eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
584 دنبال‌کننده
156 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
³تا پارت هدیه دارین از طرف من جدا از پارت های روزانه🎉
دیگه بستگی به خودتون داره اگه ناشناس رو شلوغ کنین که پارت های امروز رو زود تر میدم... اون پارت های هدیه رو هم تصمیمش با خودتون امروز بدم یا فردا .🎁
بچه ها نظرتونه بعد از این رمان. . . یک رمان خفن دیگه بهتر از این بنویسم.🎀 یا اینکه موضوع چنل تغییر کنه.💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 83 ❝ بعضی انتخاب‌ها، وقتی برای یه آدم خاص باشن، دیگه فقط ی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 84 ❝ بعضی سورپرایزها، تا وقتی وقتشون نرسیده، فقط با یه لبخند پنهون می‌مونن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) از مغازه کفش‌فروشی که بیرون اومدیم، حامی هنوز همون لبخند مرموز رو روی لبش داشت. ملینا: «خب، حالا می‌گی اون چیز کوچیکه چیه؟» حامی: «نه.» ملینا: «حامییی!» حامی خندید. حامی: «گفتم که بعداً می‌فهمی.» مانی: «من فقط می‌خوام بدونم چرا هر بار می‌گه سورپرایز، قیافه‌ش این‌قدر مشکوک می‌شه!» حامی: «چون دارم یه کار مهم انجام می‌دم.» مانی: «آره، آره. ما هم باور کردیم.» خندیدم و نگاهم رو به حامی دادم. ملینا: «حداقل یه راهنمایی کوچولو؟» چند لحظه نگاهم کرد. حامی: «فقط اینو بدون که می‌خوام اون روز، همه‌چی برات قشنگ باشه.» لبخندم آروم‌تر شد. ملینا: «همین الانشم قشنگه.» حامی چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد. بعد رو به مانی کرد. حامی: «خب، آقای شاهد خرید! فکر کنم دیگه وقتشه شما خانوم رو برسونی خونه.» مانی: «بالاخره یکی یادش افتاد منم وجود دارم!» هر سه خندیدیم. اما وقتی از حامی خداحافظی کردم و همراه مانی راه افتادم، دوباره نگاهم رفت سمت دستبندم. نمی‌دونستم سورپرایز بعدی چیه... ولی یه چیزی رو خوب می‌دونستم. برای روزی که قرار بود دو هفته دیگه برسه، بیشتر از همیشه ذوق داشتم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 84 ❝ بعضی سورپرایزها، تا وقتی وقتشون نرسیده، فقط با یه لبخ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 85 ❝ گاهی یه روز معمولی، با یه خبر کوچیک، شکل تازه‌ای به خودش می‌گیره... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رسیدیم خونه، مانی کیسه‌های خرید رو روی مبل گذاشت. مانی: «خب، خانوم نامزد! خسته نباشی.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «مانی! هنوز که نامزد نشدم!» مانی: «از الان تمرین می‌کنم. بعداً سخت می‌شه.» یه کوسن برداشتم و طرفش پرت کردم. ملینا: «برو بابا!» خندید و کوسن رو گرفت. مانی: «باشه، باشه. من رفتم. فقط مامان گفت وقتی اومدی، بری پیشش.» کیسه‌ها رو برداشتم و به اتاقم رفتم تا وسایلم رو بذارم. بعد رفتم سراغ مامان. ملینا: «مامان؟ گفتی کارم داری؟» مهتاب از پشت میز آشپزخونه نگاهم کرد. مهتاب: «آره عزیزم. زنگ زدن از مزون.» ملینا: «مزون؟ برای چی؟» مهتاب: «گفتن لباسِ مراسمت آماده‌ست و می‌تونی برای پرو نهایی بری.» چشم‌هام برق زد. ملینا: «جدی؟ همین‌قدر زود؟» مهتاب خندید. مهتاب: «گفتن فقط یه اندازه‌گیری کوچیک مونده. فردا می‌ریم.» کنارش نشستم و سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. ملینا: «مامان، باورم نمی‌شه دو هفته دیگه قراره...» مهتاب آروم موهام رو نوازش کرد. مهتاب: «منم باورم نمی‌شه دخترم این‌قدر بزرگ شده.» لبخند زدم. همه‌چیز داشت کم‌کم واقعی می‌شد. لباس، کفش، دستبند ماه... و روزی که قرار بود یه اتفاق تازه توی زندگیم شروع بشه. همون موقع گوشیم لرزید. پیام حامی بود: «فردا وقت داری؟ باید یه جایی باهات بیام.» با تعجب به صفحه نگاه کردم و جواب دادم: «کجا؟» چند ثانیه بعد، پیامش اومد: «اگه بگم که دیگه سورپرایز نمی‌شه، نه؟» لبخندم محو نشد. اما این بار... واقعاً کنجکاو شده بودم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧