𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 96 ❝و گاهی تمام چیزی که برای خوشبختی لازم داری، یه دست آشن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 97
❝بعضی «بله»ها فقط یه جواب نیستن؛
شروع یه زندگیان، کنار کسی که قلبت انتخابش کرده...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
حاجآقا لبخندی زد و رو به حامی گفت:
حاجآقا:
«آقای حامی صالحی، آیا با رضایت خودتون، خانم ملینا نادری رو به همسری میپذیرین؟»
حامی بدون اینکه حتی لحظهای نگاهم رو رها کنه، لبخند زد.
حامی:
«بله.»
همین یه کلمه کافی بود تا بغض شیرینی توی گلوم بشینه.
صدای دست زدن و تبریک مهمونا بلند شد. مامان با چشمهای خیس بغلم کرد و بابا هم با لبخند دست روی سرم کشید.
مهتاب:
«خوشبخت بشی، دخترم.»
ملینا:
«دوستت دارم، مامان.»
کامران:
«امیدوارم همیشه همینقدر خوشحال ببینمت.»
حامی کنارم ایستاد و آروم گفت:
حامی:
«خب خانوم صالحی، بالاخره شد!»
ملینا:
«هنوز باورم نمیشه.»
حامی:
«پس بذار هر روز بهت یادآوری کنم!»
ملینا:
«فقط قول بده هر روز اینقدر لوس نشی!😂»
حامی:
«اون دیگه از تواناییهای منه، نمیتونم قول بدم!»
خندهام گرفت و سرم رو تکون دادم.
⋆ ───────────── ⋆
بعد از تبریکها، همه دور سفرهی عقد جمع شدیم تا عکس بگیریم.
هلنا کنارم ایستاد و دستش رو دور شونههام انداخت.
هلنا:
«خب، از امروز رسماً خواهرمی! دیگه راه فراری نداری!»
ملینا:
«فکر کنم باید بیشتر از قبل مراقب خودم باشم!😂»
حامی:
«شما دوتا از همین الان علیه من متحد شدین؟»
هلنا:
«از قبل بودیم، داداش! تازه الان رسمی شد!»
حمیدآقا و بابا از خنده سر تکون دادن و عکاس هم چندتا عکس پشت سر هم گرفت.
برای چند لحظه، نگاهم بین صورتهای خوشحال اطرافم چرخید؛ مامان، بابا، مانی و خانوادهی حامی...
همه کنارمون بودن و همین، اون روز رو برام قشنگتر میکرد.
⋆ ───────────── ⋆
وقتی کمی خلوت شد، حامی دستم رو گرفت و آروم گفت:
حامی:
«ملینا؟»
ملینا:
«جانم؟»
حامی:
«ممنون که منو انتخاب کردی.»
لبخند زدم و انگشتهام رو بین انگشتهاش قفل کردم.
ملینا:
«ممنون که کاری کردی انتخابت برام آسون باشه.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
اون روز، با یه «بله» ساده، یه قدم تازه توی زندگیمون برداشته بودیم.
و من نمیدونستم روزهای آینده چه شکلی میشن؛ فقط میدونستم قراره کنار کسی قدم بردارم که دستم رو رها نکرده بود.
چند روز دیگه، دوباره لباس سفید میپوشیدم...
اما این بار، برای روزی که قرار بود قصهمون رو به قشنگترین شکل ادامه بده.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹۷