𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 94 ❝گاهی درست قبل از قشنگترین اتفاقهای زندگی، دل آدم بیش
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 95
❝بعضی صبحها، آدم با یه حس تازه بیدار میشه؛
انگار قراره از همون روز، زندگی شکل دیگهای بگیره...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
با صدای مامان چشمهام رو باز کردم.
مهتاب:
«ملینا جان، پاشو عزیزم! امروز روز مهمیه.»
چشمهام رو مالیدم و به ساعت نگاه کردم.
ملینا:
«مامان، فقط پنج دقیقه...»
مهتاب:
«پنج دقیقههات رو بذار برای بعد از عقد!😂»
با خنده از جام بلند شدم.
باورم نمیشد بالاخره روزش رسیده بود. امروز قرار بود با حامی عقد کنیم و همین فکر کافی بود تا دوباره استرس بگیرم.
بعد از صبحونه، وسایلم رو مرتب کردم و رفتم سراغ لباسهام. وقتی همهچیز آماده شد، جلوی آینه نشستم تا خودم میکاپ کنم.
دلم میخواست آرایشم ساده باشه؛ همونطوری که خودم دوست داشتم.
مشغول آرایش چشمهام بودم که گوشیم زنگ خورد.
حامی:
«خانومم، آمادهای؟»
ملینا:
«نه آقای صالحی، تازه دارم میکاپ میکنم!»
حامی:
«پس منم تا آماده بشی، پیر میشم اینجا!😂»
ملینا:
«خب پیر شو، به من چه!»
حامی:
«چه عروس مهربونی نصیبم شده!»
خندیدم و تماس رو قطع کردم.
بعد از چند دقیقه، میکاپم تموم شد. یه نگاه به خودم توی آینه انداختم و لبخند زدم.
همون موقع مامان وارد اتاق شد.
مهتاب:
«وای دخترم، خودت آرایش کردی؟»
ملینا:
«آره. خوب شده؟»
مهتاب:
«خیلی هم قشنگ شده. ساده و دوستداشتنی، درست مثل خودت.»
بغلش کردم و آروم گفتم:
ملینا:
«دوستت دارم، مامان.»
مهتاب:
«منم بیشتر از چیزی که فکر کنی.»
⋆ ───────────── ⋆
لباسم رو پوشیدم و آخرین بار وسایلم رو بررسی کردم.
مانی از پشت در صدا زد:
مانی:
«ملینااا! داماد رسید!»
ملینا:
«اومدم!»
وقتی از اتاق بیرون رفتم، حامی رو دیدم که کنار در ایستاده بود.
با دیدنم لبخند زد و چند لحظه نگاهم کرد.
ملینا:
«چیه؟ چرا ساکت شدی؟»
حامی:
«هیچی، داشتم فکر میکردم چطوری ممکنه یکی هر بار از دفعهی قبل قشنگتر بشه.»
صورتم گرم شد.
ملینا:
«باز شروع کردی!»
حامی:
«خب، حقیقت رو میگم دیگه.»
مانی:
«ببخشید وسط این لحظهی تاریخی مزاحم میشم، ولی سالن عقد هم منتظر شماست!😂»
حامی:
«برادرزن عزیز، تو یه لحظه هم نمیذاری آدم عاشقانه حرف بزنه!»
مانی:
«بعداً حرف بزنین، فعلاً حرکت!»
همه خندیدیم.
حامی دستش رو به طرفم گرفت.
حامی:
«آمادهای؟»
به دستش نگاه کردم و بعد به چشمهاش.
ملینا:
«آره.»
دستم رو توی دستش گذاشتم.
و با هم به سمت در رفتیم؛ به سمت روزی که قرار بود یکی از مهمترین خاطرههای زندگیمون بشه.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۵
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 95 ❝بعضی صبحها، آدم با یه حس تازه بیدار میشه؛ انگار قرار
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 96
❝و گاهی تمام چیزی که برای خوشبختی لازم داری،
یه دست آشناست که وسط تمام ترسهات،
محکم دستت رو بگیره...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
توی راه سالن عقد، مدام با انگشتهام بازی میکردم.
حامی که متوجه شده بود، نگاهی بهم انداخت.
حامی:
«باز استرس گرفتی؟»
ملینا:
«یه کوچولو.»
حامی:
«پس قرارمون یادت نرفته؟»
بهش نگاه کردم و خندیدم.
ملینا:
«اینکه هر وقت استرس گرفتیم به هم نگاه کنیم؟»
حامی:
«آفرین! شاگرد زرنگ خودمی.»
ملینا:
«حامی، فقط برسیم سالن، بهت نشون میدم شاگرد زرنگ کیه!😂»
حامی خندید و دستم رو گرفت.
چند دقیقه بعد، به سالن رسیدیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بابا، مامان و مانی هم کمی بعد از ما رسیدن. از طرف دیگه، حمیدآقا و هیلداخانم همراه هلنا وارد سالن شدن.
هلنا تا منو دید، سریع اومد طرفم.
هلنا:
«وای ملینا! چقدر قشنگ شدی! خودت میکاپ کردی؟»
ملینا:
«آره، خوب شده؟»
هلنا:
«خیلی! البته اگه برادرم امروز از شدت خوشحالی نتونه حرف بزنه، دیگه مسئولیتش با خودته!😂»
حامی:
«هلنا، میشه امروز حداقل یه ساعت دست از سرم برداری؟»
هلنا:
«نه، همچین قولی نمیدم!»
همه خندیدیم.
مامان دستم رو گرفت و کنار سفرهی عقد نشستیم. حامی هم کنارم قرار گرفت.
نگاهم به سفره افتاد؛ همهچیز با سلیقه چیده شده بود و صدای آروم صحبت مهمونا توی سالن میپیچید.
بابا کنار حمیدآقا ایستاده بود و باهاش صحبت میکرد. مانی هم کنار هلنا نشسته بود و معلوم نبود دربارهی چی اینقدر میخندن.
برای چند لحظه، همهچیز رو تماشا کردم.
این همون روزی بود که مدتها منتظرش بودیم.
حامی آروم صدام زد.
حامی:
«ملینا؟»
ملینا:
«جانم؟»
حامی:
«خوشحالی؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«خیلی.»
حامی:
«منم.»
بعد دستم رو گرفت و دیگه چیزی نگفت.
همین سکوت کوتاه، بیشتر از هر جملهای آرومم کرد.
⋆ ───────────── ⋆
چند دقیقه بعد، حاجآقا وارد سالن شد و همه سر جاشون قرار گرفتن.
حاجآقا با لبخند به ما نگاه کرد و بعد از خوشامدگویی، دربارهی محبت، احترام و مسئولیتهای زندگی مشترک چند جمله گفت.
من به حرفهاش گوش میدادم، اما قلبم تندتر از همیشه میزد.
حامی خیلی آروم به طرفم خم شد.
حامی:
«یادت نره، من کنارتم.»
نگاهش کردم و لبخند زدم.
ملینا:
«میدونم.»
حاجآقا دفترش رو باز کرد و گفت:
حاجآقا:
«خب، با اجازهی بزرگترها و رضایت شما دو عزیز، خطبهی عقد رو شروع میکنیم.»
نفسم رو آروم بیرون دادم.
مامان نگاهم میکرد و لبخند میزد. بابا هم با همون نگاه مهربون همیشگیش کنار حمیدآقا ایستاده بود.
حاجآقا شروع به خوندن خطبه کرد.
صدای آرومش توی سالن پیچید و همه ساکت شدن.
من به دست حامی که توی دستم بود نگاه کردم و بعد چشمهام رو به صورتش دوختم.
با خودم فکر کردم چقدر عجیب بود؛ یه روزهایی حتی تصور چنین لحظهای هم برام دور به نظر میرسید، اما حالا واقعاً اینجا بودم.
کنار کسی که دوستش داشتم.
حاجآقا مکث کرد و رو به من گفت:
حاجآقا:
«دوشیزه ملینا نادری، آیا با رضایت خودتون، آقای حامی صالحی رو به همسری میپذیرین؟»
قلبم محکم میزد.
یه لحظه به مامان نگاه کردم، بعد به بابا و در آخر به حامی.
اون با لبخند منتظر جوابم بود.
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
ملینا:
«بله.»
صدای تبریک و شادی مهمونا بلند شد.
حامی لبخند زد و دستم رو محکمتر گرفت.
حالا نوبت اون بود که جواب بده...
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۶
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 96 ❝و گاهی تمام چیزی که برای خوشبختی لازم داری، یه دست آشن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 97
❝بعضی «بله»ها فقط یه جواب نیستن؛
شروع یه زندگیان، کنار کسی که قلبت انتخابش کرده...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
حاجآقا لبخندی زد و رو به حامی گفت:
حاجآقا:
«آقای حامی صالحی، آیا با رضایت خودتون، خانم ملینا نادری رو به همسری میپذیرین؟»
حامی بدون اینکه حتی لحظهای نگاهم رو رها کنه، لبخند زد.
حامی:
«بله.»
همین یه کلمه کافی بود تا بغض شیرینی توی گلوم بشینه.
صدای دست زدن و تبریک مهمونا بلند شد. مامان با چشمهای خیس بغلم کرد و بابا هم با لبخند دست روی سرم کشید.
مهتاب:
«خوشبخت بشی، دخترم.»
ملینا:
«دوستت دارم، مامان.»
کامران:
«امیدوارم همیشه همینقدر خوشحال ببینمت.»
حامی کنارم ایستاد و آروم گفت:
حامی:
«خب خانوم صالحی، بالاخره شد!»
ملینا:
«هنوز باورم نمیشه.»
حامی:
«پس بذار هر روز بهت یادآوری کنم!»
ملینا:
«فقط قول بده هر روز اینقدر لوس نشی!😂»
حامی:
«اون دیگه از تواناییهای منه، نمیتونم قول بدم!»
خندهام گرفت و سرم رو تکون دادم.
⋆ ───────────── ⋆
بعد از تبریکها، همه دور سفرهی عقد جمع شدیم تا عکس بگیریم.
هلنا کنارم ایستاد و دستش رو دور شونههام انداخت.
هلنا:
«خب، از امروز رسماً خواهرمی! دیگه راه فراری نداری!»
ملینا:
«فکر کنم باید بیشتر از قبل مراقب خودم باشم!😂»
حامی:
«شما دوتا از همین الان علیه من متحد شدین؟»
هلنا:
«از قبل بودیم، داداش! تازه الان رسمی شد!»
حمیدآقا و بابا از خنده سر تکون دادن و عکاس هم چندتا عکس پشت سر هم گرفت.
برای چند لحظه، نگاهم بین صورتهای خوشحال اطرافم چرخید؛ مامان، بابا، مانی و خانوادهی حامی...
همه کنارمون بودن و همین، اون روز رو برام قشنگتر میکرد.
⋆ ───────────── ⋆
وقتی کمی خلوت شد، حامی دستم رو گرفت و آروم گفت:
حامی:
«ملینا؟»
ملینا:
«جانم؟»
حامی:
«ممنون که منو انتخاب کردی.»
لبخند زدم و انگشتهام رو بین انگشتهاش قفل کردم.
ملینا:
«ممنون که کاری کردی انتخابت برام آسون باشه.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
اون روز، با یه «بله» ساده، یه قدم تازه توی زندگیمون برداشته بودیم.
و من نمیدونستم روزهای آینده چه شکلی میشن؛ فقط میدونستم قراره کنار کسی قدم بردارم که دستم رو رها نکرده بود.
چند روز دیگه، دوباره لباس سفید میپوشیدم...
اما این بار، برای روزی که قرار بود قصهمون رو به قشنگترین شکل ادامه بده.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۷