𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 92 ❝گاهی یه خبر خوب، همون آرامشیه که بعد از چند ساعت نگران
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 93
❝بعضی انتظارها،
هرچقدر هم شیرین باشن،
باز هم دل آدم رو برای رسیدنِ لحظهی موعود بیقرار میکنن...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روز گذشته بود.
هلنا حالش بهتر شده بود و حامی هم دوباره به برنامهی همیشگیش برگشته بود.
البته این به معنی کم شدن پیامهامون نبود.
اتفاقاً انگار بهونههامون برای حرف زدن بیشتر هم شده بود! 😂
اون شب روی تخت نشسته بودم و داشتم فهرست وسایل نامزدی رو نگاه میکردم که گوشیم لرزید.
حامی:
«خانوم نادری، یه سؤال مهم.»
ملینا:
«بفرمایید آقای صالحی.»
حامی:
«برای روز نامزدی بیشتر استرس داری یا خوشحالی؟»
چند لحظه به صفحه نگاه کردم.
ملینا:
«هردوش. تو چی؟»
حامی:
«من؟»
ملینا:
«نه، همسایهتون!😂»
حامی:
«خیلی بامزهای واقعاً.»
خندیدم و دوباره نوشتم:
ملینا:
«خب جواب بده دیگه.»
چند ثانیه بعد پیامش اومد.
حامی:
«من بیشتر از هر چیزی منتظرم اون روز برسه.»
لبخندم محو نشد.
ملینا:
«چرا؟»
حامی:
«چون قراره یه روز قشنگ رو کنار کسی بگذرونم که مدتهاست بودنش برام مهمه.»
قلبم یه لحظه تندتر زد.
این بار برای جواب دادن عجله نکردم.
بالاخره نوشتم:
ملینا:
«پس امیدوارم اون روز بهت خوش بگذره.»
حامی:
«فقط بهم؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«به هردومون، آقای حساس!🤎»
حامی:
«این شد یه چیزی.»
گوشی رو کنارم گذاشتم و به دستبندم نگاه کردم.
گاهی هنوز باورم نمیشد که اینهمه اتفاق، واقعاً برای من افتاده.
⋆ ───────────── ⋆
دو روز بعد، توی خونهی ما همه مشغول هماهنگیهای آخر بودن.
مامان داشت دربارهی تزئینات با بابا حرف میزد و مانی هم طبق معمول، بیشتر از اینکه کمک کنه، نظر میداد!
مانی:
«من فقط میگم اگه شیرینی کم بیاد، مسئولیتش با منه.»
بهش نگاه کردم.
ملینا:
«تو اصلاً مسئول خرید شیرینی نیستی!»
مانی:
«خب از الان دارم هشدار میدم.»
بابا خندید.
کامران:
«تو فقط قول بده موقع مراسم چیزی رو به هم نریزی.»
مانی:
«بابا، من اینهمه سال آبروی خانواده رو حفظ کردم!»
ملینا:
«کِی دقیقاً؟ اسم ببر ما هم یادمون بیاد!😂»
مامان هم خندید و سرش رو تکون داد.
برای چند دقیقه، خونه پر از صدای خنده شد.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
حامی بود.
از جمع فاصله گرفتم و جواب دادم.
ملینا:
«سلام.»
حامی:
«سلام خانوم نامزد آینده.»
بیاختیار خندیدم.
ملینا:
«هنوز که نامزد نشدیم!»
حامی:
«دارم تمرین میکنم. باید از الان آماده باشم.»
ملینا:
«پس تمرین کن کمتر حرف بزنی!»
حامی:
«این یکی رو دیگه نمیتونم قول بدم.»
لبخند زدم.
حامی کمی مکث کرد.
حامی:
«ملینا؟»
ملینا:
«جانم؟»
حامی:
«فقط خواستم بگم... خوشحالم که قراره این روز رو با تو شروع کنیم.»
این بار شوخی نکردم.
آروم گفتم:
ملینا:
«منم خوشحالم، حامی.»
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد صدای مامان از پشت سرم اومد:
مهتاب:
«ملینا جان، بیا یه لحظه!»
حامی خندید.
حامی:
«برو خانوم نادری. فعلاً خانوادهت بیشتر از من بهت نیاز دارن.»
ملینا:
«فعلاً آقای صالحی.»
تماس رو قطع کردم و برگشتم سمت خانوادهم.
فقط چند روز دیگه مونده بود.
و این بار، آینده دیگه اونقدر دور به نظر نمیرسید.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۳
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 93 ❝بعضی انتظارها، هرچقدر هم شیرین باشن، باز هم دل آدم رو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 94
❝گاهی درست قبل از قشنگترین اتفاقهای زندگی،
دل آدم بیشتر از همیشه میلرزه...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بالاخره شب قبل از نامزدی رسیده بود.
لباسم آماده بود، وسایلم رو جمع کرده بودم و مامان هم از صبح چند بار همهچیز رو بررسی کرده بود.
بااینحال، هنوز احساس میکردم یه چیزی رو فراموش کردم!
روی تخت نشسته بودم و دوباره فهرست وسایلم رو نگاه میکردم که مانی در اتاق رو باز کرد.
ملینا:
«در بزن خب!»
مانی:
«چند بار بگم فردا قراره نامزد کنی، نه اینکه بری سفر دور دنیا؟ چرا هنوز داری وسایلت رو چک میکنی؟😂»
ملینا:
«برو بیرون!»
مانی خندید و به چارچوب در تکیه داد.
مانی:
«راستی، استرس داری؟»
چند لحظه مکث کردم.
ملینا:
«یه کم.»
این بار شوخی نکرد.
مانی:
«طبیعیه. ولی لازم نیست نگران باشی. همهمون کنارتیم.»
لبخند زدم.
ملینا:
«میدونم.»
مانی:
«خوبه. حالا بخواب که فردا با چشمهای خوابآلود نری سر سفرهی نامزدی!»
بالش کوچیکی به طرفش پرت کردم.
ملینا:
«بیرون!😂»
با خنده از اتاق رفت و در رو بست.
سرم رو به بالش تکیه دادم.
فردا...
بالاخره فردا میرسید.
⋆ ───────────── ⋆
گوشیم رو برداشتم و به حامی پیام دادم.
ملینا:
«خوابی؟»
تقریباً بلافاصله جواب داد.
حامی:
«نه. تو هم که معلومه خوابت نمیبره.»
ملینا:
«از کجا فهمیدی؟»
حامی:
«چون خودمم همینطورم😂»
لبخند زدم.
ملینا:
«استرس داری؟»
حامی:
«یه کم. بیشتر میترسم فردا انقدر خوشحال باشم که جلوی همه حرف اشتباهی بزنم.»
خندیدم.
ملینا:
«این که چیز جدیدی نیست. همیشه حرف اشتباه میزنی!»
حامی:
«واقعاً نمیدونم فردا قراره چطور باهات رفتار کنم.»
لبخندم آرومتر شد.
ملینا:
«مثل همیشه رفتار کن. همین خوبه.»
چند لحظه بعد پیامش اومد.
حامی:
«باشه. پس فردا همون حامی همیشگیام. فقط با یه عالمه خوشحالی بیشتر.»
به صفحه خیره شدم.
بعد نوشتم:
ملینا:
«حامی؟»
حامی:
«جانم؟»
ملینا:
«خوشحالم که توی این اتفاق، تو کنارمی.»
این بار چند ثانیه طول کشید تا جواب بده.
حامی:
«منم ملینا. بیشتر از چیزی که بتونم با پیام توضیح بدم.»
گوشی رو روی قلبم گذاشتم و لبخند زدم.
شاید فردا همهچیز عوض میشد.
اما یه چیز رو میدونستم؛
من هنوز همون ملینایی بودم که کنار پیانو مینشست و به آهنگهای حامی گوش میداد.
فقط حالا، قرار بود کنار هم یه خاطرهی تازه بسازیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
گوشی رو کنار گذاشتم و به کتوشلوارم که برای فردا آماده کرده بودم، نگاه کردم.
مامان از جلوی اتاق رد شد و وقتی منو بیدار دید، سرش رو داخل آورد.
هیلدا:
«هنوز بیداری؟»
حامی:
«خوابم نمیبره.»
مامان لبخند زد و کنارم نشست.
هیلدا:
«طبیعیه پسرم. فردا روز مهمیه.»
چند لحظه سکوت کرد.
هیلدا:
«فقط یادت باشه، قشنگترین قسمت این روز لباس و مراسم نیست. اینه که هر دوتون با خیال راحت و دل خوش، این مسیر رو انتخاب کردین.»
سرم رو تکون دادم.
حامی:
«میدونم مامان.»
مامان پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت.
دوباره به گوشی نگاه کردم.
آخرین پیام ملینا هنوز روی صفحه بود.
لبخند زدم و زیر لب گفتم:
«فردا میبینمت، خانوم نادری.»
و برای اولین بار اون شب، با خیال راحت چشمهام رو بستم.
فردا، روز ما بود.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۴