eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآن‌سِـتآره
122 دنبال‌کننده
59 عکس
11 ویدیو
0 فایل
رمـآن‌سِـتآره | 𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 با‌حضورِ‌یوتیوبر‌های‌ایران:مانیکسوید ، علیضتوری ، ممدافشار و .. Mi: @Anijaf "این‌رمان‌کاملا‌تخیلی‌میباشد‌لطفا‌شایعه‌درست‌نکنید" کد‌فندوم؟! 017 کد‌نویسندگی؟! 𝟭𝟯𝟱 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕  ²⁷    |   𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . غذامونو خوردیمو رفتیم‌سمت ساحل تا غروب اونجا بودیم کلی خوش گذشت بهمون چادر زدیم شامم اونجا درست کردیمو خوردیم و رفتیم خونه . لباسامونو عوض کردیم و رفتیم دور هم نشستیم مانی:حاجی اگه میخواین همینجوری سرتون تو گوشی باشه همون طهران میموندین علی:داش خو دیگ چِکار کنیم(با لحجه ی علی تصور کنید) مانی:حکم بازی کنیم؟! بنیامین:عارهه روژین:حکم پنج نفره اس خبب آرتا:من بازی نمیکنم روژین:منم بلد نیستمم نیکی:عا منممم آنا:منم حال ندارم پسرا یه دایره تشکیل دادن و ماهم کنارشون نشستیم من کنار مانی بودم نیکی کنار آرمان و آناهم کنار افشار روژین:زانوهامو بغل کردم و سرمو گزاشتم رو شونه ی مانی و مانی داشت بازی میکرد این دستو مانی برد روژین:عافریننن آنا:فدای سرت افشاررر سری بعدو میبریمم افشار:😂 چند دست دیگه بازی کردنو بعد دیگه کم کم خوابمون میومد رفتیم بالا که بخوابیم روژین:کمکم داشت خوابم تقریبا ساعت سه صبح از خواب پریدم تشنم بود دیدم مانی بغلم کرده خودمو از بغلش جدا کردم و بیدار شد .. مانی:چیشده؟‌! روژین:هیچی تشنمه میرم‌ آب بخورم مانی:صبکن برم واست بیارم روژین:نه نه خودم میرم مانی:اوکی آب خوردم و دوباره رفتم‌ خوابیدم دوباره ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم دیگه عصبی شدم ک همش از خواب میپریدم از رو تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون رفتم پایین که نیکی و آنا رو دیدم آنا:عهه بیدار شدی؟! میخواستیم بیایم بیدارت کنیم روژین:عارععع چراا نیکی:یه نقشه دارمم روژین:چیه؟! نیکی:بیاین پسرارو یکم اذیت کنیمم روژین:حلهه چیکا کنیم حالا نیکی:از خونه بزنیم بیرون و گوشیامونو جواب ندیم زیاد نمیخوام اذیتشون کنیم خبب؟ روژین:عاره خوبهههه خیلی خب بزار من برم یه چیزی بپوشم رو لباسم بعد بریمم آنا:بروو مام بیرون منتظرتیم.. "رفتم لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون" نیکی:اومدی؟! روژین:اوهومم نیکی:حله سوار شین تا بریمم "سوار شدن" روژین:کجا بریم خبب؟! آنا:بریم جنگل این ساعت خیلی خنکهه روژین:عارهه نیکی:اوکیه پس بریمم نیکی:وای روژین نمیدونم چرا انقدر قیافت برام آشناس روژین:وای توعممم همیطورر آنا:تو چه مدرسه ایی بودی تو!؟ روژین:منن؟!کلاس چندو میگی؟ آنا:کلاس هفتم روژین:مدرسه ی ایران بودمم نیکی:واقعااا تو چه کلاسی بودی؟! روژین:یادم نیست فک کنم کلاسه(اسم کلاس)بودمم نیکی:وای وایییی تو روژین (فامیلیش) نیستیی؟ روژین:چرا چرا خودمم نیکی:وای حاجی یادت نیست ما سه تا اکیپ بودیم البته یکی دیگمون نمیدونم چیشد آنا اسمشو تغییر دادههه روژین:خدایییییی؟؟ روژین:نیکی آنیلو میگیی؟ آنا:وای عارههععع نیکی: عاره عاره از آنیل چخبر ؟! روژین:رفیقمهههه نیکی:وای دلم براش خیلی تنگ‌شده رفتیم طهران بریم ببینیمش روژین:وای باورم نمیشههه "چند ساعتی گذشت" Mani: از خواب بیدار شدم کنارمو دست کشیدم دیدم روژین نیست رفتم دسشویی و حموم و همجارو گشتم ولی نبود دیدم پسرا همه بیدار شدن مانی:بچها روژین و ندیدین؟‌! افشار:آناعم نیست آرمان:نیکیم نی کجا رفتن🗿 علی:مِگه پیشتو نِبودن؟ افشار:علی‌ک.خلی؟!‌مام‌ میدونیم‌ پیشمون‌ بودن‌ الا‌نیستن بنیامین:پس کجان مانی:نمیدونم Rozhin: بچها مانی داره زنگ‌ میزنه نیکی:جوابشو ندییییی گوشیت‌‌و بزار رو هواپیما‌.. روژین:وای گنا دارههه [ادامـه؟پــارت‌بـعدی☆] 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞. 𝑷𝒂𝒓𝒕  ²⁸    |   𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 . آنا:حقشونه Mani: وای روژین جواب نمیده آرمان:نیکیم همینطور مانی:چیکا کنیم افشار:آنام جواب نمیده اینا کجا رفتنن مانی:بریم بیرونو بگردیم چن نفرتون خونه بمونین برگشتن خبر بدین بما مانی:افشارو آرمان بدویین بریم بنیامین:حاجی مواظب باشین "سوار ماشین شدن" افشار:خداوکیلی نکنه اسکلمون‌ کردن مانی:ممکنه ارمان:الان بریم کجارو بگردیم مانی:نزدیک ترین مسیر به اینجا ساحله‌ بریم ساحل یکم اونجارو بگردیم‌بعد میریم این جنگل توریستا ارمان:اوکیی Rozhin: حدس بزنید مانی چندبار زنگ زده؟ انا:نمیدانمم نیکی:خودت بگوو روژین:عامم هشتادو چار بار زنگ‌ زده انا:قبول نیستت افشار پنجا و یه بار فقط زنگ زده نیکی:حاجی روژین:چیشد نیکی:د خو آرمان فقط سیو پنج بار زنگ زده‌پارش میکنممممحهعخچقعجخث روژین:باهاش حرف نزن دیگهه نیکی:میدونم چیکارش کنمم Mani: آرمان:مانی همینجا نگه دار یکمی ابنجارو بگردیم مانی:اوکی "پیاده شدن" رفتن سمت ساحل اونجارو همه گشتن ولی پیداشون نکردن افشار:واای اینا کجا رفتن "یهو آرمان مانیو هل داد تو آب" مانی:حر.م‌زادهه لباسممممم افشار:حاجی خیلی خوب افتادی😂 آرمان:ببخشید داش😔😂 مانی:زهر مارررر سوار ماشین شین بریم اینجا نیستن افشار:اوکی Rozhin: داشتیم تو جنگل میگشتیم ک یکی محکم شونش بهم خورد و پام گیر کرد و افتادم روژین:هوی حواست کجاس؟! +من خیلی معذرت میخ- نیکی:لازم نکرده از این به بعد جلو پاتونو نگا کنید +ببخشید آنا:بسلامت روژین:از جام بلند شدم و دیدم از پاهام خون میاد آنا:روژین از پات خون میادد روژین:وایی نیکی:عب نداره بیاین بریم تو ماشین بشینیم "رفتن تو ماشین" آنا:برنگردیم خونه گوشیمون ترکید انقدر زنگ خورد نیکی:حالا برمیگردیم صبکنن روژین:وای خیلی درد داره آنا:عب نداره خوب میشی نیکی:بریم داروخونه باند بگیرم ؟ داره خونریزی میکنه روژین:نه نه اوکیه نیکی:هیچییی نگوو "رفتن سمت داروخونه" نیکی یه باند خرید و داد بهم روژین:خیلی ممنونمم نیکی:قربونتت آنا:بیا برات ببندم روژین:نه اوکیه وای چقد خون میادد [ادامـه؟پــارت‌بـعدی☆] 𝓛𝓲𝓷𝓴: @Novelstar
روزتون‌مبارک‌دخترای‌چنل💞😭!>