𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁷ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
غذامونو خوردیمو رفتیمسمت ساحل تا غروب اونجا بودیم کلی خوش گذشت بهمون چادر زدیم
شامم اونجا درست کردیمو خوردیم
و رفتیم خونه .
لباسامونو عوض کردیم و رفتیم دور هم نشستیم
مانی:حاجی اگه میخواین همینجوری سرتون تو گوشی باشه همون طهران میموندین
علی:داش خو دیگ چِکار کنیم(با لحجه ی علی تصور کنید)
مانی:حکم بازی کنیم؟!
بنیامین:عارهه
روژین:حکم پنج نفره اس خبب
آرتا:من بازی نمیکنم
روژین:منم بلد نیستمم
نیکی:عا منممم
آنا:منم حال ندارم
پسرا یه دایره تشکیل دادن و ماهم کنارشون نشستیم
من کنار مانی بودم نیکی کنار آرمان و آناهم کنار افشار
روژین:زانوهامو بغل کردم و سرمو گزاشتم رو شونه ی مانی
و مانی داشت بازی میکرد
این دستو مانی برد
روژین:عافریننن
آنا:فدای سرت افشاررر سری بعدو میبریمم
افشار:😂
چند دست دیگه بازی کردنو بعد دیگه کم کم خوابمون میومد
رفتیم بالا که بخوابیم
روژین:کمکم داشت خوابم تقریبا ساعت سه صبح از خواب پریدم تشنم بود دیدم مانی بغلم کرده خودمو از بغلش جدا کردم و بیدار شد ..
مانی:چیشده؟!
روژین:هیچی تشنمه میرم آب بخورم
مانی:صبکن برم واست بیارم
روژین:نه نه خودم میرم
مانی:اوکی
آب خوردم و دوباره رفتم خوابیدم
دوباره ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم دیگه عصبی شدم ک همش از خواب میپریدم از رو تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون رفتم پایین که نیکی و آنا رو دیدم
آنا:عهه بیدار شدی؟! میخواستیم بیایم بیدارت کنیم
روژین:عارععع چراا
نیکی:یه نقشه دارمم
روژین:چیه؟!
نیکی:بیاین پسرارو یکم اذیت کنیمم
روژین:حلهه چیکا کنیم حالا
نیکی:از خونه بزنیم بیرون و گوشیامونو جواب ندیم زیاد نمیخوام اذیتشون کنیم خبب؟
روژین:عاره خوبهههه
خیلی خب بزار من برم یه چیزی بپوشم رو لباسم بعد بریمم
آنا:بروو مام بیرون منتظرتیم..
"رفتم لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون"
نیکی:اومدی؟!
روژین:اوهومم
نیکی:حله سوار شین تا بریمم
"سوار شدن"
روژین:کجا بریم خبب؟!
آنا:بریم جنگل این ساعت خیلی خنکهه
روژین:عارهه
نیکی:اوکیه پس بریمم
نیکی:وای روژین نمیدونم چرا انقدر قیافت برام آشناس
روژین:وای توعممم همیطورر
آنا:تو چه مدرسه ایی بودی تو!؟
روژین:منن؟!کلاس چندو میگی؟
آنا:کلاس هفتم
روژین:مدرسه ی ایران بودمم
نیکی:واقعااا تو چه کلاسی بودی؟!
روژین:یادم نیست فک کنم کلاسه(اسم کلاس)بودمم
نیکی:وای وایییی تو روژین (فامیلیش) نیستیی؟
روژین:چرا چرا خودمم
نیکی:وای حاجی یادت نیست ما سه تا اکیپ بودیم البته یکی دیگمون نمیدونم چیشد
آنا اسمشو تغییر دادههه
روژین:خدایییییی؟؟
روژین:نیکی آنیلو میگیی؟
آنا:وای عارههععع
نیکی: عاره عاره از آنیل چخبر ؟!
روژین:رفیقمهههه
نیکی:وای دلم براش خیلی تنگشده رفتیم طهران بریم ببینیمش
روژین:وای باورم نمیشههه
"چند ساعتی گذشت"
Mani:
از خواب بیدار شدم کنارمو دست کشیدم دیدم روژین نیست رفتم دسشویی و حموم و همجارو گشتم ولی نبود
دیدم پسرا همه بیدار شدن
مانی:بچها روژین و ندیدین؟!
افشار:آناعم نیست
آرمان:نیکیم نی کجا رفتن🗿
علی:مِگه پیشتو نِبودن؟
افشار:علیک.خلی؟!مام میدونیم پیشمون بودن الانیستن
بنیامین:پس کجان
مانی:نمیدونم
Rozhin:
بچها مانی داره زنگ میزنه
نیکی:جوابشو ندییییی
گوشیتو بزار رو هواپیما..
روژین:وای گنا دارههه
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁸ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
آنا:حقشونه
Mani:
وای روژین جواب نمیده
آرمان:نیکیم همینطور
مانی:چیکا کنیم
افشار:آنام جواب نمیده اینا کجا رفتنن
مانی:بریم بیرونو بگردیم چن نفرتون خونه بمونین برگشتن خبر بدین بما
مانی:افشارو آرمان بدویین بریم
بنیامین:حاجی مواظب باشین
"سوار ماشین شدن"
افشار:خداوکیلی نکنه اسکلمون کردن
مانی:ممکنه
ارمان:الان بریم کجارو بگردیم
مانی:نزدیک ترین مسیر به اینجا ساحله بریم ساحل یکم اونجارو بگردیمبعد میریم این جنگل توریستا
ارمان:اوکیی
Rozhin:
حدس بزنید مانی چندبار زنگ زده؟
انا:نمیدانمم
نیکی:خودت بگوو
روژین:عامم هشتادو چار بار زنگ زده
انا:قبول نیستت افشار پنجا و یه بار فقط زنگ زده
نیکی:حاجی
روژین:چیشد
نیکی:د خو آرمان فقط سیو پنج بار زنگ زدهپارش میکنممممحهعخچقعجخث
روژین:باهاش حرف نزن دیگهه
نیکی:میدونم چیکارش کنمم
Mani:
آرمان:مانی همینجا نگه دار یکمی ابنجارو بگردیم
مانی:اوکی
"پیاده شدن"
رفتن سمت ساحل اونجارو همه گشتن ولی پیداشون نکردن
افشار:واای اینا کجا رفتن
"یهو آرمان مانیو هل داد تو آب"
مانی:حر.مزادهه لباسممممم
افشار:حاجی خیلی خوب افتادی😂
آرمان:ببخشید داش😔😂
مانی:زهر مارررر
سوار ماشین شین بریم اینجا نیستن
افشار:اوکی
Rozhin:
داشتیم تو جنگل میگشتیم ک یکی محکم شونش بهم خورد و پام گیر کرد و افتادم
روژین:هوی حواست کجاس؟!
+من خیلی معذرت میخ-
نیکی:لازم نکرده از این به بعد جلو پاتونو نگا کنید
+ببخشید
آنا:بسلامت
روژین:از جام بلند شدم و دیدم از پاهام خون میاد
آنا:روژین از پات خون میادد
روژین:وایی
نیکی:عب نداره بیاین بریم تو ماشین بشینیم
"رفتن تو ماشین"
آنا:برنگردیم خونه گوشیمون ترکید انقدر زنگ خورد
نیکی:حالا برمیگردیم صبکنن
روژین:وای خیلی درد داره
آنا:عب نداره خوب میشی
نیکی:بریم داروخونه باند بگیرم ؟ داره خونریزی میکنه
روژین:نه نه اوکیه
نیکی:هیچییی نگوو
"رفتن سمت داروخونه"
نیکی یه باند خرید و داد بهم
روژین:خیلی ممنونمم
نیکی:قربونتت
آنا:بیا برات ببندم
روژین:نه اوکیه وای چقد خون میادد
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴: @Novelstar
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁸ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . آنا:حقشونه Mani: وای روژین جواب نمیده آرمان:نیکیم همینطور
پارت جدید خدمتتون؛ ✨💞
(آنیا خانوم نت نداشت گفت بزارمش براتون)