eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآن‌سِـتآره
124 دنبال‌کننده
55 عکس
2 ویدیو
0 فایل
رمـآن‌سِـتآره | 𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 با‌حضورِ‌یوتیوبر‌های‌ایران:مانیکسوید ، علیضتوری ، ممدافشار و .. Mi: @Anijaf "این‌رمان‌کاملا‌تخیلی‌میباشد‌لطفا‌شایعه‌درست‌نکنید" کد‌فندوم؟! 017 کد‌نویسندگی؟! 𝟭𝟯𝟱 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
دونفر‌فن‌سه‌تفنگدار‌نبود‌یعنی🌚؟!
هدایت شده از آفــتاب‌چوبــی☀
🫵🏽 𖧧 𝙅𝙤𝙞𝙣 ⬧ @Yang_ri𓍢ִ໋. ໋
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³² | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. آرمان:فداتت "دیگه‌رسیدن‌خونه" مانی:روژین؟!بیدارشو عزیزم رسیدیم روژین:امم اوکی "رفتن تو خونه" "تلفن‌‌مانی‌زنگ‌خورد‌" مانی‌:الو؟! آنیل:الو سلام مانی مانی:سلام شما؟! آنیل:آنیلم دیگه مانی:آها،کاری‌داشتین؟! آنیل:نه فقط گفتم بدونید فردا‌ نه‌ پس‌ فردا تولده روژینه گفتم در جریان باشی ، با بچها سوپرایزش کنیم؟! مانی:عاره میدونم،آخه میدونی ما اومدیم شمال ، فردا برمیگردیم فردا همه کارارو واسش اوکی میکنم آنیل:کجا میخوای تولدشو بگیری؟! مانی:یه ویلا اجاره میکنم آنیل:عو اوکی مانی:فردا آدرس ویلارو واست میفرستم آنیل:باشه ممنون ، مانی:قربونت ، خدافز آنیل:خدانگهدار . "قطع‌‌کردن" روژین:مانی بیا لباساتو عوض کنن مانی:چشم اومدمم "مانی رفت طبقه ی بالا پیشِ روژین" مانی:هنو ناراحتییی؟! روژین:نباباا گذشته دیگهه مانی:خب خوبه روژین:حیحی من برم بیرون لباساتو عوض کن عاااو یه چیزی ، مانی:جاندلم؟! روژین:بنیو تو گوشیت مث آدم سیو کن مانی:تو جون بخاا چشمم روژین:رفتم پیشِ بچها نشستم یکم گذشت مانی اومد پایین مانی:بچها وسایلاتونو دیگه جنع کنید فردا صبح حرکت کنیم علی:فردا برمیگردیمم؟! مانی:عارعع علی:د خو چرا تازه داشتم به محیط ایجا عادت مکردم مانی:بت میگمم علی:اوکیی روژین:من پسفردا دانشگاه دارم علی:عهه خب اوکیه داش مانی:خب دبگه برین وسایلارو جمع کنید بنیامین:حالا خیلی وقت هس ، بشینین رفتم فلشو پر کردم از یه فیلم خفن مانی:فیلمش ترسناکه؟! بنیامین:داش بنظرت ترسناک نباشه فیلم حساب میاد؟! مانی:این یبارو ترسناک نزار بنیامین:چرااا مانی:نزار دیگهه بنیامبن:عااو فمیدم اوکی آرتا:فیلم دیگه ایی نداری.،؟! بنیامین:چرا چرا افشار:د بزن همون فیلمه بنیامین:اوکی مانی:روژین روژین:بله؟ مانی:بیا دیگهه روژین:صبکن خورکیارو بیارمم مانی:اوکی بدو ادامـه ؟! پــارت‌‌بـعدی .. 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³³ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. ساعت نزدیک به صبح بود ک فیلم تموم شد مانی:وای ساعت چنده روژین:سه صبه مانی:د خووو بنی بت گفتم دیرهعع بنیامین:بمنچعع مانی:روژین خوابت نمیاد ؟! روژین:نه چرا؟! مانی:هرکی خوابش نمیاد بره وسایلاشو آماده کنه واسه فردا مجبوریم دیرتر راه بیوفتیم روژین:اوکی آرمان:مایی ک مث چی خوابمون میاد چی مانی:بخوابین روژین:بابا بجای حرف زدن برین وسایلاتونو آماده کنین من رفتم بالا مانی:برو منم الان میام نیکی:آنا بیا اینجارو یکمی مرتب کنیم آنا:اوکی "مانی‌و‌روژین‌رفتن‌بالا‌وسایلاشونو‌جمع‌کنن" مانی:بیا اینو یادت نره روژین:تو برو بخواب من جمع میکنم مانی:نه منتظرم ویدیو آپلود بشه روژین:عاها راستی اون ویدیو قبلیه واسه افشار بود آپلود شد؟! مانی:عاره راستی تو اصن گوشیتو چک نمیکنی؟! روژین:نه چطو مگه مانی:همینطوری روژین:گوشیمو برداشتم و رفتم تو اینستا دیدم کلی فالوور گرفتم پشمام ریخته بود مانی:چیشده روژین:هیچی فقط یکم فالوورام زیاد شده مانی:ببینم ، این یکمهه؟ روژین:عامم ، وای دایرکتارووو مانی:چیگفتن روژین:چرتو پرت ، یهو مانی گوشیو ازم گرفت روژین:چیکار میکنی؟! مانی:جوابشونو میدم روژین:نه نمیخوادد مانی: جواب اونایی ک چرتو پرت گفتن درموردتو همه دادم و زدم بلاک کردم ببین یبار دیگه پیام دادن به خودم بگو تا جواب بدم روژین:خیلیخب مانی:چن شنبه کلاسات شروع میشه روژین:پرسیدم از آنیل گف چارشنبه مانی:امرو چند شنبس؟! روژین:دو مانی:عالیهه روژین:چی عالیه؟ مانی:هیچی هیچیی روژین:عجببب ادامـه ؟! پــارت‌‌بـعدی .. 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³⁴ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. "فردا‌شد" مانی:وسایلارو بزارید تو ماشین دیگه "راه‌افتادن" روژین:وای‌ خیلی‌ خوابم میاد مانی:بخواب خب روژین:خوابم نمیبره الا مانی:بزنم کنار بری پشت بخوابی؟ روژین:نهع مانی:چرا خبب روژین:نمیخام بلوتوثتو خاموش کن من وصل شم مانی:چشمم روژین:کی میرسیمم مانی:یه دوساعت دیگه روژین:اهه خیلی گرمه مانی:صبکن دمای کولرو بالا ببریم روژین:حوصلم سر رفت دیگه مانی:چقدر غر زدی تو بچه روژین:ناراحتیی؟ مانی:نهه تو فقط غر بزنن روژین:که اینطورر "گذشت تا دیگه رسیدن ساعت سه ظهر بود" مانی:خب تو میری کجا؟! روژین:برم خونمون دیگه وسایلارو بزارم مانی:ناهارو چیکار میکنی؟ روژین:یچی درست میکنم دیگه حتما که نباید رستوران بریم مانی:عوو خو باشه بزا برسونمت روژین:اوکی مانی:خیلی خب دیگه همینجاست پیاده شو روژین:مراقب خودت باش خدافصص مانی:صبکن،برنامت واسه ظهر چیه روژین:نمیدونم شاید با آنیلو بچها رفتیم بیرون آخه دخترا میخاستن آنیلو ببینن مانی:اوکیه خوشبگذره دورت بگردم مراقبت کن روژین:خدافزز رفتم تو پارکینگ و منتظر بودم آسانسور پایین بیاد که یهو همون پسره اومد +سلام روژین:عام سلام +من اومدم ازتون معذرت خواهی کنم بابت اونشب واقعا ترسوندمتون روژین:نه مشکلی نیست +من یکم حالم خوش نبود بخاطر همین دیگه.. روژین:بله میفهمم "آسانسور‌اومد‌پایین" روژین:من‌ با پله میرم +نه خواهش میکنم شما وسایل همراهتونه سختتون میشه بفرمایید روژین:خیلی ممنون.. +قربونتو- نه چیز خاهش.. روژین:رفتم بالا در خونرو باز کردم و وسایلارو گزاشتم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخت یکمی دراز کشیدم و بعد رفتم یه چی درست کردم و زنگ زدم آنیل آنیل:الو روژین:سلامم آنیل:سلامممم روژین:چطوری بچهه آنیل:هییی روژین:گفتم ببینم امروز وقتت آزاده؟ آنیل:عاره برگشتیی؟! روژین:اوهومم آنیل:عاره چراا؟ روژین:سوپرایز دارم واستت آنیل:ما باید شمارو سوپرایز کنیما روژین:حالااا آنیل:کجا بیام روژین:یه ساعت دیگه میام دنبالت آنیل:اوکی ادامـه ؟! پــارت‌‌بـعدی .. 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³⁵ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. زنگ زدم به بچها و با اونام هماهنگ‌کردم و رفتیم دره خونه ی آنیل .. در زدم درو باز کرد و اومد نشست تو ماشین آنیل:سلاممم روژین:سلامم آنیل:سلام‌دخترا آنا:عیبابا نشناختمون روژین: د با این همه تغییر؟؟ آنیل:چراا چرا قیافتون آشناست نیکی:همیینن آنیل:وای پشمامم تو آنا نیستی!؟ آنا:خودمممم آنیل:عرررررر وای دلم براتون خخییلیییی تنگ‌شده بوددد نیکی:برا من چی؟! آنیل:جفتتوونننن نیکی:اسمم تغییر خورده ها آنیل:پشماممم وای باورم نمیشههه روژین:😂😂 خیلی خب رضایت میدین راه بیوفتیم ؟! نیکی:بلهه روژین:کجا برم؟! آنا:بریم یه کافه بستنی چیزی بخوریم فعلا روژین:چشم "رفتیم سمت کافه و رسیدیم" روژین:هیی خیلی خب سفارشتونو بدین من یه سر برم دسشویی آنیل:برو برو "روژین‌رفت" آنیل:بچهااا نیکی:چیهع آنیل:فردا نه پسفردا تولد روژینه آنا:خدایییییی آنیل:اومم آنا:برنامه چیه مانی میدونه؟! آنیل:قرار شد واسمون لوکیشن ویلارو بفرسته گف امروز کاراشو میکنم شمام ببریدش بیرون حواسشو پرت کنید کاری کنید اصن بم زنگ نزنه نیکی:خو هیچی واسش نگرفتیم آنیل:یه سرم میریم بازار آنا:اومد اومد روژین:خب چیمیگفتین بدون من!؟ نیکی:هییچی Mani: مانی:درود جناب یه ویلا میخواستم واسه سه شب رزرو کنم ، +بله مکانتون میخاید دور باشه یا نزدیک؟! مانی:فرقی نداره ولی ویلا حیاط داشته باشه همینطور بزرگ باشه واسه ی تولد میخوام +درسته ، یدونه هست مخصوص خودتونه قیمتشم شبی دو و هفصده مانی:عکسی چیزی دارید؟ +بله بفرمایید "مانی با همین موافقت داد و رفت برای کارای تولد زنگ زد به ممد افشارو علیض" مانی:خب بریم واسه تولد خرید کنیم امشب باید همه ی کارارو انجام بدیم افشار:چجوری میکشیش تو ویلا آخه مانی:اونجاشو شاید پرنک کردم گزاشتم یوتوب علی:مگه تو نگفتیخوشم نمیاد کسی از رابطمون باخبر شه؟! مانی:نظرم عوض شدد علی:درسته مانی:خیلی خب بجنبید... ادامـه ؟! پــارت‌‌بـعدی .. 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar