هدایت شده از 𖦹
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
فردا شد تقریبا ساعت پنج بود که کم کم شروع کردم به حاضر شدن
دره کمدو باز کردم مونده بودم چی بپوشمم
عاهاااا همین خوبه
لباسمو پرت کردم رو تختو نشستم سر میز آرایشم و آرایش کردم
یه موزیکم گزاشتم همزمان
ساعت شیشو نیم بود که ارایشم دیگه تموم شد ،
و رفتم سراغه لباسام
لباسامو پوشیدم سریع
و موهامو کرلی کردم و اکسسوری هامو پوشیدم
یهو ساعت هفت یه نوتیفکیشن اومد برام ،
سلامبانو ،
مانیمآنیلبایدراجبمگفتهباشه ،
بیاپایینمنتظرتم .
با انیل خدافظی کردم ،
روژین:انیل خب الان من شاید تا ساعت دوازده نیام میتوای چیکار کنی؟
انیل:هیچی
روژین:خو با بچها برو بیرون دیگگگع
انیل:خیلی خب تو برو دیرت نشه
روژین:باشه قلبم خدافز .
انیل:خدافزز
روژین::از خونه زدم بیرون یهو دیدن یه ماشین شاسی بلند دمه دره ، عوو از اون بچه پولداراس
سوار شدم سلام کردیم و راه افتادیم ،
مانی:دوسداری کجا بریم؟
روژین:عم نمیدونم هرجا تو میری اوکیه
مانی:راستی من اسمتو نپرسیدم
روژین:عام ، من روژینم .
راستی من معذرت میخوام باب-
مانی:نه،کاری نکردی فدای سرت .
روژین:عم . .
زیاد مونده برسیم؟
مانی:نه همینجاست . .
صبکن اینجا پارک کنم
روژین:تاخواستمدروبازکنم . .
مانی:صبکن فعلا پیاده نشو .
روژین:دیدم یهو خودش پیاده شد و اومد در ماشنو از طرف من باز کرد یه خنده اومد رو لبام
مانی:بفرماییدبانو
روژین:با خنده گفتم ممنونم
مانی:وظیفست .
وارد کافه شدیم
و صندلیو برام کشید عقب تا بشینم
روژین:خیلی ممنون .
خودشم نشست . .
ک گارسون اومد . .
+چی میل دارین؟
مانی:شما چی میخوری؟
روژین:عم هرچی خودت دوسداری سفارش بده
مانی:نه نه تو باید بگی
روژین:دستمو بردم جلو صورتمو خندیدم
خب من یه پیتزا میخورم
+بله بله و جناب شما چی میل دارین،؟
مانی:منم همون پیتزا .
+نوشیدنی؟
مانی:اول از خانوم بپرس .
+بله خانم نوشیدنی چی میل دارین؟
روژین:من آب .
مانی:دوتا آبم بیار .
+بله ممنونم .
[گارسون رف]
روژین:به چی زل زدی ؟
مانی:به زیباییت .
روژین:عاووو
مانی:چند سالته؟
روژین: من بیستو یک سالمه
مانی:اوم پس ازم کوچولو تری
روژین:خندید .
مانی:ببین این عادلانه نیست من توی گوشیت سیو نیستم ولی تو توی گوشیم پرنسس سیویا .
روژین:عجبب،چقدر پرروییی
مانی:عهه؟
روژین:همینطوری داشتیم حرف میزدیمو میخندیدیم که غذارو آوردن . .
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
داشتیم غذامونو میخوردیم که گوشی مانی چندبار زنگ خورد ولی جواب نداد ،
روژین:جواب بده
مانی:نمیخوام هییچکس مزاحممون بشه .
روژین:عاو
مانی:بله
خب نظرت راجب من چیه ؟
روژین:بات حال میکنم
مانی:فقط؟
روژین: خندیدم،حالا شاید قبولت کنم . .
مانی:من چقدر خوش شانسم که شما قراره قبولمون کنید😂
روژین:پس چییی
مانی:راستی یسوال به عنوان کسی ک قراره دوسپسرت بشه
روژین:بگووو
مانی:قبلا کسی تو زندگیت بوده؟
روژین:نه
مانی:اوککی
روژین:تو چی؟
مانی:منم نهه
باز گوشی مانی زنگخورد*
روژین:جواب بده شاید کاره واجب داشته باشنن
مانی:کاره من واجب تره .
یلحظه صبکن برم کیف پولو از تو ماشین بیارم
روژین:من حساب میکنممم
مانی:هیسس
زود میام . .
کیف پولو اورد و حساب کردو رفتیم تو ماشین
مانی:خب بریم کجا الان؟
روژین:عاام همینطوری بریم تو جاده . .
مانی:خیلی خبب
روژین:خب یکم از خودت بگو
مانی:اهمم شروع میکنم
ببین روژین من ادمی نیستم که بخام سرکارت بزارم یا چیزی عاشق بشم طرفو واقعا دوسدارم ،
بهت قول میدم صدام هیچوقت رو سرت بالا نره .
و دستم هییچوقت روت بلند نشه .
من ادمیو دوست داشته باشم براش شاهرگ میدم و خصوصیاتم ،
شغلمو ک میدونی ادم معروفیم و راجب رابطمون دوست ندارم حاشیه بشه
و خانوادم کرمان زندگی میکنن خودمو رفیقام اینجا
روژین:درسته
مانی:خب تو یکم از خودت بگو
روژین:راستش من جدا از خانوادم زندگی میکنم همینطور ک میدونی دانشجوم
و عاره دیگه ..
مانی:ببین الان که بعد امشب باید قول بدی توی رابطمو هییچوقت دروغ نباشه
روژین:قول میدم . .
مانی:خب از مورد علاقه هات بگوو
روژین خبب من عاششقققققه موتورم
مانی:عووو منم یه موتور دارم
روژین:خب نه هر موتوری
مانی:عمم
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
مانی:عممخبشایدموتورمندقیقهمونیباشهکهتودوستداری
روژین:شاید . .
روژین:باباحواست به جاده باشعععع
مانی:هنوز مونده دست فرمون منو ببینی
روژین:عاامم
مانی:دیگهکمکمداشتیمبهخونهنزدیکمیشدیم
درهخونشپیادشکردم .
مانی:برودیگه بچه خوشگل
روژین:خدافصص
مانی:مراقبخوتباشیاا
روژین:چشمم
رفتمسمتخونهداشتبارونمیباریدکیلیدوجاگزاشتهبودمچندبار در زدم ک انیل درو باز کرد
و رفتم تو و مانیم رفت . .
انیل:سلاااااممممم
روژین:سلااام چطوریییی
انیل:بشین تعریف کن ببینممممم
روژین:خیلی خببب صبکن لباسامو در بیارم . .
کلشو تعریف کردم تا ساعت سه شب داشتیم حرف میزدیمم
کدیگهخوابمون میومد
رفتم خومو پرت کردم رو تخت و به سقف خیره شدم . .
حرفاشو یادم میومد خندم میگرفت
گوشیموبرداشتمیهودیدمنوتیفاومده
-شمارمو سیو کردی؟
+عارهعع
-خب خوبه
+کجایی؟
-خونم
+اوکیی،من برم دیگه
-برو بچه برو برات خوب نبست تا این وقت بیداری
+شب بخیرر
-شبت بخیر جوجه .
روژین:فردا دانشگاه دارم وااایی اصن حال ندارم برم
همینجوری داشتم به امروز فکر میکردم که خوابم برد . .
فردا باز ساعت هفت بیدار شدم و اماده شدم
از خونه ک زدم بیرون دیدم مانی دمه دره با ماشینش خندم گرفت
سوار شدم
مانی:سلللااامم
روژین:سلااممم
مانی:چطوری بچه؟
روژین:افتضاححح با اون استاد سیریشه کلاس دارم ..
مانی:اوه کی برسه بیام تو دانشگات استادتو پاره کنم خیلی قلط میکنه با تو در بیوفته میرم مادرشو..
روژین:عع بی ادب😂
مانی:والاا،کسی گ.وه میخوره باتو بد حرف بزنه
روژین:عیباباااا نکن دیگعع
مانی:بعد دانشگات میام دنبالت بریم یجایی
روژین:باشع ولی قبلش باید برم تا خونه لباسامو عوض کنم
مانی:چشم
خیلی خب رسیدیم برو مراقب باشیاا
روژین:الان کجا میری؟
مانی:ویدیو داریم با بچها بریم ویدیو رو بگیریم
روژین:عهه باشدد
مانی:خب برو دیگه قلبم،
روژین:خدافصصص
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar