
حامی:
«میخوام بدونم خوشحالی.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«خیلی.»
لبخند زد.
حامی:
«خوبه.»
در باز شد.
همه آمادهی رفتن شدند.
اما درست قبل از اینکه حامی از در بیرون بره،
آروم برگشت سمتم.
حامی:
«ملینا... یه چیزی هست که باید بهت بگم.»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷۳
پارت های جدید نوش نگاهتون؛🌙✨️
استایل شخصیت هارو هم آپلود کردم..
با نوشتن نظرات و احساساتتون خوشحالم نمیکنید..؟🪔