𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁵ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
روژین:یه نیم ساعتی گذشت ک دیگه هممون آماده بودیم با ماشین بنیامین و مانی رفتیم
تو راه کلی دیوونه بازی در آوردیم و کلی خوشگذشت
ک بالاخره رسیدیم به اونجایی که میخواستیم ماشینارو پارک کردن و پیاده شدیم مانی دستمو گرف و داشتیم قدم میزدیم که رفتیم توی پاساژ که پنج طبقه بود
روژین:وااایییییی چقدر خوشگله این عروسکهههههه
مانی:میخوایش؟!
روژین:نه نه خیلی گرونه الان
مانی:هیس، بچها ما یلحظه میریم توی این مغازه میایم-
روژین:نعع نعع نمیخوامم
مانی:چرا خوشگله کککه
روژین:نه خوشم نمیاد ازش
مانی:وااااا
روژین:بریم دیگهه
مانی:اوکی
رفتیم تا شب کلی قدم زدیمو بیرون شاممونو خوردیم و دیگه رفتیم خونه
رفتم بالا ک لباسامووعوض کنم یهو دیدم یه نایلون روی تخته نگاش کردم دیدم همون عروسکه ک مانی خریده بود
کلی خوشال شدمم
مانیو صدا کردم
مانی:جانن؟
روژین:بیا یلحظه
مانی:اوه فک کنم عروسکرو دید ،
اومدمم
روژین:واای چرا زحمت کشیدی خیلی خوشگلهههببلببدشفوفتهمق
مانی:قابلی نداشتت دوسش داری ؟!
روژین:عاره خیلییییی از توعم بیشترر
مانی:نه دیگههه😂..
روژین:دیدم اومد سمتمو بغلم کرد
مانی:ولی منتورو از تمومِدنیابیشتردوستدارم .!>
روژین:عههه؟!
مانی:عارعع
خیلی خب بریم پیشه بچها دیگه
روژین:بریمم
رفتیم با بچها تا ساعت یک شب فیلم دیدیم کلی خوشگذشت کلی خوراکی خوردیم و تا آخر شب رفتیم ک بخوابیم ..
رفتم تو اتاق که تازه فمیدم تخت دونفرهاس و باید بامانی بخوابم
رفتم صورتمو شستمو روی تخت دراز کشیدم ک مانی اومد برقو خاموش کرد
و اومد پیشم یکمی اول سرش تو گوشی بود و بعد گوشیو برداشت
من خوابم نمیبرد ک یهو دیدم مانی از پشت بغلم کرد و رومو کردم بهش و سرمو بوس کرد..
مانی:شبت بخیر دختر کوچولو
روژین:شب بخیرر
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar