𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
رفتیمخونه*
رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم
ک یهو مانی در زد گف بیام تو؟
روژین:بیا
مانی:خوابت میاد؟
روژین:نه
مانی:پس بیا بریم فیلم ببینیم کلیم خوراکی گرفتم
روژین:اوکی بزار برم صورتمو بشورم الان میام
مانی:منتظرماا
روژین:خیلی خبب
از دسشویی اومدم بیرون دیدممانی داره میزه جلوی تلوزیونو میچینه
رفتم کمکش و بعد فیلم گزاشتیم دوتا بالشت اوردیمو رفتیم زیر پتو
روژین:چ فیلمیه
مانی:نمیدونم💔😂
روژین:عجب
یکم از فیلمه گذشت مشخص بود یه فیلم ترسناکه منم فوبیا دارم فیلم ترسناک ببینم مخصوثا توی این ساعت شب هیچی نگفتم ولی از یجایی به بعد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پتورو کشیدم رو سرم و خودمو تو بغل مانی جا کردم
مانی:ترسیدی؟؟!
روژین:جواب ندادم
مانی:دستمو انداختم دور کمرش
میخوای گیم بزنی؟
روژین:...
مانی:پتورو از رو سرش برداشتم دیدم خوابش برده خندیدم تا صب شد . .
مانی:از خواب بیدار شدم دیدم روژین زودتر بیدار شده
و داره صبونه آماده میکنه
روژین:خوبه بالاخزه بیدار شدیی
مانی:بهه روژین خانوم چیکا کردهه
رفتم دسشویی صورتمو شستم و اومدم بیرون گوشیم رو میز بود برشداشتم دید ممد کلی زنگ زده
رفتم تو اتاق جوابشو دادم
مانی:بله؟
ممد:هزاربار زنگزدم نگران شدم چرا جواب نمیدی
مانی:گوشیم رو سایلنت بود
ممد:چیشد از دلش دراوردی؟
مانی:عاره،کارتو بگو
ممد:نگفتی کی بریم سراغه یارو
مانی:ممد باید وقت گیر بیاریم فعلا نمیشه
ممد:وای خب زودتر
مانی:خیلی خب فعلا کاری نداری
ممد:نه برو
مانی:قطش کردمو رفتم پیشه روژین صبونه بخورم
روژین:من ساعت دو کلاس دارم
مانی:عه تا ساعت چند؟
روژین:هفت
مانی:؟؟خیلی دیر نیست
روژین:خب من چیکار کنم تایم کلاسمه
مانی:اوکی خودم بیام دنبالت؟
روژین:ن بابا ماشین خودم هست یه گوشه بیکار افتاده
مانی:اون ساعت خطرناکه تنهایی برگردی میام دنبالت منتظر باش
روژین:خیلی خب
صبونرو خوردیم*
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁷ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
چند ساعت گذشت روژین غذا دزست کرده بود غذامونو خوردیم
روژین:من برم آماده بشم
مانی:اوکی قلبم برو
زیاد طول نکشید ک آماده شدم
و مانی منو رسوند دانشگاه
خدافظی کردیم
مانی:همینکه روژینو پیاده کردم زنگ زدم ممد
ممد:الو
مانی:الوو
ممد:جان کاری داشتی
مانی:روژین تا ساعت هفت کلاس داره بهترین فرصتع ک بریم سراغش
ممد:اوکیه بیا اینجا میگم چنتا از بچهام بیان
مانی:اوکی اومدم
راه افتادم سمت خونه ی ممد
چیزی نمونده بود که دیگه رسیدم
ماشینو پارک کردمو از آسانسور رفتم بالا
در زدم و ممد درو باز کرد
مانی:سلام
ممد:سلام داش خوبی
مانی:خوبم،بچها نیومدن
ممد نه هنوز
مانی:خب باید چیکار کنیم
ممد:ببین ، از اون گارسونه من یه آدرسی گیر آوردم گه احتمال نود درصد همونجاست چون یدفله رفتم سمت همون حوالی یه خونه بود ک برقش روشن بود
اسم این گارسون امیر محمده .
فامیلیش یاریه
مانی:خب..
یهو بچها رسیدن
علی و بنیامین با سهیل . .
نشستیم براشون تعریع کردیم
بنیامین:اینکار بد نباشه برای شهرتمون
مانی:بده چی؟؟مگه کسی قراره بفهمه؟
بنیامین:چمیدونم الان قراره بریم طرفو بزنیم؟
مانی:نه پس ماچشکنیم
ممد:اینو ول کن الان عصبیه
مانی:از جام بلند شدم . .
ببین تا حرف نزد دست از کتک زدنش بر ندارین
علی:داش خیلی داری جدیمیگیری
مانی:میخوای موضوع به این بزرگیو جدی نگیرم؟؟
علی:چیبگم
مانی:الان کی با منه؟
سهیل:هممون هستیم
مانی:پس دیگه حرف نباشه
بجنبین آماده شین تا بریم
علی:اوکی
راه افتادن سمت مسیر*
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁸ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
چیزی نمونده بود ک رسیدن
مانی:علی این کلاهو بگیر
بپوش برو در بزن بگو اومدی برق بخونی
علی:من چیم دقیقا به اینکارا میخوره ؟
مانی:بپوش دیگگگهه
علی:خیلی خب..
مانی:ما میریم اونور واینیسیم اگر نزاشت بری تو با دستات علامت بده
علی:اوکی
در زد*
درو باز کرد
+سلام
علی:سلام اومدم برق بخونم
+بله بفرمایید داخل
علی:کنتر کجاست؟
+توی حیاط پشتیه
علی:بله ممنونم
رفتم حیاط پشتیو به مانی زنگزدم
و سری جواب داد
مانی:بله؟
علی:عجله کنید بیاید تو
من توی حیاط پشتیم
مانی:اوکی اوکی اومدیم
بچها عجله کنید بریم تو
رفتیم تا دم در دیدیم در بستست
زنگ زدیم علی
مانی:در بستست ک بیا درو باز کنن
علی:اومدم
مانی:اوکی بدو
درو باز کرد*
وارد خونه شدیم
یهو دیدیم کنار پنجره یکی داره نگاه میکنه
سریع در خونه رو باز کرد. .
+شما کی هستین؟
مانی:آروم فقط چنتا سوال ازت داریم بیا بریم تو
+چه سوالی
مانی:گفتم ک بیا بریم تو
+اینجوری چاقوی دست چیه.؟
مانی:نه این چیزه برا تو نیست
+خیلی خب بریم تو
(رفتن تو*🤡)
+خب سوالتون؟
مانی:یادتونه یک هفته پیش توی یه مهمونی بزرگ گارسون بودین؟
+بله بله
مانی:شما به یه خانوم شکلات تعارف کردین
+من اونروز به خیلیا شکلات تعارف کردم
مانی:به هرکی ، سوال من اینه توی اون شکلاتا چیبود؟
+من نمیدونم شکلاته دیگه خب مث هنه ی شکلاتا
مانی:نه دیگه پسر خوب اون روی مارو بزار نبینی قشنگ و واضح به سوالا جواب بده
+مثلا اون روتونو ببینم چی میشه
مانی:یه نگاهی به بچها انداختم
+سوال پرسیدم
مانی:برای جوابش خیلی مشتاقی؟
+عار-
مانی:هلش دادم رو صندلی و یه مشت زدم تو صورتش ک از دهنش داشت خون میومد
مانی:به پاسخشم رسیدی؟
+حرOمزاDه
مانی:چی؟!
پامو گزاشتم روی اون صندلیه که روش نشسته بود و یه مشت دیگ زدم تو صورتش
مانی:دفعه ی بعدی با مهربونیت باهات برخورد نمیکنم پس جواب بده
+بخدا من نمیدون-
مانی:جواب بده!(داد)
+من نمیدونم ولی میدونم کی شکلاتارو درست کرد و به ما گفت بهتون تعارف کنیم
مانی:کیبود؟
+نزن نزن میگم
مانی:بنال دیگه
+اسمش خانه
مانی:صبکن صاحاب همون امارت؟
+عاره ، یه امارت دیگه داره خیلی بزرگه ک توش مو.اد م.خدر تهیه میکنه توی شکلات و بعضی وقتا توی ماهی های صنعتی جاساز میکنه توی اماراش توی کویره
برای اینکه بخای وارد اماراش بشی اثر انگشت میخواد
مانی:پس ک هیچی نمیدونستی
بگو ببینم چ مو.ادی تولید میکنه
+آمفتام.ین و کوکا.ئین
بنیامین:اثر انگشت کی؟
+خودش
مانی:ببینم تو راست دستی یا چپ دست؟
+واسه چی ؟
مانی:جواب منو بده!
+راست دست
مانی:اثر انگشت کی بجز خان اون درو باز میکنه ک وارد امارت بشیم؟
+ عا....
ممد:ببین اینجا خرف از دروغ نداریم جوابشو بده
+فقط خودشه
مانی:چاقو رو از کنار کمرم
در آوردم . .
دستو چپتو بده من
+چرا من راست دستم
مانی:خفه شو دست چپتو بده
دسته چپشو داد و آروم چاقو رو نزدیک دستش کردم
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁹ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
+ بخدا من هیچی نمیدونم... من فقط کارم همینه
بنیامین: مانی، ولش کن.
مانی : چی؟!
بنیامین: این یارو تهِ ماجراهم نیست. ما داریم الکی وقت تلف میکنیم. اگه بریم جلو، فقط خودمون میافتیم تو دردسر.
علی:یعنی بیخیالِ خان بشیم؟
بنیامین: فعلا آره
هیچی نگفتم چاقو رو پایین نیوردم یکم فکر کردم
مانی:
نمیشه! اگه دوباره به روژین یا هرکس دیگه آسیب بزنن؟ با این یارو شاید یه چیزایی بفهمیم
یقشو محکم تر گرفتم
+من نمیدونم ادرس عمارت کجاست.باور کن نمیدونم
مانی:چیشد حرف گوش کن شدی؟ خنده
بنیامین:
مانی! ما الان میدونم خان توی کویر امارت داره، میدونیم کارش چیه این یارو هم که چیز بیشتر ما نمیدونه، ولش کن بره بقیشو خودمون یه کاریش میکنیم
سهیل:
راست میگه
کم کم ولش کردم
مانی:
بریم
هممون رفتیم بیرون
علی:
خب حالا چی؟
مانی :
فعلا بیخیال خان. ما نه میدونیم از کجا باید شروع کنیم، نه ارزش داره بیشتر از این دردسر درست کنیم. بعدا یه فکر درست حسابی میکنیم و میریم سراغش.
ممد: یعنی شکست خوردیم؟
مانی: نه داریم عاقلانه عقب میکشیم نمیخوام شما آسیبی ببینین.
نشستم توی ماشین گوشیم رو روشن کردم که میس های روژین رو دیدم
روژین:
نیم ساعتی میشد از دانشگاه در اومدم هرچی زنگ میزدم مانی جواب نمیداد
شاید سر ویدیوعه، ولی بهم میگفت..
یهو گوشیم زنگ خورد خودشه
+سلامم
_سلام.
+ببخشید برنداشتم گوشیم خاموش بود
_مردمو زنده شدم چرا نمیزاری تو شارژ خبب،
+ببخشید قشنگم، خوبه؟
_نخیرم قهرم.
+یه نگاه به اونور خیابون نمیکنی؟
روبمو اونور کردم دیدم توی ماشین نشسته، چراغ زد
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴: @Novelstar