eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
581 دنبال‌کننده
156 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 92 ❝گاهی یه خبر خوب، همون آرامشیه که بعد از چند ساعت نگران
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 93 ❝بعضی انتظارها، هرچقدر هم شیرین باشن، باز هم دل آدم رو برای رسیدنِ لحظه‌ی موعود بی‌قرار می‌کنن...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روز گذشته بود. هلنا حالش بهتر شده بود و حامی هم دوباره به برنامه‌ی همیشگیش برگشته بود. البته این به معنی کم شدن پیام‌هامون نبود. اتفاقاً انگار بهونه‌هامون برای حرف زدن بیشتر هم شده بود! 😂 اون شب روی تخت نشسته بودم و داشتم فهرست وسایل نامزدی رو نگاه می‌کردم که گوشیم لرزید. حامی: «خانوم نادری، یه سؤال مهم.» ملینا: «بفرمایید آقای صالحی.» حامی: «برای روز نامزدی بیشتر استرس داری یا خوشحالی؟» چند لحظه به صفحه نگاه کردم. ملینا: «هردوش. تو چی؟» حامی: «من؟» ملینا: «نه، همسایه‌تون!😂» حامی: «خیلی بامزه‌ای واقعاً.» خندیدم و دوباره نوشتم: ملینا: «خب جواب بده دیگه.» چند ثانیه بعد پیامش اومد. حامی: «من بیشتر از هر چیزی منتظرم اون روز برسه.» لبخندم محو نشد. ملینا: «چرا؟» حامی: «چون قراره یه روز قشنگ رو کنار کسی بگذرونم که مدت‌هاست بودنش برام مهمه.» قلبم یه لحظه تندتر زد. این بار برای جواب دادن عجله نکردم. بالاخره نوشتم: ملینا: «پس امیدوارم اون روز بهت خوش بگذره.» حامی: «فقط بهم؟» لبخند زدم. ملینا: «به هردومون، آقای حساس!🤎» حامی: «این شد یه چیزی.» گوشی رو کنارم گذاشتم و به دستبندم نگاه کردم. گاهی هنوز باورم نمی‌شد که این‌همه اتفاق، واقعاً برای من افتاده. ⋆ ───────────── ⋆ دو روز بعد، توی خونه‌ی ما همه مشغول هماهنگی‌های آخر بودن. مامان داشت درباره‌ی تزئینات با بابا حرف می‌زد و مانی هم طبق معمول، بیشتر از اینکه کمک کنه، نظر می‌داد! مانی: «من فقط می‌گم اگه شیرینی کم بیاد، مسئولیتش با منه.» بهش نگاه کردم. ملینا: «تو اصلاً مسئول خرید شیرینی نیستی!» مانی: «خب از الان دارم هشدار می‌دم.» بابا خندید. کامران: «تو فقط قول بده موقع مراسم چیزی رو به هم نریزی.» مانی: «بابا، من این‌همه سال آبروی خانواده رو حفظ کردم!» ملینا: «کِی دقیقاً؟ اسم ببر ما هم یادمون بیاد!😂» مامان هم خندید و سرش رو تکون داد. برای چند دقیقه، خونه پر از صدای خنده شد. همون لحظه گوشیم زنگ خورد. حامی بود. از جمع فاصله گرفتم و جواب دادم. ملینا: «سلام.» حامی: «سلام خانوم نامزد آینده.» بی‌اختیار خندیدم. ملینا: «هنوز که نامزد نشدیم!» حامی: «دارم تمرین می‌کنم. باید از الان آماده باشم.» ملینا: «پس تمرین کن کمتر حرف بزنی!» حامی: «این یکی رو دیگه نمی‌تونم قول بدم.» لبخند زدم. حامی کمی مکث کرد. حامی: «ملینا؟» ملینا: «جانم؟» حامی: «فقط خواستم بگم... خوشحالم که قراره این روز رو با تو شروع کنیم.» این بار شوخی نکردم. آروم گفتم: ملینا: «منم خوشحالم، حامی.» چند ثانیه سکوت کردیم. بعد صدای مامان از پشت سرم اومد: مهتاب: «ملینا جان، بیا یه لحظه!» حامی خندید. حامی: «برو خانوم نادری. فعلاً خانواده‌ت بیشتر از من بهت نیاز دارن.» ملینا: «فعلاً آقای صالحی.» تماس رو قطع کردم و برگشتم سمت خانواده‌م. فقط چند روز دیگه مونده بود. و این بار، آینده دیگه اون‌قدر دور به نظر نمی‌رسید. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 93 ❝بعضی انتظارها، هرچقدر هم شیرین باشن، باز هم دل آدم رو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 94 ❝گاهی درست قبل از قشنگ‌ترین اتفاق‌های زندگی، دل آدم بیشتر از همیشه می‌لرزه...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بالاخره شب قبل از نامزدی رسیده بود. لباسم آماده بود، وسایلم رو جمع کرده بودم و مامان هم از صبح چند بار همه‌چیز رو بررسی کرده بود. بااین‌حال، هنوز احساس می‌کردم یه چیزی رو فراموش کردم! روی تخت نشسته بودم و دوباره فهرست وسایلم رو نگاه می‌کردم که مانی در اتاق رو باز کرد. ملینا: «در بزن خب!» مانی: «چند بار بگم فردا قراره نامزد کنی، نه اینکه بری سفر دور دنیا؟ چرا هنوز داری وسایلت رو چک می‌کنی؟😂» ملینا: «برو بیرون!» مانی خندید و به چارچوب در تکیه داد. مانی: «راستی، استرس داری؟» چند لحظه مکث کردم. ملینا: «یه کم.» این بار شوخی نکرد. مانی: «طبیعیه. ولی لازم نیست نگران باشی. همه‌مون کنارتیم.» لبخند زدم. ملینا: «می‌دونم.» مانی: «خوبه. حالا بخواب که فردا با چشم‌های خواب‌آلود نری سر سفره‌ی نامزدی!» بالش کوچیکی به طرفش پرت کردم. ملینا: «بیرون!😂» با خنده از اتاق رفت و در رو بست. سرم رو به بالش تکیه دادم. فردا... بالاخره فردا می‌رسید. ⋆ ───────────── ⋆ گوشیم رو برداشتم و به حامی پیام دادم. ملینا: «خوابی؟» تقریباً بلافاصله جواب داد. حامی: «نه. تو هم که معلومه خوابت نمی‌بره.» ملینا: «از کجا فهمیدی؟» حامی: «چون خودمم همین‌طورم😂» لبخند زدم. ملینا: «استرس داری؟» حامی: «یه کم. بیشتر می‌ترسم فردا انقدر خوشحال باشم که جلوی همه حرف اشتباهی بزنم.» خندیدم. ملینا: «این که چیز جدیدی نیست. همیشه حرف اشتباه می‌زنی!» حامی: «واقعاً نمی‌دونم فردا قراره چطور باهات رفتار کنم.» لبخندم آروم‌تر شد. ملینا: «مثل همیشه رفتار کن. همین خوبه.» چند لحظه بعد پیامش اومد. حامی: «باشه. پس فردا همون حامی همیشگی‌ام. فقط با یه عالمه خوشحالی بیشتر.» به صفحه خیره شدم. بعد نوشتم: ملینا: «حامی؟» حامی: «جانم؟» ملینا: «خوشحالم که توی این اتفاق، تو کنارمی.» این بار چند ثانیه طول کشید تا جواب بده. حامی: «منم ملینا. بیشتر از چیزی که بتونم با پیام توضیح بدم.» گوشی رو روی قلبم گذاشتم و لبخند زدم. شاید فردا همه‌چیز عوض می‌شد. اما یه چیز رو می‌دونستم؛ من هنوز همون ملینایی بودم که کنار پیانو می‌نشست و به آهنگ‌های حامی گوش می‌داد. فقط حالا، قرار بود کنار هم یه خاطره‌ی تازه بسازیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) گوشی رو کنار گذاشتم و به کت‌وشلوارم که برای فردا آماده کرده بودم، نگاه کردم. مامان از جلوی اتاق رد شد و وقتی منو بیدار دید، سرش رو داخل آورد. هیلدا: «هنوز بیداری؟» حامی: «خوابم نمی‌بره.» مامان لبخند زد و کنارم نشست. هیلدا: «طبیعیه پسرم. فردا روز مهمیه.» چند لحظه سکوت کرد. هیلدا: «فقط یادت باشه، قشنگ‌ترین قسمت این روز لباس و مراسم نیست. اینه که هر دوتون با خیال راحت و دل خوش، این مسیر رو انتخاب کردین.» سرم رو تکون دادم. حامی: «می‌دونم مامان.» مامان پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت. دوباره به گوشی نگاه کردم. آخرین پیام ملینا هنوز روی صفحه بود. لبخند زدم و زیر لب گفتم: «فردا می‌بینمت، خانوم نادری.» و برای اولین بار اون شب، با خیال راحت چشم‌هام رو بستم. فردا، روز ما بود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧