Ana|آنا
سن؟20
شغل؟دانشجویرشتهیمعماری
""شخصیتاصلی"
دوسدخترممدافشار ،
Link:@Novelstar
Anil|آنیل
سن؟21
شغل؟دانشجویرشتهیپزشکی .
رفیقِروژین
"شخصیتاصلی"
Link:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
روژین:ساعت حدودا ، عممم هفت صبح بود که آلارم گوشیم صدا داد ، باید میرفتم دانشگاه . سریع آماده شدم و یه میکاپ کردم
و رفتم تو ماشینم و رفتم سمت دانشگاه .
چیزی نمونده بود که رسیدم . .
و رفتم سره کلاس .
خوابم میومد هیچی نمیفهمیدم ،
کلا ذهنم اونجا نبود . .
که یهو آنیل صدام زد ، چندبار . .
آنیل:روژین؟روژینن
روژین:بله بله؟
آنیل:استاد داره صدات میکنه
روژین:بله استاد؟
+روژین جان خوابی؟
روژین:نه حواسم نبود ببخشید
+توی دانشگاه و مخصوصا توی کلاس من همه باید حواسشون جمع باشه فهمیدی ؟
روژین:وای وای اعصابم انقدر خورد بود خواستم به فحش بش بدمااا
+باتوعم ! فهمیدی؟
روژین:نه ! نفهمیدم این چ طرز صحبت کردنه؟
شما اجازه ندارین با هیچکدوم از دانشجو ها اینجوری صحبت کنید !
+اوه از کی تاحالا یه کوچیک تر با بزرگترش اینجوری صحبت میکنه ؟
روژین:کیفمو برداشتم و از کلاس رفتم بیرون و درو محکم بستم .
+نمرت تجدید شد میفهمی نباید با بزرگترت اینطوری صحبت کنی . [داد]
روژین:رفتم بیرون نشستم تا کلاس تموم شه و با آنیل بریم یه غذا کوفت کنیم ..
و چندساعتی گذشت
ساعت تقریبا دو ظهر بود که آنیل اومد بیرون
و اومد سمتم
آنیل:روژین چرا اونجوری حرف زدی؟
روژین: بابا اعصاب ندارم اینم همش زر زر میکنه . .
آنیل:خیلی خب بیا بریم
کیفمو جمع کردم ولی یادم رف زیپشو ببندم
و باهم رفتیم تو مسیر بودیم ک یهو ی پسره شونش محکم خورد بهم و کیفم افتاد و وسایلام همه ریخت . .
خم شدم وصیله هارو جمع کنم
اون پسره ام داشت کمکم میکرد
یلحظه سرشو آورد بالا ،شناختمش
مانیه . .
واای همون یوتیوبر نچسبه . .
همینجوری داشت نگام میکرد
وقتی قیافمو دید اصن ماتش زد
مانی:من من معذرت میخوام ازتون ،
بلند شدم و رفتم ولی اون هنوز داست نگام میکرد . .
آنیل:بیخیال چرا اینجوری کردی یارو ناسلامتی یوتیوبره
روژین:خوشم نمیاد ازش خب
آنیل:عیبابااا
رفتیم سمت یه کافه . .
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
Happy ¹⁰+⁴ members💞.
Happy ³⁰+¹ members💞.
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . روژین:ساعت حدودا ، عممم هفت صبح بود که آلارم گوشیم صدا داد
پارت¹تقدیمبهنگاهزیباتون💕 .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ² | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
غذایی که میخواستیمو سفارش دادیم . .
آنیل:من یلحظه برم دستمو بشورم میام .
روژین:بروو
آنیل:داشتم میرفتم سمت دسشویی که دم در مانیو دیدم
اونم منو دید بهم اشاره داد یلحظه بیا اینجا
رفتم سمتش . .
مانی:سلام
آنیل:سلامم میتونم باهاتون عکس بگیرمم؟
مانی:اونکه میتونی فقط یچیزی
آنیل:عو ببخشید بابت رفتار دوستم راستش خیلی عصبی بود اون لحظ-
مانی:هیس فدای سرش نمیخواد معذرت خواهی کنی
من یچیز دیگه میخواستم بگم
آنیل:خب بگین
مانی:ببین من از این رفیقت خوشم اومده
آنیل:جدییی
مانی:بله هگر میشه یجوری راضیش کنید یه دیت ساده با من بیاد و شمارشو بهم بدین ممنون میشم
آنیل:عوو خب باشدد شماره رو گفتم و خدافظی کردیم
دستامو شستم و سریع رفتم سمت میز . .
روژین:چیشددد رفتی دوش بگیرییی؟
آنیل:عاامم
نشستیم غذامونو خوردیم
و سوار ماشین شدیمو رفتیم
روژین:میگگممم امشب بیا خونه ی من؟
آنیل:نعع زحمت نمیدم بت
روژین:خفه بابا فردام دانشگاه تعطیله حال میکنیم میرم خریدووو
آنیل:خیلی خب باباا
رفتیم سمت خونه ی روژین
(خانوادش براش توی تهران خونه ی جدا گرفتن)
شب تاا صب گیم بازی کردیم .
وای چقد خوشگذست
زنگ زدیم شامم از بیرون سفازش دادیم
که اخر شب وقتی میخواستیم بخوابیم ،
آنیل:روژین
روژین:جانم؟
آنیل:یهچی بگم عصبی نشیاااا
روژین:بگو ببینمم
آنیل:راستش تو کافه ک بودیم رفتم دستمو بشورم مانیو دیدم
روژین:خب؟
انیل:بهم گفت که یلحظه بیا رفتم سمتش
گف من از این رفیقت یعنی تو خوشم اومده
روژین:یه لبخند خیلی ریزز اومد رو لب.ام
انیل:بعد شمارتو ازم گرفت و ازم خواست یچی بهت بگم
روژین:خب؟چی؟
انیل:اینکه فردا باهاش بری دیت
روژین:برووووو باااباااا
انیل:روژین تروخداااا
روژین:انیل بس کن اصن شمارمو چرا بهش دادی؟
انیل:چون واقعا دوسدارم باهم برین تو رابطه
روژین:انیل من با این طرف هیییجا نمیرمم
انیل:با کلی حرف بالاخره راضیش کردم فردا ساعت هفت بره باهاش دیت . .
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar