دیگه بستگی به خودتون داره اگه ناشناس رو شلوغ کنین که پارت های امروز رو زود تر میدم...
اون پارت های هدیه رو هم تصمیمش با خودتون امروز بدم یا فردا .🎁
بچه ها نظرتونه بعد از این رمان. . .
یک رمان خفن دیگه بهتر از این بنویسم.🎀
یا اینکه موضوع چنل تغییر کنه.💘
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 83 ❝ بعضی انتخابها، وقتی برای یه آدم خاص باشن، دیگه فقط ی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 84
❝ بعضی سورپرایزها،
تا وقتی وقتشون نرسیده،
فقط با یه لبخند پنهون میمونن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
از مغازه کفشفروشی که بیرون اومدیم، حامی هنوز همون لبخند مرموز رو روی لبش داشت.
ملینا:
«خب، حالا میگی اون چیز کوچیکه چیه؟»
حامی:
«نه.»
ملینا:
«حامییی!»
حامی خندید.
حامی:
«گفتم که بعداً میفهمی.»
مانی:
«من فقط میخوام بدونم چرا هر بار میگه سورپرایز، قیافهش اینقدر مشکوک میشه!»
حامی:
«چون دارم یه کار مهم انجام میدم.»
مانی:
«آره، آره. ما هم باور کردیم.»
خندیدم و نگاهم رو به حامی دادم.
ملینا:
«حداقل یه راهنمایی کوچولو؟»
چند لحظه نگاهم کرد.
حامی:
«فقط اینو بدون که میخوام اون روز، همهچی برات قشنگ باشه.»
لبخندم آرومتر شد.
ملینا:
«همین الانشم قشنگه.»
حامی چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد.
بعد رو به مانی کرد.
حامی:
«خب، آقای شاهد خرید! فکر کنم دیگه وقتشه شما خانوم رو برسونی خونه.»
مانی:
«بالاخره یکی یادش افتاد منم وجود دارم!»
هر سه خندیدیم.
اما وقتی از حامی خداحافظی کردم و همراه مانی راه افتادم، دوباره نگاهم رفت سمت دستبندم.
نمیدونستم سورپرایز بعدی چیه...
ولی یه چیزی رو خوب میدونستم.
برای روزی که قرار بود دو هفته دیگه برسه، بیشتر از همیشه ذوق داشتم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۸۴