𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ³¹ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
دیگه داشتیم نزدیک مسیر واسه ی فیلمبرداری میشدیم..
"رسیدیم"
افشار:مانی اینجاس دیگع؟!
مانی:عاره
افشار:خیلی خب پیاده شین
"پیاده شدن"
روژین:خب باید چیکا کنیم؟!
مانی:ببینید اصلِ ویدیو اینه که توی این جنگل صد دلار قایم میکنیم ، و یه نشونه واسه هر کدوممون میزارن طبق اون نشونه هاکه پیش بریم به یه کیلید میرسیم ، که کیلید دره جعبه ایی ک صد دلار توشرو باز میکنه جعبه کجاس؟!توی صندوق عقب یکدوم از ماشینا .
بنیامین:حله
مانی:حله پس!؟
آرمان:عاره اوکی فقط یکم زیاد نیستیم؟
آرتا:من نیستم حسش نی
بنیامین:منم زیاد حوصلشو ندارم خودتون برین
مانی:اوکی پس ،
هرکدومتون دوربینتونو بگیرین
علی:دخترا دوربین ندارن
مانی:شما دخترا با دوربین راحت ترین یا گوشی؟!
روژین:من با گوشی خودم میگیرم
نیکی:منم همینطور
آنا:گوشیه من شارژ ندارههه
افشار:دوربین منو بگیر تو من با گوشی میگیرم
آنا:عاا اوکی
"ویدیو رو شروع کردن"
روژین:وقتی ویدیو رو گرفتم و stap کردم ،و یه دور نگاش کردم دیدم مانی فقط داره منو نگاه میکنه تو ویدیو رفتم پیشه آرتا ،
"آرتا ادیتوره"
روژین:آرتا
آرتا:جانم؟
روژین:میگم این تو ویدیو افتاده مانی خداش درومد انقد تو ویدیو نگای من میکرد
میشه کاریش کرد مانی مشخص نباشه؟
آرتا:فک نکنم چون ویدیوعه کاریش نمیشه کرد
روژین:هی خداا یبار دیگه بگیرم ینیی؟
آرتا:خو حالا بزا معلوم باشه چیزی نمیشه کهه
روژین:نمیدونمم
آرتا:خیلی خب برو ادامشو بگیر یکاریش میکنم
روژین:اوک
"گذشت تا ساعت حدود دوازده ی شب"
مانی:بچها تموم کارتون؟!
افشار:من که کل ویدیو رو گرفتم
علی:واسه منم تموم
مانی:خیلی خب سوار شین بریم دیگه
"بچها میخواستن یکاری کنن مانیو روژین باهم تنها بشن تا آشتی کنن"
بنیامین:نیکی و آرمان بیاین تو ماشین ما اینجا جمعیت کمه
نیکی:اوکی
آرمان:من نمیتونم بیام نیکی تو برو من باس رانندگی کنم اینوروو
نیکی:باشهه
"بنیامین و آرتا و افشارو آنا و نیکی تو ماشین بنیامین بودن ، مانی و روژین و آرمانم توی ماشین مانی"
آرمان:مانی برو پشت بشین وصیله هارو میزارم اینجا
مانی:اوکی
تقریبا یه ساعتی تو راه بودیم ،
گذشت تا دیدم روژین سرشو گزاشته رو شیشه و خوابیده
روژین:آرمان زد رو دست انداز ک سرم خورد تو شیشه و بیدار شدم
آرمان:وای ببخشیی
مانی:بیا رو پام دراز بکش بخواب
روژین:نه نه
مانی:همینکع گفتم
کمرشو گرفتم و سرشو گزاشت رو پام و خواب ش برد ،
مانی:دمتون گرم حاجی جواب داد😂
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره💘
Mani|مانی سن؟ 22 شغل؟یوتیوبر ''شخصیتاصلی" Link:@Novelstar
شخصیتهآرویباردیگه،نگاهبندازین
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره💘
🫵🏽 𖧧 𝙅𝙤𝙞𝙣 ⬧ @Yang_ri𓍢ִ໋. ໋
قربونت برم مننن
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍!
ᴘᴀʀᴛ ³² | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 ..
آرمان:فداتت
"دیگهرسیدنخونه"
مانی:روژین؟!بیدارشو عزیزم رسیدیم
روژین:امم اوکی
"رفتن تو خونه"
"تلفنمانیزنگخورد"
مانی:الو؟!
آنیل:الو سلام مانی
مانی:سلام شما؟!
آنیل:آنیلم دیگه
مانی:آها،کاریداشتین؟!
آنیل:نه فقط گفتم بدونید فردا نه پس فردا تولده روژینه گفتم در جریان باشی ، با بچها سوپرایزش کنیم؟!
مانی:عاره میدونم،آخه میدونی ما اومدیم شمال ، فردا برمیگردیم فردا همه کارارو واسش اوکی میکنم
آنیل:کجا میخوای تولدشو بگیری؟!
مانی:یه ویلا اجاره میکنم
آنیل:عو اوکی
مانی:فردا آدرس ویلارو واست میفرستم
آنیل:باشه ممنون ،
مانی:قربونت ، خدافز
آنیل:خدانگهدار .
"قطعکردن"
روژین:مانی بیا لباساتو عوض کنن
مانی:چشم اومدمم
"مانی رفت طبقه ی بالا پیشِ روژین"
مانی:هنو ناراحتییی؟!
روژین:نباباا گذشته دیگهه
مانی:خب خوبه
روژین:حیحی
من برم بیرون لباساتو عوض کن عاااو یه چیزی ،
مانی:جاندلم؟!
روژین:بنیو تو گوشیت مث آدم سیو کن
مانی:تو جون بخاا چشمم
روژین:رفتم پیشِ بچها نشستم
یکم گذشت مانی اومد پایین
مانی:بچها وسایلاتونو دیگه جنع کنید فردا صبح حرکت کنیم
علی:فردا برمیگردیمم؟!
مانی:عارعع
علی:د خو چرا تازه داشتم به محیط ایجا عادت مکردم
مانی:بت میگمم
علی:اوکیی
روژین:من پسفردا دانشگاه دارم
علی:عهه خب اوکیه داش
مانی:خب دبگه برین وسایلارو جمع کنید
بنیامین:حالا خیلی وقت هس ، بشینین رفتم فلشو پر کردم از یه فیلم خفن
مانی:فیلمش ترسناکه؟!
بنیامین:داش بنظرت ترسناک نباشه فیلم حساب میاد؟!
مانی:این یبارو ترسناک نزار
بنیامین:چرااا
مانی:نزار دیگهه
بنیامبن:عااو فمیدم اوکی
آرتا:فیلم دیگه ایی نداری.،؟!
بنیامین:چرا چرا
افشار:د بزن همون فیلمه
بنیامین:اوکی
مانی:روژین
روژین:بله؟
مانی:بیا دیگهه
روژین:صبکن خورکیارو بیارمم
مانی:اوکی بدو
ادامـه ؟! پــارتبـعدی ..
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar